بین زمین و آسمان خاکستری

ولی آهنگ کاش بودی آرتا»»»»»»

متاسفانه دردش رو می‌شناسم :)

ارائه امروز به پایان رسید و خیلی خوشحالم :) البته از نتیجه آنچنان که باید خرسند نبودم ولی مهم اینه که تموم شد. چند روز بود منتظرش بودم. لحظه‌هایی توی زندگی هستند که دلهره تموم وجودتو می‌گیره، نمی‌دونی در آینده چی قراره بشه، احساس می‌کنی پشتت خالیه و رو هوا معلقی و بیشتر حقیقت تنها بودنت رو به خودت نزدیک می‌بینی. اینجور وقتا شاید فکر کنی خورشید دیگه نمیاد بالا یا زمین یخ می‌زنه اما درواقع اینجوری نمیشه. زندگی جریان داره هرچند که تو جریان نداشته باشی؛ حداقل نه به شکل انسان :)

×فرصت کنم به زودی بهتون سر می‌زنم💚✨

بی‌ملاحظه باشه؟ :))))

اون روی سلیطهٔ منو تو مترو یا بی‌آرتی‌های شلوغ می‌بینید. دقیقاً همینجاست که اصلا ملاحظه نمی‌کنم و اگه کسی بره رو مخم قهوه‌ایش می‌کنم :) اتفاقاً بابت این خوشحالم چون بعضی آدما لیاقت ملاحظه کردن رو ندارند. هر چقدر که ملاحظه‌تونو کردم بسه دیگه.

شبِ سرمه‌ای

MP3

ولی دیدم تو چشات می‌ترسی چون دیگه فهمیدی ترس من ریخته :)

من واست پرت می‌کنم خودمو جلوی تیر :)

انگار غرق بشی نگات کنه غریق نجات :)

پ.ن: داستان آهنگ جالب بود😁

کسل‌کننده

من چرا سر این کلاس همش خوابم می‌گیره؟ :)

Tonight is gonna be the loneliest

به تنهایی ادامه میدم، این مسیر رو میرم، باهاش رو به رو میشم، می‌جنگم، می‌افتم، می‌گریم، بلند میشم و میرم جلو. مهم اینه که تلاشمو می‌کنم. من ارزشمندم چون هستم. چون برای خودم ارزش قائلم.

توی بزنگاه‌های زندگیم همیشه تنها بودم با اینکه آدما کنارم بودند.

من سر امتحان‌های دانشگاه همیشه تنها بودم. این من بودم که بعضی شبا بیدار می‌موندم تا درسا رو برسونم به اونجا که باید. پروژه‌ها رو انجام بدم و ارائه‌هام رو حاضر کنم. خانوادمم بودن، بهم امید می‌دادن، دوستامم همینطور ولی اون کسی که بیدار می‌موند در نهایت من بودم. وقتی همه به خواب می‌رفتند و من مجبور بودم بیدار بمونم، دقیقاً همونجا بود که تنهایی رو واقعاً احساس می‌کردم. مهربان! از اینجا به بعد دیگه کسی باهات نمیاد. از اینجا به بعد مسیر رو خودت باید بری... و رفتم؛ رد شدم رفتم. منو از چی می‌ترسونید؟ از تنها بودن؟ من همین الانشم تنهام، همه زندگیم تنها بودم و تنها هم خواهم ماند :) دوستانم برام ارزشمندن و همه کسایی که الان کنارم هستند. قدر بودنشونو می‌دونم ولی من باز هم تنهام؛ تنهای تنها :) نمی‌خوام زندگیتونو تلخ کنم ولی درواقع شما هم تنهایید؛ همیشه تنها بودید و تنها هم خواهید ماند. دوستتون هم همینطور، همسایه پشتیتون هم همینطور، پدر پدر پدربزرگتون هم و هرکسی که می‌شناسید.

یادتون بیاد وقتی رو که کسی که دوسش داشتید ترکتون کرد و شما رو توی یه خرابه تنها گذاشت در حالی که قلبتون هزار تکه شده بود. اون موقع هم تنها بودید. آدم دیگه‌ای درد شما رو حس نکرد. شکسته شدن استخونهای احساستون رو حس نکرد. شما مجبور بودید معمولی به نظر برسید و آدما هم خیلی راحت باور کردند که چیزی نشده. بهتون تبریک میگم. شما نقابتونو خیلی طبیعی روی صورتتون نگه داشته بودید :) شما از پسش براومدید.

