Abschlusszeremonie
امروز لباس فارغالتحصیلی پوشیدم و کنار بچهها یه برنامهٔ کوچیک گرفتیم :) حس قشنگی بود؛ حس قشنگی بود پوشیدن اون لباس :)❤️ از عکسها خرسندم🥰 البته همهٔ همهشون عالی نشده ولی تعدادی رو خیلی دوست دارم❤️🔥 معمولاً اون عکسهایی که کلاه فارغالتحصیلی رو پرت میکنند هوا خیلی خوب میشه ولی من تقریباً تو هیچکدوم از این سری عکسها خوب نیفتادم :| امروز مدیر گروهمون برامون یکم صحبت کرد و غزل شمارهٔ 58 حافظ رو برامون خوند به همراه شخصیسازیاش در مورد ما، رشتهٔ ما و داستانِ ما🥰 همهٔ ما توی این مسیر سَبوکش بودیم. شبزندهداریها و کوششهای زیادی داشتیم. درسهای دشوار زیادی رو هم گذروندیم. من واقعاً همهٔ این مسیر رو اومدم؟ یاد اون روزهای سخت به خیر! خیلیهاش رو شما هم میدونستید مگه نه؟ :) چون اینجا دربارهشون نوشتم. استاد "ه" هم گفت که همیشه چندتا گوش شنوا اینجا برای شما وجود داره :) و هروقت خواستید با علت و بیعلت میتونید بیایید و ما رو ببینید و یه خبری از خودتون بدید. خوشحال میشیم🧡 حرفاش قلبم رو روشن کرد✨
نفرتی که تو نگاهِ اون آدم بود رو فراموش نمیکنم! و همهٔ نفرتهای فراموششدهٔ دلم رو بیدار کرد. من هم متنفرم، من هم پر از تنفرم از تو، من هم همینطور!
عکسهامون با حانیه هم واقعاً خوب شده. مخصوصاً عکسهای دوتاییمون :] حتماً چندتایی رو چاپ میکنم. یادگار سالهای کارشناسی💚
تو کل زمان نوشتن این متن بوی عطرت رو حس میکردم. من هیچوقت این عطر رو از یاد نمیبرم :) حس عجیبی بهم میده. هروقت حسش میکنم میخکوب میشم و میرم توی فکر... آره... میرم توی فکر :)
باید بگم فارغالتحصیلی اصلی من بعد از تحویلدادن پروژهام هست :) ولی به هرحال حتماً باید با این لباس عکس میگرفتم. وگرنه به دلم میموند👩🏼🎓