گشتنِ وسواس‌گونه‌یِ جیب‌ها در جست‌وجویِ بلیت

از وقتی که ماری ترکم کرده بود، حساب از دستم درمی‌رفت و هتل و ایستگاه را به جای هم اشتباه می‌گرفتم. یعنی وقتی به دربان هتل نزدیک می‌شدم به دنبال بلیت می‌گشتم تا به او بدهم یا از مسئول جمع‌آوری بلیت ایستگاه، به اشتباه شماره‌ی اتاقم را می‌پرسیدم. چیزی مثل تقدیر باید حرفه و جایگاهم را به من یادآوری می‌کرد.
من یک دلقکم؛ یا همان به اصطلاحِ رسمی: کمدین، بیست و هفت ساله و بدون وابستگی به کلیسا. یکی از نمایش‌های من، «رسیدن و رفتن» نام دارد که یک پانتومیم بسیار طولانی است و در طی آن، حضار گیج می‌شوند که کِی رسیدن را بازی می‌کنم و کِی رفتن را؟ از آنجا که این نمایش را وقتی در قطار هستم، در ذهنم یک‌بار دیگر هم مرور می‌کنم(بیش از ششصد حرکت را باید اجرا کنم و توالی آن‌ها را حفظ باشم)، طبیعی است که در افکارم غرق می‌شوم و به ضررم تمام می‌شود، چون فکر می‌کنم سریع باید برگردم. بنابراین سراسیمه به هتل می‌روم، به تابلوی اعلان حرکت قطارها نگاهی می‌اندازم، پله‌ها را به سرعت پایین و بالا می‌روم تا مبادا دیر برسم و قطار را از دست بدهم. در حالی که فقط کافی است در اتاق هتل بنشینم و برای نمایش آماده شوم. خوشبختانه در اکثر هتل‌ها مرا می‌شناسند.

عقاید یک دلقک، هاینریش بُل

پ.ن: یادش به خیر، توی دانشگاه یه بخشی از این کتاب رو ترجمه کردیم. حتی همین قسمتی که اینجا آوردم رو هم ترجمه کردیم. به نظرم کار بچه‌های ما بهتر بود.

چی شد که دوباره به این کتاب روی آوردم؟ حس کردم باید بخونمش. دفعه‌ی قبلی هم یه‌هویی رهاش کردم. یه‌هویی پرت شد ته‌تهای چاه فراموشی و خب گناه داشت. می‌دونی که چی می‌گم؟ :)

خب که چی

زندگی بعد از فارغ‌التحصیلی برای من شوکه‌کننده‌ست :] توی پوچی خاصی به سر می‌برم...

دست کم برای مدتی برچسب Uni کنار گذاشته می‌شه؛ متأسفانه!

Hoşçakal

"روی بدن برنده‌ها یه زخم عمیقه :)"

آخرین اشک‌های کارشناسی :) تاب بیار مهربانم❤️

آرایش

شستن مواد آرایشی از صورت و اون حس سبکی و خنکی بعدش یکی از بهترین حس‌های دنیاست :) خیلی خوشم نمیاد از اینکه صورتم به خاطر مواد آرایشی سنگین بشه. این یکی از دلایلیه که خیلی آرایش نمی‌کنم. جوری نچرال می‌رم بیرون که واقعاً کمتر کسی رو دیدم تو این زمان اینجوری بره بیرون :)))))))))) من حقیقتا کارهای خیلی مهم‌تری از آرایش کردن دارم؛ مثلاً خوابیدن. وقتی انقدر گاهی کمبود خواب پیدا می‌کنم و می‌تونم اون زمان رو برای به دست آوردن انرژی صرف کنم، چرا وقت بذارم و ساعت‌ها آرایش کنم؟ اونم هر روز! نمی‌خوام بگم مخالف آرایش کردنم، نه. اما اینکه آدم هر روز خودش رو موظف کنه که آرایش کنه، به نظرم نمی‌تونه قشنگ باشه. منظورم بیشتر دیدگاهیه که آدما در این مورد پیدا می‌کنند. اینکه فکر می‌کنند بهش نیاز دارند و بدون اون ناقص‌اند. این یه دیدگاه فرسایشیه که می‌تونه باعث کاهش عزت نفس و همینطور خودکم‌بینی بشه.

