لمس‌نشده

اینکه آدم بعضی وقتا لباس‌هایی با رنگ‌های ناآشنا برای خودش بخره هم تجربه‌ی جالبیه. رنگی که تا حالا هیچوقت نداشته :)

باید براش اسم بذارم.

فکر کن هم شب باشی و هم پاییز رو به زمستون پیوند بدی. چه باشکوه می‌شه بود! ما امشب برای یلدا دور هم جمع شدیم. اگرچه که هنوز یلدای واقعی از راه نرسیده و اگرچه که ما یه خانواده‌ی معمولی هستیم؛ خیلی معمولی. از اونایی که همه‌شون فرشته نیستند، گاهی حسودی می‌کنند، گاهی تیکه می‌اندازند، گاهی حتی چشم دیدن هم رو ندارند. آره از همونا، از همون خیلی معمولیا! من وقتی گاهی وقتا توی جمعشون قرار می‌گیرم، دغدغه‌های تازه‌ای پیدا می‌کنم. مثلاً یاد می‌گیرم چطور می‌تونم در بعضی مواقع بدجنس باشم و جواب کسی که با بدجنسی بهم تیکه انداخته رو مثل خودش و خیلی غیرمستقیم بدم. طوری که ریده شه بهش ولی در عین حال بی‌احترامی هم نکرده باشم و با وجود همه‌ی دلخوری‌ها باز هم به هم لبخند بزنیم :) این قابلیت خیلی مهمیه که در کنج عزلت و توی اتاقت بهش نمی‌رسی. زندگی این چیزا رو باید بهت یاد بده. یعنی تو باید یادش بگیری. همیشه به این فکر می‌کردم که پس چرا من اینجوری نیستم؟ چرا وقتی کنار یکی قرار می‌گیرم، به جای اینکه بهش تیکه بندازم و حسادتم رو اینجوری نشونش بدم، سعی می‌کنم بهش چیزای خوب بگم یا حداقل باهاش مهربون باشم. من حتی شوخی زننده‌ای هم با کسی نمی‌کنم که پشتش یه مفهوم دیگه باشه. اما آدما نشون دادند که اینجوری نیستند. بلکه خرده شیشه‌های وجودشون از حرفاشون، از نگاه‌هاشون، از کارهاشون بیرون می‌زنه و روحم رو زخمی می‌کنه. پس دلیل اینکه خیلی دلم نمی‌خواد توی جمع قرار بگیرم همینه. من نمی‌خوام وقتم رو با آدمای زخمی بُرنده بگذرونم. نمی‌خوام تاوان زخم‌های اونا رو من با زخمی شدن خودم پس بدم. پس ازشون فاصله می‌گیرم. در عین حال باهاشون شوخی می‌کنم و با مهر برخورد می‌کنم. یعنی اونا عمرا نمی‌تونن بفهمند که من قصد فاصله گرفتن ازشون رو دارم :)