متاسفم اگه تلخ شد. کلا عادت دارم حقیقت‌ها رو درست بکوبم تو صورتتون؛ با یه نشونه‌گیری دقیق.

"وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت"

از حکایت‌های اتاقچه

گمان می‌کردم دفعه بعدی‌ای که قراره از اتاقچه‌ام حرف بزنم، یه روز سرد و بارونی تو پاییز باشه، در حالی که دارم دمنوش بابونه یا هات چاکلتم رو می‌نوشم💚☕ اما اینجوری نشد. خیلی وقته که پاییز از راه نمی‌رسه و منم از تابستون به ستوه اومدم.

امروز یه روز معمولیه؛ از اون روزا که آسمون حتی یه لکه ابر هم نداره و آبی بدرنگی سطحش رو به تمامی پوشونده. تنها لیوانی که کنارمه، لیوان آبمه و آهنگ "hope is a dangerous thing for a woman like me to have" از لانا دل ری داره فضای اتاقچه‌ام رو پُر می‌کنه. اتاقم تاریکه اما دلم نمی‌خواد چراغو روشن کنم. امروز از اون روزاییه که باید پتو بکشی رو خودت و همه‌اش رو بخوابی. اما من کجام؟ پشت میز نشستم و دارم از استرس ارائه این هفته‌ام می‌میرم :) تقریبا دو روزی میشه که اصلا حوصله ندارم و همش خوابم میاد :) گریه می‌کنم و خیره می‌شم به صفحه لپ تاپ :) و با نگاه های بی رمقی به خیره شدن ادامه میدم... تا کی میخوام همچنان این کار رو کنم؟

معمولا آخر هفته‌ها زمانیه که میتونم فارغ از همه بدو بدوها و هیاهوهای هفته، با خودم خلوت کنم و انرژی درونیم رو بالا ببرم. آخر هفته‌ها همون زمانیه که اطرافم رو مرتب می‌کنم و اگه لازم باشه یک سری لباسهام رو می‌شورم و از این دست کارها. برام آرامش‌بخشه که می‌تونم کارهام رو تیک بزنم :) من عادت ندارم برای کارهام ساعت تعیین کنم. دوست ندارم توی چارچوب قرار بگیرم. پس فقط کارهام رو لیست می‌کنم و شروع می‌کنم دونه دونه انجامشون بدم. بالاخره مدل برنامه‌ریزی منم این شکلیه دیگه :) همه که قرار نیست مثل هم باشند.

دستام یخ کرده ولی از درون گرممه. البته که انتظار ندارم درک کنید این وضعیت رو :)))) یکم که بگذره بهتر می‌شم. امیدوارم...

مهربانم، حدود 4 ماهی هست که برات ننوشتم. نمیدونم چرا. من که خیلی باهات حرف زدم اما احتمالا یادم رفته مکتوبشون کنم. دختر ارزشمندم تمام دلهره‌هات رو درک می‌کنم، به رسمیت می‌شناسم و بهت حق میدم. اما تو گیر و دار این دوران ملال‌آور مبادا یادت بره که چقدر دوستت دارم❤️ الان کمی استراحت کن و بعدش با هم حلش می‌کنیم. مگه دفعه‌های قبلی هم همین کارو نکردیم؟ دستتو محکم می‌گیرم و با هم تمومش می‌کنیم :)

دوستدارت: اون وجهِ همیشه پذیرایِ تو :)

من یه بالگردم

MP3

یاد گرفتم که روی پای خودم وایسم

چون موقع سختیا دیگه هیچکس دورم نیست :)