امروز جشن فارغ‌التحصیلی اصلی بود. خیلی خوش نگذشت. شاید وجود دوست‌های خوب می‌تونست باعث بشه همه‌چیز قابل تحمل‌تر بشه. نه که هیچ دوست خوبی توی دانشگاه نداشته باشم اما شاید کافی نبود. کلا احساس می‌کنم چیز خاصی خوشحالم نمی‌کنه. بیرون رفتن با آدما که قبلاً یکی از تفریحاتم بود، الان لذت زیادی بهم نمی‌ده. شاید نیاز دارم که بیشتر با خودم وقت بگذرونم. نمی‌دونم :)

Abschlusszeremonie

امروز لباس فارغ‌التحصیلی پوشیدم و کنار بچه‌ها یه برنامهٔ کوچیک گرفتیم :) حس قشنگی بود؛ حس قشنگی بود پوشیدن اون لباس :)❤️ از عکس‌ها خرسندم🥰 البته همه‌ٔ همه‌شون عالی نشده ولی تعدادی رو خیلی دوست دارم❤️‍🔥 معمولاً اون عکس‌هایی که کلاه فارغ‌التحصیلی رو پرت می‌کنند هوا خیلی خوب می‌شه ولی من تقریباً تو هیچ‌کدوم از این سری عکس‌ها خوب نیفتادم :| امروز مدیر گروهمون برامون یکم صحبت کرد و غزل شمارهٔ 58 حافظ رو برامون خوند به همراه شخصی‌سازی‌اش در مورد ما، رشتهٔ ما و داستانِ ما🥰 همهٔ ما توی این مسیر سَبوکش بودیم. شب‌‌زنده‌داری‌ها و کوشش‌های زیادی داشتیم. درس‌های دشوار زیادی رو هم گذروندیم. من واقعاً همهٔ این مسیر رو اومدم؟ یاد اون روزهای سخت به خیر! خیلی‌هاش رو شما هم می‌دونستید مگه نه؟ :) چون اینجا درباره‌شون نوشتم. استاد "ه" هم گفت که همیشه چندتا گوش شنوا اینجا برای شما وجود داره :) و هروقت خواستید با علت و بی‌علت می‌تونید بیایید و ما رو ببینید و یه خبری از خودتون بدید. خوشحال می‌شیم🧡 حرفاش قلبم رو روشن کرد✨

نفرتی که تو نگاهِ اون آدم بود رو فراموش نمی‌کنم! و همهٔ نفرت‌های فراموش‌شدهٔ دلم رو بیدار کرد. من هم متنفرم، من هم پر از تنفرم از تو، من هم همینطور!

عکس‌هامون با حانیه هم واقعاً خوب شده. مخصوصاً عکس‌های دوتایی‌مون :] حتماً چندتایی رو چاپ می‌کنم. یادگار سال‌های کارشناسی💚

تو کل زمان نوشتن این متن بوی عطرت رو حس می‌کردم. من هیچوقت این عطر رو از یاد نمی‌برم :) حس عجیبی بهم می‌ده. هروقت حسش می‌کنم میخکوب می‌شم و می‌رم توی فکر... آره... می‌رم توی فکر :)

باید بگم فارغ‌التحصیلی اصلی من بعد از تحویل‌دادن پروژه‌ام هست :) ولی به هرحال حتماً باید با این لباس عکس می‌گرفتم. وگرنه به دلم می‌موند👩🏼‍🎓

Dritte Etage

وای دختر! باورم نمی‌شه! امروز آخرین کلاسمون توی دانشگاه بود. جدی جدی آخریش بود :) خیلی غمگین بودم. مطمئنم دلم برای روزهای کارشناسی تنگ می‌شه. با اینکه خیلی از هم‌کلاسی‌هام خیلی وقتا روی مخم بودند و ازشون خوشم نمیاد. با اینکه دانشکده‌مون خیلی معمولی بود؛ خیلی خیلی معمولی. با اینکه به خاطر دقیقه نودی بودنم خیلی رنج کشیدم. خیلی شب‌ها بیدار موندم. خیلی ارائه داشتم و اساتیدم خیلی سخت گرفتند. جلسهٔ آخر بود که فهمیدم چقدر تک‌تکشونو دوست دارم و چقدر دلم براشون تنگ می‌شه :) باز هم یه رفتن دیگه... این برهه از زندگی‌ام دیگه به پایان رسیده و باید وارد برههٔ تازه‌ای بشم❤️‍🩹

Vortragende: M

MP3

"متأسفانه دم به دیقه این دیوونه دلتنگه

عاشقتم که :]"

درودی از یک شب ارائهٔ دیگه😅

این چند روزه استرس شدیدی داشتم و نمی‌تونستم تمرکز کنم. فکر می‌کنم این دوتا با هم رابطهٔ دوسویه دارند. و در نهایت منجر به "هیچ کاری نکردن" و "حرص خوردن" می‌شن. از ارائه دادن متنفر شدم تازگیا. اولش براش کلی ذوق دارم. ولی وقتی روزش می‌رسه انقدر مضطرب می‌شم که احساس تنفر می‌کنم :) تو این سال‌ها کلییییییییی ارائه دادم که اومدم اینجا نوشتم و یه سریاتون از اون موقع تا حالا در جریان هستید. زمان چه زود گذشت. حالا دیگه به عنوان یه ترم آخری احساس پیشکسوت بودن می‌کنم :)))))))) ولی این باعث نمی‌شه یه کم بیخیال‌تر باشم.