حالا برسیم به بحث‌هایی که توی این جمع پیش میاد. اینجوریه که تو تا وقتی بچه مدرسه‌ای هستی، ازت می‌پرسند درس می‌خونی یا نه. کدوم مدرسه می‌ری؟ کنکوری که بشی، هدفت رو می‌پرسند: «راستی دخترم قصد داری چه رشته‌ای بخونی؟». کنکورت رو که بدی و رتبه‌ها بیاد، رتبه‌ات رو می‌پرسند. البته ممکن هم هست نپرسند ولی تهش ازت می‌پرسند که «چی قبول شدی؟» بعد اگه اون «پزشکی، دندونپزشکی، داروسازی، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، حقوق، روانشناسی و... و... و...» نباشه، از نظرشون تو یه آدم شکست‌خورده‌ی بدبختی که با اینهمه درس خوندن به هیچ جایی نرسید! مثلاً تو خلوت خودشون می‌گن: «طفلی بچه، اینهمه درس خوند ولی قبول نشد! طفلکی، اینقدر زجر کشید، سال کنکورشم که هیچ‌جا نیومد. حتی با ما مسافرتم نیومد. تو هیچکدوم از مهمونیای خانوادگی شرکت نکرد. ما هم رفتیم خونه‌شون نیومد سلام بده. تهشم آزاد قبول شد! تهشم قبول نشد! تهشم پزشکی نشد! تهشم دکتر نمی‌شه! تهشم...» آره اینجوریاست. اینا یه درصد با خودشون نمی‌گن شاید این بچه رشته‌اش رو دوست داشته. شاید تو کل این چهار سال لذت برده. اصلا با خودشون نمی‌گن به ما چه! زندگی اونه! زندگی اون بچه‌ست! اونه که باید خوشحال باشه! آه... واقعاً متاسفم از اینهمه کوته‌فکری! داشتم می‌گفتم. وقتی دانش‌آموخته بشی و دانشگاهت رو تموم کنی، می‌پرسند: «خب دخترم الان می‌خوای چیکار کنی؟» راستش عزیزانم می‌خوام زهرمار رو بگیرم، بدم به آدمای کودن بخورنش. دلم می‌خواد یه قرصی بسازم که با خوردنش آدمای فضول سرشون رو از زندگیم بیارن بیرون و به زندگی خودشون فرو ببرند! وقتی ساختمش حتماً یه بسته به شما و خانواده‌تون هم می‌دم، کاملاً رایگان. دلم می‌خواد کوچولو شم و برم توی مغزتون. بزرگترین قاب عکس ذهنتون که روش نوشته شده پزشکی رو بشکنم و بیارمش پایین. تا بفهمید هر رشته‌ای ارزشمنده و نباید چند تا رشته‌ی خاص رو توی ذهنتون برجسته کنید. حالا فهمیدید بعد دانشگاه می‌خوام چیکار کنم؟ یا بیشتر توضیح بدم؟ انگار که آدم همیشه باید کاری برای انجام دادن داشته باشه تا اینا خیالشون راحت بشه و دست از سرش بردارند. اصلاً من دلم می‌خواد مدرکمو قاب کنم بزنم به دیوار اتاقم. به شما ربطی داره؟ دلم می‌خواد لم بدم روی کاناپه و در حالی که می‌دونم شما دارید سخت کار می‌کنید، آب پرتقالمو بخورم و به ریشتون بخندم :) مشکلیه؟ [با لحن هلیا قمه‌کش] حالا از اینا بگذریم.

به یه مسئله‌ی جالبی پی بردم :)))))) اونم اینه که من و پاری به کسب و کار آدما برکت می‌دیم :) مثلاً یه بستنی‌فروشی‌ای بود که یه مدت پاتوق من و پاری شده بود و همیشه می‌رفتیم اونجا. معمولاً وقتی که ما می‌رسیدیم، اون اطراف هیچکس نبود. اسکوپ‌های بستنی‌های مورد علاقه‌مون رو انتخاب می‌کردیم و می‌نشستیم همونجا که بخوریم. ناگهان چندین نفر می‌اومدند و شروع می‌کردند به خرید کردن از اونجا. این مسئله هر دفعه که ما می‌رفتیم اونجا تکرار می‌شد. نمی‌دونم قضیه چیه. خیلی با لذت می‌خوردیم اون بستنیا رو؟ قیافه‌هامون جلب توجه می‌کنه؟ چون خیلی باحال به نظر می‌رسیم؟ واقعاً نمی‌دونم. امشبم همینجوری داشتیم قدم می‌زدیم که یه‌هو تصمیم گرفتیم پیراشکی پیتزایی بخریم. هیچکس اونجا نبود. همین که ما تصمیم گرفتیم اونو بخریم، یه‌هو مردم هجوم آوردند به اون مغازه :))))))))) و ما باری دیگر برگامون ریخت. مسئله‌ی بعدی اینه که لهجه‌ی ابداعی من و پاری دیگه داره دردسرساز می‌شه :)))))))))) امروز با همون لهجه برگشت به مرده گفت: «آقا شماره کارت می‌دی؟» منو می‌گی؟ اون وسط داشتم از خنده می‌ترکیدم :)))))))))))))))))) مردم هم یه طور عجیبی نگاه می‌کردند و تو نگاهشون این حس ترحم بود که «این طفلکیا دیوونه‌ای چیزی‌اند. شایدم چیزی زدند.» اما به هیچ‌جامون نبود و داشتیم می‌خندیدیم. چون فقط خودمون می‌فهمیدیم این کار یعنی چی. و من و پاری حتی با آب خالی هم می‌تونیم مست بشیم. اینم یه قابلیت مهمه :))))))))))))) حالا شما برید شراب قرمز بخورید😒 والا! خلاصه این بود یلدای ما❤️

