گشتنِ وسواسگونهیِ جیبها در جستوجویِ بلیت
از وقتی که ماری ترکم کرده بود، حساب از دستم درمیرفت و هتل و ایستگاه را به جای هم اشتباه میگرفتم. یعنی وقتی به دربان هتل نزدیک میشدم به دنبال بلیت میگشتم تا به او بدهم یا از مسئول جمعآوری بلیت ایستگاه، به اشتباه شمارهی اتاقم را میپرسیدم. چیزی مثل تقدیر باید حرفه و جایگاهم را به من یادآوری میکرد.
من یک دلقکم؛ یا همان به اصطلاحِ رسمی: کمدین، بیست و هفت ساله و بدون وابستگی به کلیسا. یکی از نمایشهای من، «رسیدن و رفتن» نام دارد که یک پانتومیم بسیار طولانی است و در طی آن، حضار گیج میشوند که کِی رسیدن را بازی میکنم و کِی رفتن را؟ از آنجا که این نمایش را وقتی در قطار هستم، در ذهنم یکبار دیگر هم مرور میکنم(بیش از ششصد حرکت را باید اجرا کنم و توالی آنها را حفظ باشم)، طبیعی است که در افکارم غرق میشوم و به ضررم تمام میشود، چون فکر میکنم سریع باید برگردم. بنابراین سراسیمه به هتل میروم، به تابلوی اعلان حرکت قطارها نگاهی میاندازم، پلهها را به سرعت پایین و بالا میروم تا مبادا دیر برسم و قطار را از دست بدهم. در حالی که فقط کافی است در اتاق هتل بنشینم و برای نمایش آماده شوم. خوشبختانه در اکثر هتلها مرا میشناسند.
عقاید یک دلقک، هاینریش بُل
پ.ن: یادش به خیر، توی دانشگاه یه بخشی از این کتاب رو ترجمه کردیم. حتی همین قسمتی که اینجا آوردم رو هم ترجمه کردیم. به نظرم کار بچههای ما بهتر بود.
چی شد که دوباره به این کتاب روی آوردم؟ حس کردم باید بخونمش. دفعهی قبلی هم یههویی رهاش کردم. یههویی پرت شد تهتهای چاه فراموشی و خب گناه داشت. میدونی که چی میگم؟ :)