پاپ فارسی خیلی گوش نمی‌دم. ولی دیروز اتفاقی به این آهنگ مجید رضوی برخوردم و چون ریتمش رو دوست داشتم، خیلی خیلی playاش کردم :)))))))))))

راستی ممنونم که برام از طریق لینک ناشناسم موسیقی‌های قشنگ قشنگ می‌فرستید🥰 کلیییی خوشحال می‌شم هربار❤️ اگه پاسخی بهتون نمی‌دم به این معنا نیست که ندیدم یا توجه نکردم. با هر کدومش یه لبخند می‌زنم و بهشون گوش می‌دم😊

کامنتا رو سر فرصت میام پاسخ می‌دم^^

از آهنگ‌های من و بابا :)))

تو راهِ دانشگاهیم با بابا و به این آهنگ عارف گوش می‌دیم :)

این دو روزه خودم از بابا خواهش کردم منو برسونه❤️ چون حالم خیلی جالب نبود.

بُگذر ز من ای آشنا

چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم

هر عشقی می‌میرد

خاموشی می‌گیرد

عشقِ تو نمی‌میرد

پروژه

استرس خیلی زیادی دارم :) من واقعاً نمی‌دونم قراره این پروژه‌ رو چطور بگذرونم :) آخر هفته‌ها مثل برق و باد می‌گذره. البته آخر هفته که چه عرض کنم! روزی نیست که کاملاً مال من باشه، البته فعلاً. یه گوشه‌ای از سختی‌های زندگانی هم قطعاً همینه. حال جسمی چندان جالبی هم ندارم الان تازه :]

بزرگ‌تر که می‌شی، جنس استرس‌هات هم فرق می‌کنند. یه زمانی سر امتحان مدرسه استرس می‌گرفتی، بعد می‌شه پروژهٔ دانشگاه، بعد می‌شه کسب و کارت، همسرت، فرزندت(البته اگه بخوای ازدواج کنی و بچه‌دار بشی) و...

امروز پاشدم رفتم دانشگاه چون به استادی که این ترم هیچوقت سر کلاس‌هاش حاضر نبودم، قول داده بودم از این به بعد کلاس‌هاش رو شرکت کنم :) البته دلیل نرفتن به کلاس‌هاش پیچوندن نبود، واقعاً نمی‌شد که برم. خیلی وقتا از شدت خستگی، نمی‌تونستم از خواب بیدار شم و این خستگی هم یه خستگی معمولی نبود. خستگی کل هفته بود. جالب اینجاست که به خودشم حقیقت رو گفتم :] ولی خب امروز خیلی بهتر می‌شد اگه نمی‌رفتم. از نظر جسمی خوب نیستم و بهتر می‌بود استراحت می‌کردم.

حقیقت اینه که من خیلی وقتا دویدم. یادمه روزهایی رو که مجبور بودم پشت سر هم کلاس برم. و اون موقع هم‌کلاسی‌های من، دوست‌های من، در حال استراحت بودند. کاری به درست و غلطش ندارم. فقط چیزی که فهمیدم اینه که من به محض ورود به دانشگاه با مشکلات و چالش‌های جدیدی دست و پنجه نرم کردم. چالش‌هایی که پیش از اون برام بی‌معنی بود. الان که دارم فکر می‌کنم، قبل اون خیلی زندگی آروم و گوگولی‌ای داشتم :))))) و الان بیشتر وارد جامعه شدم. بیشتر این دردها و سختی‌ها رو می‌فهمم. دیگه خودم باید خیلی وقتا(می‌شه گفت تقریباً همیشه) تصمیم بگیرم. نمی‌تونم همه‌چیز رو بسپرم به مامان بابام. نمی‌تونم از زیر بار مسئولیت‌هام شونه خالی کنم و پشت والدینم قایم بشم. خودم باید مشکلات خودم رو حل کنم. خودم باید به ایده‌های نو فکر کنم. اینا برای من در عین سخت بودن، زیبا هستند🥰❤️ سختی‌هایی که تو رو تغییر می‌دن و باعث می‌شن دریچهٔ نگاهت به جاهای بهتری باز بشه. دشواری‌های زندگی باعث می‌شن قدر آسایشت رو بیشتر بدونی :)