هندونه یا انار؟

کاش دغدغه‌ی منم لباس ست شب یلدایی بود :)))))))) امسال حوصله‌ی این جینگول‌بازیا رو ندارم.

چشمانی که می‌سوزند.

این حجم از خستگی چگونه در تن نحیف من جا خوش کرده است؟ می‌توانم تا چند روز آینده فقط بخوابم😴 حالا منم و چشمانی سوزان.

بلورهای شفاف

اشک‌های تو به مرواریدهای زندگیت تبدیل می‌شن💙

اینجوری بهتره.

می‌خوام یه توصیه‌ی خیلی کاربردی برای راحت کردن درونتون از حسادت بهتون بکنم. هروقت حس کردید دارید به کسی حسادت می‌کنید، براش موفقیت‌های بیشتر آرزو کنید. هرچقدر هم که دلتون نمیاد و سختتونه، براش چیزهای بهتری بخواهید. به خودتون می‌آیید و می‌بینید دیگه ازش ناراحت نیستید.

مسیر هر کدوم ما توی زندگی از هم جداست. کسی جای ما رو نگرفته. کسی توی جاده‌ی ما حرکت نمی‌کنه. هرکی مسیر منحصر به فرد خودش رو داره. پس چون اون به چیزی رسیده که ما همه‌ی عمر آرزوشو داشتیم، دلیل نمی‌شه حق ما رو خورده باشه یا جای ما رو گرفته باشه. تلاش کرده و رسیده بهش. دمشم گرم. این به ما مربوط نمی‌شه. من مسیر خودمو دارم. من فقط می‌تونم برای زندگی خودم کاری کنم. پس براش خوشحال می‌شم و به زندگی خودم می‌پردازم✨ حتی اگه فرض کنیم هیچ تلاشی نکرده و به خواسته‌ی ما رسیده، باز هم اینو بدونیم که آنچه روزی ما باشه، به دستمون خواهد رسید. پس باز هم غصه نخوریم و به زندگی خودمون بپردازیم❤️

رنجش

گفتی ز ناز «بیش مرنجان مرا، برو.»

آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست :)

🌀غزلیات شمس، مولانا

شیروانی

دلم می‌خواست الان اینجا بودم و در حالی که به منظره‌ی بیرون خیره شده بودم و احتمالاً یکی از آهنگ‌های ویگن پخش می‌شد، منتظر غذام می‌موندم :) در این لحظه خیلی دوست داشتم یه توریست کنجکاو بودم که مردم محلی شهرهای مختلف خیلی با مهر و حوصله به پرسش‌های بی‌پایانش پاسخ می‌دادند و پیرها از تجربیاتشون براش می‌گفتند. حتی بسیار خوشحال می‌شدم اگه منو دعوت می‌کردن خونه‌هاشون و اون مادربزرگ قشنگ برام قصه می‌گفت و در حینش کارهاش رو به روشی سنتی و ماهرانه انجام می‌داد. طوری که با خودم بگم: «ایشون چقدر کدبانوئه!» آخرشم یه چیز کوچولو که خودش درست کرده بود رو به عنوان یادگاری بهم می‌داد. منم تو بغلم فشارش می‌دادم، ازش خداحافظی می‌کردم و می‌رفتم. الان دلم تو نیمه‌ی شمالی ایرانه؛ گیلان و تبریز.

پ.ن: عکس بالا رستوران افشار جیرده در گیلانه💙 با اینکه این عکسو خودم نگرفتم و اجی گرفته، اما از حال و هواش خوشم اومده.