این دنیا بازتاب رفتار خودته؛ غمگین باشی، غمگینه و شاد باشی، شاده❤️

نمیرم عقب، حتی یه قدم

واسه اینجا بودن به هر دری زدم

من گذشته رو نمیشه برگردونم

پس میرم جلو تا جایی که می‌تونم

پ.ن: درسته که یکم اغراق‌آمیز انگیزشیه ولی خب یادآور روزای سختی توی زندگی منه. و این آهنگ چیزی بود که توی اون زمان باعث می‌شد امید توی رگهام بدوه. یادمه Mr Sh اینو تو گروه فرستاده بود و گفته بود: بچه‌ها بترکونید! خیلی گروه خوبی بودیم. ما دقیقا مثل یه خانواده شده بودیم یا شاید بشه گفت یه اکیپ دوستانهٔ صمیمی که این اکیپ اساتیدمون رو هم شامل می‌شد. نمی‌دونم چجوری توصیفش کنم اما حس اون موقع شبیه یه سیاهیه که نور رو در آغوش گرفته. دقیقاً هر دوتاش کنار هم :)

پ.ن 2: نور آفتاب از لا به لای پرده دزدکی میاد تو اتاقم و دقیقاً می‌افته توی چشمم :| دیگه وقت بیدار شدنه. صبح به خیر دنیاااا🙂💐

احتمالا خیلیاش رو می‌دونستید ولی لازم دیدم بازم بگم:

می‌خوام که من و درونگراهای دیگه رو بیشتر بشناسید. بنابراین می‌خوام از شخصیتمون رونمایی کنم🤭🥰... دیری دیدین [به چیزایی که زیرشون خط کشیدم بیشتر توجه بشه]:

​​​​​​

دوستِ خیالی

باید اعتراف کنم که نسبت به گذشته بیشتر دربارهٔ خودم می‌دونم و بیشتر از پیلهٔ خودم بیرون اومدم.

چیزی که بیشتر از هرچیزی بهش نیاز داری، در آغوش کشیدن خودت و گوش دادن به حرفای خودته. مثل معلم دلسوزی که عاشقته. همچین کسی معمولاً تو دنیای واقعی پیدا نمیشه :)))

حتی اگه دوست خیالی نداری، در تمامِ واقعیتِ وجودیِ خودت شنوندهٔ دردها و نیازها و ناآرومی‌هات باش❤️✨ اینجوری وسیع‌تر و آروم‌تر خواهی بود عزیزم :) تنها مهمه که بشنوی و نادیده نگیریشون💚

احساسِ گرفته شده

مربیم می‌گفت: شاید آدما یادشون نمونه تو کی بودی یا چی بهشون گفتی. اما بی‌گمان یادشون می‌مونه چه احساسی بهشون دادی :)

من این جمله رو خیلی خوب می‌فهمم و اتفاقاً خیلی هم قبولش دارم.

اینطور می‌نامم "خوانندهٔ خاموش" را

از نظر روحی نیاز دارم یه روح خاموش که تو وبلاگم سرگردانه به حرف بیاد و روح جالبی هم باشه :))))))💙

پ.ن: واقعاً چرا فکر می‌کنم یه روح خاموش قراره به حرف بیاد؟ یعنی حاضر میشه هویت خاموشش رو کنار بذاره و روشن بشه؟

همیشه

MP3

واسه خاطر من کوتاه نیومدی یه لحظه اصن :)

همیشه فکر تو می‌مونه میذاره سر به سرم❤️

پ.ن: این آهنگ حس عجیبی بهم میده :) پُره از حسرتِ نرسیدن...

از کدامین عدالت می‌گویی؟

برای به یاد ماندن می‌نویسم. شاید این‌بار یادم بماند: زندگی عادلانه نیست، زندگی عادلانه نیست، زندگی عادلانه نیست.

البته که می‌دانستمش :)