Prüfungszeitraum

چه معنی میده هنوز امتحان داشته باشم وقتی ارشدا هم امتحاناشون تموم شده؟😭😂

البته امتحانایی که مونده خیلی دشوار نیستند ولی به هرحال :)

Konsonanten

یکی از حسای عجیبی که میشه تجربه کرد گوش دادن به ویس‌های ضبط شدهٔ کلاس حضوری هست. قشنگ همه چیز ضبط شده، هرکاری که کردی. صدای نفس‌هات، خنده‌هات، صاف کردن صدات، جواب دادنات، حرف زدن با بغل دستیت و کلا هرچی :))))))

مثلاً قشنگ دقت می‌کنم هرجا که یه نفری که ازش بدم میاد خواسته غلط اضافی بکنه من خنده‌ام گرفته😂 یا اونجاهایی که استاد شوخی می‌کنه من بازم خنده‌ام گرفته. یه جا سر کلاس زبانشناسی جلسه آواشناسی داشتم به حانیه می‌گفتم: ببین "ش" و "ژ" خویشاوندند :))))) با این تفاوت که "ش" حنجره رو نمی‌لرزونه و بی‌واک هست اما "ژ" حنجره رو می‌لرزونه و واکدار هست. بعد هی داریم امتحان می‌کنیم: شششششششششششششش، ژژژژژژژژژژژژژژژژ🤣🤣🤣🤣

کلاس آواشناسی خیلی کلاس سمی هست به طور کلی :))))) اما خب همیشه دوسش داشتم 🥰 خوش می‌گذره^^

آزمونی در باران

امروز حدودای ساعت سه که به خاطر امتحان از خواب بیدار شده بودم، صدای قطره‌های بارونو شنیدم. درست به همون دلچسبی همیشه بود. اولش فکر کردم خیالاتی شدم چون اون‌موقع صداش کم بود اما وقتی مطمئن شدم که خواب و خیال نبوده، شادی توی رگهام دوید🥰 از اونجایی که حوصله خوندن نداشتم و خیلی خوابم می‌اومد، پتومو کشیدم رو خودم و گرفتم خوابیدم :))) این روزا خوابم خیلی کم شده و کسری خواب دارم.

این ترم دیگه همه چیو به یه ورم گرفتم :)))) بسه دیگه زیادی اهمیت دادن^^ من دیشب با وجود اینکه باید برای امتحان امروز می‌خوندم، خیلی نخوندم. کل زمان مفید درس خوندنم دو ساعت بود.(حتی کمتر🤔) انقد که هی رفتم اومدم، انقد که هی ذهنم پرید، انقد که حوصله نداشتم.

باید یه سری چیزا رو اصلاح کنم✅

سگی که بیرون نیست!

زندگی یه دانشجو در دوران امتحانات :))))))))))))

واقعاً وقتی اینو صبح بهم گفت، از بدبختی‌مون خنده‌ام گرفته بود :)))) ولی خب خوبه که یه دوست در این شرایط دشوار شما رو همراهی کنه^^ وقتی بتونید به این شرایط بخندید، بار منفیش کمتر میشه و تاب آوردنش هم ساده‌تر✨

*سگ بار معنایی شدیدی به جمله داده در حالی که منظور خود حیوان سگ نیست. عجیبه‌ها! تا حالا از این زاویه ندیده بودمش🤔

مخدوش

قبلاً‌ها خیلی راحت‌تر با هم‌کلاسیام دوست بودم و باهاشون صحبت می‌کردم. قبلاًها که میگم منظورم دوران مجازی بود. حالا که دانشگاه حضوری شده اما در دورترین حالت ممکن ازشون قرار دارم و تقریباً از هیچکدومشون خوشم نمیاد :) قاعدتاً مگه نباید برعکس می‌شد؟ :))))))

+کاش همون دختر خونگرم بودم که با همه خوبه اما درواقع من الان یه دونه برفم که پُره از نفرت نسبت به خیلی از آدما...