من کلا از خونه‌های قدیمی گیلان خیلی خوشم میاد. الانم دلم غذاهای گیلانی می‌خواد. کیو باید ببینم؟ کی پاسخگوئه؟

بپذیریم که الان تابستون نیست!

در مورد یه مسئله‌ی مهم می‌خوام صحبت کنم و اون اینه که لطفاً در مصرف انرژی صرفه‌جویی کنید. فرقی نمی‌کنه آب باشه، برق باشه یا گاز. توی هوای سرد همه باید لباس گرم بپوشند حتی توی خونه. نه اینکه طرف با تاپ و شلوارک توی خونه بگرده و وسایل گرمایشی‌اش رو بذاره روی بالاترین درجه! این فقط مختص ایران نیستا. اینجوری فکر نکنید. همه‌جا همینطوریه و به صورت کلی خارج از ایران انرژی خیلی گرونه. مردم هم بیشتر رعایت می‌کنند.

یه چیز دیگه که گاهی دیدم اینه که یه سریا موقع ظرف شستن همزمان با کف‌مالی کردن ظرفا آب رو باز می‌ذارن. چرا واقعا؟ :| عزیزم اون شیر آبو ببند. ظرفا رو قشنگ کف بزن بعد آبو باز کن. یا مثلاً وقتی از یه اتاقی می‌آییم بیرون، چرا باید چراغش روشن بمونه؟ خیلی مثال‌های دیگه می‌تونم بزنم. واقعاً خیلی خوب می‌شه اگه یه ذره سعی کنیم بافرهنگ‌تر رفتار کنیم❤️

مال من باش، مال من باش!

MP3
سر هر راهی میشینم
تا اون روزی که رد شی...
وقتی که تاریکه قلبم
مثل طلوع می‌درخشی🌞
اسم تو تمام دریا رو قشنگ کرد با اون نوری که بخشید✨🌀
اگه ما دوریم ببخشید!
پس بذار آتیش بگیرن تموم لحظه‌هایی
که بی تو سر می‌شه، من نمی‌دونم اصلا کجایی!
کجا پیدا کنم باز مثل رنگ اون چشما؟
کجا قایم کنم من اون دو گنج کهربایی؟

[خیلی قشنگه🥰، گوارای وجود]

هیولایی با چشم‌های قرمز

یه وقتایی آدم روی مود روشن بودن و تابش قرار می‌گیره. از نظرش همه‌چی طلایی و زیباست💛 برای همه خیر می‌خواد، از هیچکس عصبانی نیست و شرایط ایده‌آل و خواستنیه. می‌شه یه خورشید که علاوه بر زندگی خودش، زندگی آدمای دیگه رو هم روشن می‌کنه. اما زندگی همیشه اینجوری نیست. گاهی وقتا آدم احساس تاریکی می‌کنه. چون رویدادی براش پیش اومده که زخم‌های قدیمیش رو تازه کرده. اون رویداد مثل نمکی بوده که روی این زخم‌ها پاشیده شده. حالا اونا دوباره سر باز کردند. زخمی هم که دوباره سر باز می‌کنه، یعنی کاملاً درمان نشده. رو به رو شدن با هیولایِ زخمیِ درون، از نظر من سخت‌ترین کار دنیاست. برای همین شاید واقعا مایل به انجام‌دادنش نباشیم. اما فقط زمانی که بتونیم با این هیولا رو به رو بشیم، درکش کنیم و در آغوشش بگیریم می‌تونیم این زخم‌ها رو درمان کنیم. شاید به تنهایی نشه این کار رو کرد و نیاز به کمک داشته باشیم. یه تراپیست خوب یا یه دوست بسیار عاقل پذیرا می‌تونه به ما در این زمینه یاری برسونه. البته درمان روان سخت‌تر و زمان‌برتر از درمان جسمه ولی ارزشش رو داره🌱

آغوشی باز

می‌دونی؟ من همیشه شنونده‌ی منطقی-احساسی خوبی بودم. تا هروقت که ناراحتیت برطرف بشه، می‌تونی بحثش رو وسط بکشی و من اصلاً با خودم فکر نمی‌کنم که داری غر می‌زنی.