رزق روح

آنچه امروز به جانم ستاره پاشید، دختری بود در سلف که کنارم نشسته بود. در ابتدا گفت: "دارن ته‌دیگ میدن." من اصلا او را ندیدم ولی وقتی دوباره حرفش را تکرار کرد، برگشتم و دیدم که با من است😁 دریافتم دختریست بسیار سر و زبان‌دار و البته دلسوز❤️ او تردید مرا دید. دست‌دست کردنم با وجود اشتیاقم را هم دید. داشتم با خودم می‌اندیشیدم که حالا چطور برخلاف جهت صف، حرکت کنم و بروم ته‌دیگ بگیرم؟ آیا مسئولین سلف مرا "دله مانده" خطاب نمی‌کردند؟[دله مانده اصطلاحیست که ما در خانه برای آدم‌های دله به کار می‌بریم. ساختهٔ خودمان است😂]. در همین فکرها بودم که ناگهان نشستم. من منصرف شده بودم. گویی داشتم شوقم را سرکوب می‌کردم. از اینکه آنقدر جسارت نداشتم که کاری را که می‌خواستم انجام دهم، حس بدی گرفتم. تا اینکه دخترک گفت: "پس چرا نمیری؟" لبخند تلخی به او زدم. ناگهان قسمتی از ته‌دیگ خود را کند و در ظرف من انداخت :)))) وای که چقدر خوشحال شدم😍 امان امان! با تمام قلبم برایش آرزو کردم که امروز یک خبر خوشحال‌کننده بشنود و جانش سراسر شادی شود🥰 می‌توانستم بفهمم او همان کسی‌ است که به احتمال زیاد در اکیپ دوستانش نقش مادر را دارد، خوابگاهیست و بسیار سخاوتمند. از آن آدم‌هایی که وسایلش را بدون ناراحتی به دیگران می‌بخشد💚 بعضی آدم‌هایی که از روستا یا شهرستان‌های دیگر می‌آیند، به زلالی آب هستند💙 همانقدر صاف و ساده و دوست‌داشتنی :) آدم در کنارشان ناخودآگاه راحت است و نیازی نیست که خودش نباشد. البته باز هم تأکید می‌کنم که همه‌شان اینطور نیستند. ولی همانهایی که هستند، دنیا را به قدر زیادی درخشان می‌کنند💛

Anne Shirley

دلگرم‌کننده‌ست! مخصوصاً وقتی صبحا از خواب پا میشی و پشت میز صبحونه نشستی🥰 می‌تونم بگم گویندگیش اونقدر قویه که به راحتی میشه توی ذهن تصاویرش رو ساخت و باهاش همراه شد. برای توی راه هم مناسبه و هروقتی که حوصله‌تون سر می‌ره و نمی‌دونید چیکار کنید و البته گوش دادن به موسیقی هم براتون تکراری و کسل‌کننده شده.

من خودم ترجیح میدم روزی یک اپیزود بشنوم تا مثل یه خوراکی خوشمزهٔ ارزشمند نگهش دارم و روزهای بعدی هم بتونم از طعمش لذت ببرم❤️

برای پیدا کردن این کانال، برنامهٔ Castbox رو نصب کنید و بعدش اینجا کلیک کنید.

این همون کاری بود که می‌خواستم درباره‌اش بگم. امیدوارم براتون لذت‌بخش باشه🥰✨

سلسله مراتب نبودن‌ها

نیستم، نیستی، نیست، نیستیم، نیستید، نیستند.

Highly Sensitive Person (HSP)

آیا این‌ها ضعف شخصیتی من هستند؟ که باعث آزار دیگران میشن؟ اما نمی‌خوام بد با خودم حرف بزنم که جنگجوی درونم رو در هم بشکنم :)

فقط باید بگم احتمالاً همونطور که می‌دونید آدمای زیادی با شخصیت‌های بسیار حساس کنار نمیان. شاید اونا نمیدونن که عملی کردن جملهٔ "زیاد حساس نباش" یا "زیاد گیر نده" یا "زیاد سخت نگیر" یا "سعی کن زیاد ناراحت نشی" تقریباً غیرممکنه :) اگر اون شخص می‌تونست زیاد حساس نباشه و گیر نده و سخت نگیره و ناراحت نشه، طبیعتاً اسمش شخصیت بسیار حساس نمی‌بود :)

شاید فکر کنید که دارم توجیه می‌کنم. اما اینطور نیست.

فرض کنید یک نفر به یه ماده غذایی آلرژی داره. اگر شما اون ماده غذایی رو به اون شخص بدید، طبیعتاً بدنش واکنش نشون میده. ممکنه کهیر بزنه یا بدنش ورم کنه یا تنگی نفس بگیره یا خارش پیدا کنه و ... آیا در این شرایط شما می‌تونید بهش بگید: سعی کن زیاد حساس نباشی؟ یا زیادی داری واکنش نشون میدی؟ خیر، نمی‌تونید!