++استادمون امروز می‌گفت آدمایی که وقتی در ارتباط با دیگران قرار می‌گیرند خوشحال میشن، درونشون مخدوش نشده. لبخند زدم :) من همونی‌ام که از ارتباط با خیلیا نه تنها خوشحال نمیشم بلکه آشفته میشم. چه درونِ مخدوشی! :)

حضور و غیاب

این سوال رو هر روز از خودم می‌پرسم. این ترم ظرفیت غیبتام تقریباً به پایان رسیده و دیگه نمیشه غیبت کرد...

واقعاً خیلی مودی شدم😂 شبا به امید رفتن به دانشگاه می‌خوابم و فرداش حوصله ندارم برم :)))) یه چندباری هم به همین دلیل پیچوندم و نرفتم. اما دیگه نمیشه...

این ترم چقدر کش اومد واقعا :)

دیگه غر زدن بسه.

فعلا خداحافظ🙂

یکشنبه‌ای دیگر اما دگریده :)

هوا سرد شده :) امروز یکشنبه است. اما مثل همهٔ یکشنبه‌های دیگه نیست. بد نیست، تاریک نیست، جبر نیست.

و آب و هوا همینقدر روی حال و احوال مهربان تأثیر میذاره. همونطور که روی ورتر جوان تأثیر میذاشت. اگر آفتاب شما رو خوشحال می‌کنه، من رو ابر. اگه صافی شما رو سر شوق میاره، منو بارون، منو برف. البته نمیشه مدعی بود آدم دلش میخواد هیچوقت خورشید رو نبینه. به هرحال گاهی دلتنگش خواهیم شد، بالاخره باید باشه :)

کاش امسال یه جوری بشه که بارش خوبی داشته باشیم. اینجوری خیلی خوشحال‌تر خواهم بود💙

نکته‌ای چند

استاد دانش خانواده‌مون این ترم واقعاً دوست داشتنیه و خیلی به من کمک کرده :) استادیه که تونستم باهاش رفاقت کنم در عین اینکه مرزهای استادی-دانشجویی رو رعایت کردیم🥰 گفته بودم که دکترای مشاورهٔ خانواده داره و خب مشخصه که آدم باسواد و بافرهنگیه. آره، واقعاً هست :) من که خودم قصد ندارم بچه‌ای به این دنیا بیارم[البته گمان نکنید که فقط دربارهٔ فرزندپروریه این درس😂 من از مطالب دیگه‌اش هم استفاده کردم مخصوصاً دربارهٔ شناخت نیازها و IKIGAI) ولی برای کسایی که قصدشو دارند واقعاً نکات مفیدی دربارهٔ فرزندپروری گفته شد. مثلاً اینکه شما نباید فکر کنید محبتتون به بچه‌تون اون رو لوس بار میاره. محبت بیش از حد اصلا وجود نداره در رابطهٔ بین والد و فرزند. همچنین اینکه محبت شما نباید شرطی شده باشه و فقط تحت شرایط خاصی ابرازش کنید بلکه باید بی قید و شرط باشه. اگه شما هر روز به فرزندتون بگید که دوسش دارید، نه تنها تأثیر بدی روش نمیذاره، بلکه باعث میشه از درون، غنای محبت رو احساس کنه و فرزند شما به احتمال خیلی زیاد در آینده کسی خواهد شد که جنس محبت واقعی رو می‌شناسه و درگیر روابط آسیب‌زا نمیشه. احتمالاً فرزند شما اون کسی نیست که وارد رابطه‌ای بشه که ازش سواستفاده بشه و به خاطر گدایی محبت تن به هرکاری بده.

واقعاً نمی‌تونید تصور کنید که چقدر چقدر چقدر تو زندگی بچه‌تون تاثیرگذارید. اگه نمی‌تونید مسئولیت تک تک اینا رو قبول کنید، خواهش می‌کنم بچه‌دار نشید و یه انگل رو به جامعه اضافه نکنید.

با تشکر

bevorzuge ich...

خیلی وقتا اینکه هدفونم تو گوشم باشه و آهنگ گوش بدم رو به صحبت با شما یا هم‌مسیر شدن باهاتون ترجیح میدم آدما :)

برای همین شما رو با یه بی‌آرتی جلوتر می‌فرستم که برید. و وانمود می‌کنم ندیدمتون :)