+طبیعتاً باید اهل گفت‌و‌گو باشی.

اینا نشون داد که می‌تونم.

امروز برای مامان که مریض شده سوپ درست کردم. دومین باری بود که خودم تنهایی غذا درست می‌کردم. خوب از آب دراومد کاملاً :)

اولیش لازانیا بود :]

هیچوقت اینجوری نبودم.

منم یادم نمیاد برای موندن به کسی التماس کرده باشم :) آسیب دیدم ولی رها کردم. من همینجوری بزرگ شدم و برام مهم نیست که آدما تنهام بذارن. فقط اولش دردناکه. بعد همه‌چی خوب می‌شه. گل‌ها می‌خندند. حال منم خوب می‌شه. قسمت دردناک ماجرا فقط اونجاست که عمیق‌ترین زخمت رو نشون یه نفر می‌دی و اون دقیقاً از همونجا بهت صدمه می‌زنه :))))

+ممنونم از آرزوی سلامتیتون🧡

شب به خیر

Mein Licht :)

امشب هم بیمار افتادم هم خیلی گم‌انگیزم :(((((( هعی... خدایا عاقبت همه‌مونو به خیر کن. آمین💙

آراینده

داشتم با خودم می‌اندیشیدم که دوست داشتن مهربان آیا زندگی آدم‌ها را زیباتر می‌کند یا زشت‌تر. بعد به این فکر کردم که اصلا تا به حال کسی به جز خودم، به راستی مرا دوست داشته است؟ :) از آن دوست داشتن‌هایِ واقعیِ آگاهانه. وگرنه که تا به امروز نهصد و نود و نه نفر به من گفته‌اند که دوستم دارند. نمی‌دانم منظورشان چیست. گمان می‌کنم به کار بستن عبارت "دوستت دارم" از نفس کشیدن هم برای آنها راحت‌تر است و آن را مثل نُقل و نبات بین آدم‌ها پخش می‌کنند. البته شاید کار پسندیده‌ای باشد! بالاخره برخی آدم‌ها تنها با شنیدن این عبارت بسیار شاد و سرخوش می‌شوند. مهربان چطور؟ حداقل باید بگویم روی این حرف آدم‌ها خیلی حساب باز نمی‌کند. و اگر قرار است "دوستت دارم" تنها یک حرف باشد، ترجیح می‌دهد کسی او را دوست نداشته باشد. چرا که دوست داشتن واقعی تاریخ انقضا ندارد. در مراحل بعدی قید و شرطی ندارد و میزانش کمتر نمی‌شود یا از بین نمی‌رود و گفتن "دوستت دارم" به این معنی نیست که یک نفر قرار است به همه‌ی اینها عمل کند. هروقت عمل کرد، آن‌وقت به این می‌اندیشم که او واقعاً راست گفته است. این را نگفتم که خودی نشان داده باشم یا ادعای برتری کنم، نه. کاش من هم می‌توانستم مانند بسیاری از آدم‌ها این عبارت را باور کنم. آنوقت زندگی ساده‌تری می‌داشتم. به هرحال از همه‌ی این‌ها که بگذریم، فکر می‌کنم اگر دوست داشتن من به آدم‌ها کمک کرده باشد که فرد بهتری باشند، یعنی زندگیشان را زیباتر کرده است. اما اگر فقط غصه خورده باشند و تبدیل به آدم بدتری شده باشند، یعنی دوست داشتن من زندگی آنها را زشت‌تر کرده است. از صمیم قلبم امیدوارم اینطور نبوده باشد...

من این چیزا رو می‌بینم :)

خیلی مهمه که یه نفر اونقدر درک و شعور داشته باشه که وقتی حالت بده و نمی‌تونی یه کاری رو انجام بدی، به جای سرزنش کردن و گیر دادن و سرکوفت زدن بهت، با پذیرش کنارت بمونه :) یعنی با خودش فکر نکنه که بهونه آوردی یا داری از زیرش درمی‌ری. فقط درک کنه، همین. این شامل همه‌ی روابطی که با آدما داریم می‌شه؛ حتی رابطه‌ی والدین و فرزند.