یه شخصیت بسیار حساس هم همینطوره. حرف‌هایی که برای شما چندان مهم نیست، ممکنه بار معنایی خیلی سنگینی براش داشته باشه و دست خودش هم نیست. فقط سنسورهاش بیشتر هستند؛ همین! و شما نمی‌تونید بهش بگید که احساس نکن! اون ناخودآگاه احساس می‌کنه و زیاد هم احساس می‌کنه.

مورد بعدی، شخصیت بسیار حساس لوس نیست. خواهش می‌کنم این دو تا مقوله رو با هم اشتباه نگیرید. آدم لوس زود ناراحت میشه که توجه جلب کنه و می‌تونه خودش رو تغییر بده. آدم لوس افاده‌ایه و خیلی چیزای دیگه. اما شخصیت بسیار حساس شاید نخواد واقعاً ناراحت بشه ولی میشه :) البته شاید بتونم بهتون حق بدم که اینا رو ندونید چون ممکنه خودتون چنین شخصیتی نداشته باشید و در نتیجه براتون بیگانه باشه.

احتمال داره با خوندن اینا اینطوری برداشت کرده باشید که یه شخصیت بسیار حساس مثل یه معلول و ناتوانه. اون نمی‌تونه خودش رو تغییر بده و ضعیفه. باید بگم اگرچه که اینطوری به نظر میرسه اما در حقیقت اینطوری نیست. اینجور آدما فقط به مراقبت بیشتری نیاز دارند :) توصیه می‌کنم ناراحتیشون رو به پای لوس بودن یا درک نکردنشون نذارید. فقط ببینید چرا از اون مسئله ناراحت شدند؟ و سعی کنید ریشه‌اش رو پیدا کنید. البته اگر براتون مهمه.

اگه بخوام از مزیت‌های اینجور شخصیت بگم باید به این موضوع اشاره کنم که آدمای بسیار حساس، به خاطر ویژگی‌هاشون معمولاً آدمایی هستند که فوق‌العاده درک بالایی دارند. باهوش هستند و به جزئیات خیلی دقت می‌کنند. توانایی همدلی کردن بسیار بالایی دارند. و همه چیز رو بسیار عمیق‌تر احساس می‌کنند.

باید بگم من خودم چنین هستم و اتفاقاً بهش افتخار هم می‌کنم. هرچند که به مذاق بعضی آدما خوش نیاد. به طور کلی البته به آدمای زیادی نزدیک نمیشم که بخوام اذیتشون کنم. ارزشش رو هم ندارند که بخوان دوست من باشند. اما اگه تو دایرهٔ دوستان من قرار گرفتید، لابد فکر کردم ارزشش رو دارید :) البته انکار نمی‌کنم که ویژگی‌های بدی هم دارم؛ مثل هر آدم دیگه‌ای.

مثلاً شاید شخصیت یه دیکتاتور بسیار حساس چیز خیلی عجیبی از آب دربیاد :)))))) و احتمالا طرف مقابل رو بسیار اذیت می‌کنه :)

بوستان

همیشه که نباید به جاهای خیلی مجلل رفت. همیشه که نباید چیزی را دید که بقیه به آن اثر هنری می‌گویند. گاهی باید به تماشای چیزی نشست که از دید آدمیان معمولیست؛ شاید هم نازیبا.

مگر آدم از پارک رفتن ذوق می‌کند؟ آدم بزرگ‌ها را می‌گویم؛ تا آنجا که می‌دانم، آنها از چیزهای زیادی ذوق نمی‌کنند، بله؟

حالا بحث را کش نمی‌دهم. هرچند به نظر می‌رسید می‌توانم با ادامه دادنش یک اثر ادبی بیافرینم. اما فعلا مجالش نیست.

امروز به پارک ملت رفتیم. البته همه چیز ساده‌تر از آن بود که بشود نامش را یک‌جور بازدید رسمی گذاشت. با این حال کوشیدم از لحظه لذت ببرم. حظ کردن و غرق شادی شدن در یک لحظه چیزیست که تازگی‌ها جایش را در قلبم باز کرده است. با اینکه اگر ژرف‌تر نگاه کنیم، درمی‌یابیم که همه‌چیز لحظه است و لحظه هیچ‌چیز نیست. این بدان معناست که همه‌چیز در لحظه خلاصه می‌شود؛ همهٔ احساس و رنگ و شادی. اما این لحظه کوتاه است. این را زمانی می‌شود دریافت که حبابش ترکیده باشد و آدمی از آن دور. هرچه بیشتر فاصله می‌گیری، از شدت احساس و رنگ و شادی کاسته می‌شود و شاید نشود به روشنی آنها را به یاد آورد. این یکی از دردناک‌ترین تجربه‌هایم بوده است.