آستانهٔ تحمل امروز: منفیِ یک

اگر از من بپرسند بدترین روز‌های این ترم چه روزهایی بوده، بی‌گمان از یکشنبه‌ها نام می‌برم :) یکشنبه‌ها زمانیست که انرژی زیادی برای انجام هرکاری صرف می‌کنم و به معنای واقعی کلمه دست خودم را می‌کِشم تا بتوانم ادامه بدهم. به معنای واقعی کلمه همه‌چیز جبر است. خشمگینم. احساس فرسودگی می‌کنم. نمی‌خواهم، نمی‌خواهم، نمی‌خواهم و دیگر نمی‌توانم هم. کلافگی توام با نخواستن اما در جبر بودن‌. دیگر خسته گشته‌ام. همه‌اش غر می‌زنم و شکایت می‌کنم. گویی یک آدم سمی برای اطرافیانم شده‌ام. اصلا شده‌ام که شده‌ام. به جهنم! همینی که هست! هرکس نمی‌تواند غرهای مرا بشنود تشریفش را ببرد! داشتم به حانیه می‌گفتم هر روزی که در کلاسِ ساعت یک تا سه امروز شرکت می‌کنم، یک سال از عمرم کم می‌شود. و اگر هر ترم 16 جلسه باشد، می‌شود 16 سال! شوخی که نیست، یک عمر است :)

م، ه، ر، ب، ا، ن

راستی یه اتفاق جالبی که تازگیا افتاده و دوسش داشتم این بوده که یکی از اساتیدمون ازمون خواسته بود با حروف اسممون واژه‌هایی آلمانی برگزینیم و باهاش شعر بنویسیم🥰❤️ خیلی برام لذت‌بخش بوده. هرچند که شعرم قافیهٔ خاصی نداره ولی اینجا میذارمش و البته اینم بگم که سال اول دانشگاه هم این تکلیف رو ازمون خواسته بود. اون موقع که عملاً هیچی از این زبان نمی‌دونستم ولی به نظرم چیز جالب و خوبی نوشتم. هرچند الان اصلا یادم نیست کجا گذاشتمش :(

و اما شعرم:

Die Morgenluft hält nicht bis zum Ende der Nacht an

"Nichts ist ewig"

Schwarze Haare werden weiß

Aber die Rosen lachen

In einem Augenblick endet der scheinbar bodenlose

...Weg des Lebens

?Ist es ein Albtraum

!Wir wohnen nicht einmal mehr nebeneinander

Mehraban#

آب گل‌آلود ماهی‌های خاکی!

گویا اصلا مهم نیست که هوا انقدر آلوده ست. چون دانشجوییم باید پاشیم بریم دانشگاه! در حالی که مدارس تعطیل هستند.

ابلهان بی‌خاصیت!

البته اینم باید بگم که کلا از دیروز صبح مودم خوب نیست. خشم زیادی در من هست. مثل یک انبار باروتم و هر لحظه ممکنه بووم منفجر بشم :)

اگر کسل‌کننده یه تصویر بود:

از اینکه هم‌کلاسیام هم مثل من سر این کلاس همش پشت سر هم خمیازه می‌کشند و چشاشون داره می‌ره، خنده‌ام گرفته 😂😂

Details

پ.ن: چرا این بشر یهو اومد ارائه بده؟ :))))

بین زمین و آسمان خاکستری

ولی آهنگ کاش بودی آرتا»»»»»»

متاسفانه دردش رو می‌شناسم :)

ارائه امروز به پایان رسید و خیلی خوشحالم :) البته از نتیجه آنچنان که باید خرسند نبودم ولی مهم اینه که تموم شد. چند روز بود منتظرش بودم. لحظه‌هایی توی زندگی هستند که دلهره تموم وجودتو می‌گیره، نمی‌دونی در آینده چی قراره بشه، احساس می‌کنی پشتت خالیه و رو هوا معلقی و بیشتر حقیقت تنها بودنت رو به خودت نزدیک می‌بینی. اینجور وقتا شاید فکر کنی خورشید دیگه نمیاد بالا یا زمین یخ می‌زنه اما درواقع اینجوری نمیشه. زندگی جریان داره هرچند که تو جریان نداشته باشی؛ حداقل نه به شکل انسان :)

×فرصت کنم به زودی بهتون سر می‌زنم💚✨

کسل‌کننده

من چرا سر این کلاس همش خوابم می‌گیره؟ :)

Tonight is gonna be the loneliest

به تنهایی ادامه میدم، این مسیر رو میرم، باهاش رو به رو میشم، می‌جنگم، می‌افتم، می‌گریم، بلند میشم و میرم جلو. مهم اینه که تلاشمو می‌کنم. من ارزشمندم چون هستم. چون برای خودم ارزش قائلم.

توی بزنگاه‌های زندگیم همیشه تنها بودم با اینکه آدما کنارم بودند.