گم‌انگیزه

گردنم گرفته و گمگینم.

واج‌آرایی "گ"

خونه‌ی یخی

تغییرات جوی واقعاً روی حس و حال من تأثیر می‌ذاره. همونطور که روی ورتر جوان تأثیر می‌ذاشت. با این تفاوت که هر هوایی که بقیه رو غمگین می‌کنه، منو شاد می‌کنه. من تو روزهای ابری و بارونی و برفی شادم. واقعاً حالم خوبه و دلم می‌خواد هوا تا ابد اینجوری بمونه :) پس چیزی که به تازگی در مورد خودم فهمیدم اینه که باید تابستونا برم جایی که زمستونه :))))))) قطب شمال و جنوب چطوره؟ برم با اسکیموها سه ماه توی ایگلوشون زندگی کنم و وقتی پاییز اومد، برگردم به یه قسمت عادی از کره‌ی زمین که یخبندون نباشه. بله. من تابستون رو نمی‌تونم تحمل کنم :))) همین که تا الان دووم آوردم خیلیه...

خیابان، واژه‌ای آشنا

یکی از دلایلی که از پاپ فارسی خیلی خوشم نمیاد اینه که شما توی هر آهنگ پاپ فارسی حداقل یه بار ترکیب "زیر بارون تو خیابون" رو می‌شنوی. یکم خلاقیت داشته باشید دیگه :| اه.

ازش ممنونم❤️

من آدم مذهبی‌ای نیستم ولی خیلی به این موضوع معتقدم که تو جای جای زندگیم خدا حواسش بهم بوده. حتی توی جزئی‌ترین اتفاقات که اصلاً فکر آدم به سمتش نمی‌ره.

ارزش، مربوط به ذاتِ آدماست.

هرجا پیش خودت فکر کردی داری به دیگران ارزش می‌دی، سخت در اشتباهی! ارزش رو تو به دیگران نمی‌دی یا ازشون نمی‌گیری. ارزش چیزیه که ذاتیه و توسط کسی به کس دیگه‌ای منتقل نمی‌شه. تو فقط می‌تونی ارزش یه نفر رو متوجه بشی یا نشی، همین. دریافتن ارزش یکی دیگه چیزیه که می‌تونه توسط تو اتفاق بیفته یا نیفته.

اگه برگردی به من بگی: «من بهش توجه کردم.»، ازت می‌پذیرم. توجه چیزیه که تو می‌تونی به یکی بدی یا ندی. توجه ذاتی نیست. و می‌تونه توسط یه شخص به شخص دیگه‌ای منتقل بشه یا نشه.

امیدوارم این دوتا مسئله رو با هم اشتباه نگیری🧡

درست حسابی

یکی از معدود سری‌هایی که از عکس سه در چهار خودم راضی بودم، دفعه‌ی قبلی بود که عکس انداختم. خیلی باکیفیت و خوب بود. توی هر حرفه‌ای که هستید کارتونو اینجوری انجام بدید :)

به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را

«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها به باران
برسان سلامِ ما را»

محمدرضا شفیعی کدکنی

این یعنی خوب.

بوی پرتقال میاد و حالم نارنجیه🥰🧡

دقیقه‌ی 1:35 تا 2:10»»»»»»»»

MP3

این آهنگ رو جسته گریخته شنیده بودم قبلاً ولی هیچوقت به این فکر نیفتاده بودم که دانلودش کنم. تا اینکه شایان توی چنلش یه بخشی از اجرای لایوش توی کنسرتش رو گذاشت که مجید رضوی سر اون تیکه‌ی "دلم تنگه، دلم تنگه، کسی جز تو نمی‌فهمه که این دنیا برای من بدون تو چه بی‌رحمه." بغض کرده بود واقعاً. اونجا بود که تصمیم گرفتم برم کل آهنگو یه بار گوش بدم. البته بیشتر دنبال ورژن لایوش می‌گشتم که پیدا نکردم و خود اصلیش رو پیدا کردم. یکم غمگین هست ولی انرژی منفی خاصی نداره. مگر اینکه مثلاً صدبار پشت سر هم گوش بدید.