اجی برای نخستین بار دستپخت خودش را آورده بود که بخوریم🥰 باید بگویم مزه‌اش خوب بود. تحسینش کردم. این به نظرم هنر می‌خواهد که آدم بداند چطور هر چیزی را باید به بهترین شیوه بپزد. چطور یک چیز را مزه‌دار کند که بو و مزه‌ اولیه‌اش تغییر کند و سپس اینکه چاشنی‌هایش اندازه باشد. کلی کلاغ و گربه دورمان جمع شده بودند و غذا می‌خواستند. هر چند دقیقه یک‌بار مقداری از غذا را برایشان پرت می‌کردیم و آنها می‌خوردند.

باید اعتراف کنم که کلی حرف زدیم. از هر دری که بشود فکرش را کرد. گره‌های ذهنی به روش‌های گوناگونی می‌توانند باز بشوند؛ حرف‌زدن هم یکی از راه‌هایش. خیلی احساس سبکی کردم. جالب‌تر اینکه در کنار اجی اصلا دنبال پیدا کردن حرفی برای گفتن نیستم. تنها به حرف‌هایی که می‌توانم بزنم می‌اندیشم و بی هیچ درنگی بیانشان می‌کنم. این بسیار مهم است. این آدم‌ها، آدم‌های واقعی زندگی شما هستند.

اندکی پس‌تر در پارک قدم زدیم و کلی خندیدیم😁 و در فرجام عکس هم گرفتیم :) لالا لالالالا❤️

اجی باور دارد که چشم‌هایم زیباست و نیازی به آرایش چندانی ندارد. این را وقتی گفت که از دردسر داشتن خط چشم برایش می‌گفتم.

اتوبوس که می‌رفت، به اجی گفتم: این مسیر را دوست دارم. انگار اتوبوس از جاهایی می‌گذرد که روح شهر را می‌شود دید و جریان زندگانی را.

نگرانِ حباب‌ها

درونم پُره از تشویش و دلهره...

باید بخوابم اما نمی‌تونم :)

آه سرد

بیدار شدن تو روزای سرد سخت‌تره :)

چطور از پتوی گرم و نرمم دل بکنم و وانمود کنم چیزی نشده؟🥲

دیگر برنمی‌تابم🙂

Tanzen

امروز در کلاس قرار بود یکی از بچه‌ها کمی برقصد. تا اینکه استاد همه‌مان را فراخواند و همچون حلقه‌ای که دور عروس و داماد می‌زنند به شکل دایره‌ای ایستادیم. بعد همین کسی که در ابتدا به میدان آمده بود، به ما حرکاتی می‌داد تا انجام دهیم :))))))) نمی‌دانید چقدر شرمگین شده بودم و همزمان خنده‌ام گرفته بود‌. این کاملا از چهره‌ام مشخص بود. لپ‌هایم قرمز شده بودند. علی می‌گفت همرنگ رژت شده‌ای😂😂😂 وای باورم نمی‌شود :))))))))))) اصلا همین که در ابتدا هم‌کلاسی‌ام به میدان آمد تا برقصد من خنده‌ام گرفت و قرمز شدم و این را حتی کسانی که از من خیلی دور بودند متوجه شدند. یکی من و یکی آقای الف خیلی سرخ می‌شویم و این را دیگر همه می‌دانند :)))))))))) اما در فرجام باید بگویم خوش گذشت🥰 به راستی انرژی تازه‌ای در رگهایم جریان یافت. رقصیدن را خیلی دوست دارم و تنها مشکل این است که خجالت می‌کشم. این را کنار بگذارم، من آن کسی خواهم بود که همه‌اش در میدان است، زیبا می‌رقصد و خوش می‌گذراند🥰❤️

طناب پاره شده رو با دست محکم نگه داشتن

شاید باید شیشهٔ ذهنت رو تمیز کنی تا همه چیز رو روشن‌تر ببینی :)

هنوز هم تو وجودم یه زمستون سخت و طاقت‌فرسا رو احساس می‌کنم. باید دستام رو به هم بمالم و حتی اونا رو جلوی صورتم ببرم و توشون "ها" کنم تا گرم بشن. بعدشم اونا رو بذارم تو جیبم، لبخند بزنم و امیدوار باشم از پس این زمستونم برمیام...