من سر امتحان‌های دانشگاه همیشه تنها بودم. این من بودم که بعضی شبا بیدار می‌موندم تا درسا رو برسونم به اونجا که باید. پروژه‌ها رو انجام بدم و ارائه‌هام رو حاضر کنم. خانوادمم بودن، بهم امید می‌دادن، دوستامم همینطور ولی اون کسی که بیدار می‌موند در نهایت من بودم. وقتی همه به خواب می‌رفتند و من مجبور بودم بیدار بمونم، دقیقاً همونجا بود که تنهایی رو واقعاً احساس می‌کردم. مهربان! از اینجا به بعد دیگه کسی باهات نمیاد. از اینجا به بعد مسیر رو خودت باید بری... و رفتم؛ رد شدم رفتم. منو از چی می‌ترسونید؟ از تنها بودن؟ من همین الانشم تنهام، همه زندگیم تنها بودم و تنها هم خواهم ماند :) دوستانم برام ارزشمندن و همه کسایی که الان کنارم هستند. قدر بودنشونو می‌دونم ولی من باز هم تنهام؛ تنهای تنها :) نمی‌خوام زندگیتونو تلخ کنم ولی درواقع شما هم تنهایید؛ همیشه تنها بودید و تنها هم خواهید ماند. دوستتون هم همینطور، همسایه پشتیتون هم همینطور، پدر پدر پدربزرگتون هم و هرکسی که می‌شناسید.

یادتون بیاد وقتی رو که کسی که دوسش داشتید ترکتون کرد و شما رو توی یه خرابه تنها گذاشت در حالی که قلبتون هزار تکه شده بود. اون موقع هم تنها بودید. آدم دیگه‌ای درد شما رو حس نکرد. شکسته شدن استخونهای احساستون رو حس نکرد. شما مجبور بودید معمولی به نظر برسید و آدما هم خیلی راحت باور کردند که چیزی نشده. بهتون تبریک میگم. شما نقابتونو خیلی طبیعی روی صورتتون نگه داشته بودید :) شما از پسش براومدید.

متاسفم اگه تلخ شد. کلا عادت دارم حقیقت‌ها رو درست بکوبم تو صورتتون؛ با یه نشونه‌گیری دقیق.

"وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت"

رزق روح

آنچه امروز به جانم ستاره پاشید، دختری بود در سلف که کنارم نشسته بود. در ابتدا گفت: "دارن ته‌دیگ میدن." من اصلا او را ندیدم ولی وقتی دوباره حرفش را تکرار کرد، برگشتم و دیدم که با من است😁 دریافتم دختریست بسیار سر و زبان‌دار و البته دلسوز❤️ او تردید مرا دید. دست‌دست کردنم با وجود اشتیاقم را هم دید. داشتم با خودم می‌اندیشیدم که حالا چطور برخلاف جهت صف، حرکت کنم و بروم ته‌دیگ بگیرم؟ آیا مسئولین سلف مرا "دله مانده" خطاب نمی‌کردند؟[دله مانده اصطلاحیست که ما در خانه برای آدم‌های دله به کار می‌بریم. ساختهٔ خودمان است😂]. در همین فکرها بودم که ناگهان نشستم. من منصرف شده بودم. گویی داشتم شوقم را سرکوب می‌کردم. از اینکه آنقدر جسارت نداشتم که کاری را که می‌خواستم انجام دهم، حس بدی گرفتم. تا اینکه دخترک گفت: "پس چرا نمیری؟" لبخند تلخی به او زدم. ناگهان قسمتی از ته‌دیگ خود را کند و در ظرف من انداخت :)))) وای که چقدر خوشحال شدم😍 امان امان! با تمام قلبم برایش آرزو کردم که امروز یک خبر خوشحال‌کننده بشنود و جانش سراسر شادی شود🥰 می‌توانستم بفهمم او همان کسی‌ است که به احتمال زیاد در اکیپ دوستانش نقش مادر را دارد، خوابگاهیست و بسیار سخاوتمند. از آن آدم‌هایی که وسایلش را بدون ناراحتی به دیگران می‌بخشد💚 بعضی آدم‌هایی که از روستا یا شهرستان‌های دیگر می‌آیند، به زلالی آب هستند💙 همانقدر صاف و ساده و دوست‌داشتنی :) آدم در کنارشان ناخودآگاه راحت است و نیازی نیست که خودش نباشد. البته باز هم تأکید می‌کنم که همه‌شان اینطور نیستند. ولی همانهایی که هستند، دنیا را به قدر زیادی درخشان می‌کنند💛

از شلوغی‌ها

از تک تک آدما متنفرم... تک به تکشون

روزم رو خراب کردند اول صبحی

ولی سعی می‌کنم نذارم این حس تا تهش باهام بمونه :)