توی زندگی من هیچ‌چیز آرامش‌بخش‌تر از تنهایی نبوده. شاید من تنها کسی‌ام که واقعاً برای خودم عجیب نیستم. بقیه که پشت سرم میگن:" مهربان رفتارهای خاصی داره و هرکسی نمی‌تونه باهاش بسازه." البته باید بگم این حرف چندان ناراحتم نکرد. به جز اونجاش که به یکی از دوستانم گفته بودن:" فقط تو تونستی باهاش کنار بیای!"

به نظر می‌رسه من هیچوقت نمی‌تونم دوستی‌هام رو حفظ کنم. گاهی حس می‌کنم دارم نفس نفس می‌زنم و خسته شدم از اینکه سعی می‌کنم اون رشتهٔ بین خودم و یه آدم دیگه رو نگه دارم تا پاره نشه. اگه پاره بشه چی میشه؟ خب احتمالاً یه دوست خوب رو از دست میدم و این اگرچه که قلبمو به درد میاره ولی کاری براش نمی‌تونم بکنم. یعنی بلد هم نیستم. چون ناراحت میشم از اینکه پس اون چرا کاری نمی‌کنه و با اکراه جلو میرم. از یه جایی به بعد اون ناراحتی برام پررنگ‌تر از اهمیت دوستیم میشه و دیگه نمیرم جلو :) البته احتمالا این یه جورایی ضعف به شمار میاد ولی امیدوارم اگه چیزیه که بهم آسیب می‌زنه، کنارش بذارم.

وجودِ روشن

تو این دنیایی که حس می‌کنم خیلی خیلی تنهام، دست کم تو رو دارم :)❤️

من مطمئنم تو رو خدا فرستاده تا مراقبم باشی

مرسی هستی :)

فقط همینو میتونم بهت بگم...

She's hot

MP3

قفلی زدم رو این آهنگه❤️

مناسب پارتی هست و کلاس‌های زومبا🥰

بیشتر ریتمشو دوس دارم تا محتواش

ممکنه از نظر برخی آدما ارزش هنری چندانی نداشته باشه :) ولی مهم نیست. اون بخش غیر هنریم می‌پسندتش در حال حاضر :)

سمی

نمی‌تونی جلوی قضاوت‌های منفی‌شون رو که همینجور بیشتر و بیشتر پیش میره بگیری. پس خودتو ناراحت نکن :)

بعضی آدما واقعاً عجیب‌اند. حتی اجازه نمیدن از خودت دفاع کنی... همینجوری می‌بافند و می‌بافند و می‌بافند و تهش به نتیجه‌ای می‌رسند که هیچوقت دلت نمیخواست دربارهٔ تو بهش برسند :)) ذهنشونو می‌خونی و پروسه‌ای که برای اون سرانجام از سرشون می‌گذره می‌بینی...خیلی بی‌رحمانه اما منطقی به نظر می‌رسه؛ منطقی از نظر یه آدم معمولی! شاید به اینجور آدما هم بشه گفت: سمّی!

گستاخیت

کاش یه بچه پررو بودم :)

لذت لحظه

دارم یه کاری انجام میدم که اگه تمومش کردم اینجا میگم بهره ببرید😁 البته احتمالا بعضیاتون :))

آری یا نه؟

تشخیص این موضوع که یکی دوس داره باهاش حرف بزنی یا نه خیلی سخته.

اما فکر می‌کنم با مرور زمان بشه فهمیدش.

از شلوغی‌ها

از تک تک آدما متنفرم... تک به تکشون

روزم رو خراب کردند اول صبحی

ولی سعی می‌کنم نذارم این حس تا تهش باهام بمونه :)

پ.ن: کاش همتون گم‌شید و نباشید

!neue Sprache, neue Welt

(: Wenn ich die Fachbücher in meinem Fachgebiet lese, fühle ich mich wie eine wichtige Person

^^ Im Moment bin ich beleuchtet