پ.ن: کاش همتون گم‌شید و نباشید

The cows are coming

اگر از من بپرسند چه اتفاق عجیبی در دوران دانشگاه برایم افتاده است، بی‌شک به این موضوع اشاره می‌کنم که پس از گذراندن تعطیلات تابستانی به کلاس‌ها آمدیم تا ترم هفت را آغاز کنیم و من به ناگاه با قیافه گرفتن برخی هم‌کلاسی‌هایم در برابر خودم رو به رو شدم :)))) هرچقدر دربارهٔ دلایل احتمالی این موضوع اندیشیدم به هیچ نتیجهٔ خاصی نرسیدم. درست در همین‌جا بود که من و حانیه تصمیم گرفتیم نام اکیپ گاوها را برایشان برگزینیم🙂

مورد بعدی اینکه آدم‌ها در مجازی و حضوری خیلی با هم متفاوت‌اند. و این تفاوت به راستی خیلی فاحش است. چه بسا دوستی‌هایی که مجازی ساخته شد و حضوری کاملاً قطع شد. چه بسا اکیپ‌هایی که عضوهایی از دست دادند یا عضو‌های تازه‌ای پذیرفتند. حتی چه بسیار اکیپ‌های تازه‌ای که شکل گرفتند. و حقیقت آدمها آن چیزی است که در حضوری از خودشان به نمایش می‌گذارند. با این تفاوت که نباید تنها رفتار ظاهری آنها را از نظر گذراند. اما اگر با آدم‌ها دو کلمه صحبت کنی، می‌توانی بفهمی که کیستند و چگونه می‌اندیشند البته اگر با تو صادق باشند :))

*** یک چیز خیلی بی‌ربط و البته عجیبی که باید به آن اشاره کنم این است که به تازگی به این موضوع پی برده‌ام که سوسانو چقدر ظریف و لاغر است :))

94

سلامتی:

از آن روزهایی بود که رفتم دانشگاه ولی حالم خوب نبود و نتوانستم همه کلاس‌هایم را بگذرانم و برگشتم خانه. هیچ چیز ارزش سلامتی را ندارد. من این را باور دارم. کافیست یک سردرد ساده یا یک حالت تهوع ساده بگیری تا بفهمی سلامتی تا چه اندازه ارزشمند است و اگر نباشد به سادگی زندگی روزانه‌ات را مختل می‌کند.

لطفاً وقتی در مترو یا بی‌آرتی هستید، ماسک بزنید. حتی اگر بیمار نیستید. به خاطر اینکه بعضی آدم‌ها فرهنگ لازم را ندارند که اگر مریض هستند ماسک بزنند و می‌توانند شما را هم مریض کنند و از کار و زندگی بیفتید. باید به فکر خودتان باشید و پیشگیری کنید. به علاوه اینکه ویروس جدیدی آمده است. دست‌هایتان را مرتب با مایع دستشویی یا آب و صابون بشویید و تا حد امکان بکوشید دستتان را به بینی و دهان و به طور کلی صورتتان نزنید. و لطفاً اگر عطسه می‌کنید جلوی دهانتان را بگیرید😑

آمدم خانه و اندکی خوابیدم و بهتر شدم. دلهره‌ها و نگرانی‌هایم بیشتر شده‌اند :) دوران دانشگاه به طور کلی برایم پر از استرس بوده است. امیدوارم به خیر بگذرد.

اندکی احساس بی‌کفایتی می‌کنم :) راه حلش را می‌دانم ولی چیزی هنوز نتوانسته آنقدر اشتیاق در من ایجاد کند که به طور جدی برایش کاری انجام بدهم... غم‌انگیز است...

یک استاد کودن داریم که نام مرا هنوز پس از گذشت 6 ترم نمی‌داند. با اینکه تقریباً همیشه در کلاسش حضور داشتم و تعدادمان هم خیلی زیاد نیست. یعنی این شخص تقریباً همه را می‌شناسد به جز من. از او بدم می‌آید... به راستی و به میزان زیاد بدم می‌آید :)

91

ماشین آلبالویی:

امروز، روز خیلی خوبی نبود. وجود برخی هم‌کلاسی‌هایم آزارم می‌داد. برای فردا نیز نگرانم. یکشنبه‌ها را دوست ندارم :)

استادم ناگهان مرا در خیابان دید و خواست که مرا برساند. نپذیرفتم، کلی تشکر کردم و به راهم ادامه دادم. همین کار او پس از آنهمه بی‌مهری حالم را خوب کرد🥰