"هستن"

MP3

وقتی توی فرکانس خوبی قرار می‌گیری، سعی کن از همه‌ی ظرفیتش بهره ببری. کارهای عامدانه‌ای که می‌دونی حالت رو بد می‌کنند، انجام نده. مثلاً اگه یه روز صبح از خواب بیدار شدی و دیدی حالت خوبه، آهنگ غمگین گوش نده. با آدمای انرژی منفی غرغرو صحبت نکن. به چیزای بد فکر نکن. وقت زیاده برای غصه خوردن، باور کن! وقتی اون لحظه حالت خوبه، سعی کن بیشتر لبخند بزنی، بیشتر مهر بورزی به جهان، لباس‌های قشنگتو بپوشی و کارهای مورد علاقه‌ات رو انجام بدی. ما همه باید تلاش کنیم که خودمونو به فرکانس‌های بالاتر برسونیم. چجوری این اتفاق می‌افته؟ انرژی خوبتو به جهانیان بده. بهشون بگو که چقدر خوشگلتر شدن❤️ یا چقدر خوشحالی از وجودشون. بگو که بهشون افتخار می‌کنی. یه‌هو بی‌هوا کسی که دوسش داری رو بوسش کن :)))))) یه غذای خوشمزه درست کن. یه دمنوش خوب دم کن. یه هدیه‌ی کوچولو بخر. نقاشی بکش. کاردستی درست کن. مجسمه بساز. پازلتو بچین. پاشو برو تو هوای آزاد قدم بزن. به آدما نگاه کن، ببین که هرکس چطوری درگیر زندگی خودشه. ببین که بعضیا چقدر با چیزای کوچیکی خوشحال‌اند. زندگی هرچقدر هم تاریک باشه، همین که می‌تونی "باشی" زیباست نه؟ تو هستیِ خودتو داری تجربه می‌کنی. زنگ بزن به خواهرت بگو که می‌خوای باهاش قدم بزنی. بلند بلند بخند و به این فکر نکن که دیگران ممکنه با خودشون بگن دیوونه‌ای. خب تو واقعاً دیوونه‌ای. اما مشکلش چیه؟ دیوونه‌ها بیشتر می‌فهمند. تو حتماً می‌تونی راهی رو پیدا کنی که توش خوشحال‌تر باشی. این کاملاً به خودت بستگی داره. به اینکه چقدر خودت رو می‌شناسی و از علایقت باخبری. راستی می‌دونی روح تو با چی خوشحال می‌شه؟

فکرهای شومی در سر دارم.

امروز یه دختره رو دیدم که موهاش کوتاه بود، یکم بالای گردنش. ولی چقدر ناز بود🥹 چقدر بانمک‌ بود🧡 چقدر خوشگل بود🥰

نوازش روح

همه‌ی آدما منو می‌بینند اما آدمای خیلی خیلی کمی به حقیقت وجود من پی می‌برند. اگر نتونستی منو منحصر به فرد و خاص ببینی، یعنی دیدت مثل بقیه‌ست. اگه نتونستی بین آدمای دیگه و من فرق بذاری، یعنی من از نظر تو یه آدم عادی‌ام. پس دیدت مثل بقیه‌ست. اگه چشمات به جای نور انداختن روی روحم، جسم منو دید، من آدم تو نیستم.

غمگینای دیسیپلین‌دار تمیز

دیدین یه سری آدمایی هستند که حالشون خوب هم نیست ولی هر صبح که از خواب بیدار می‌شن، می‌رن صورتشونو می‌شورن، دوش می‌گیرند، کرِمشونو می‌زنند، موهاشونو شونه می‌کنند، خشک می‌کنند، اگه لازمه اتو می‌کشند، مرتب می‌بندنش، لباس‌های تمیزشونو می‌پوشند و بعد به کارای دیگه‌شون می‌رسند؟ بعد به ادامه‌ی غصه خوردنشون می‌رسند؟ از اینجور آدما واقعاً خوشم میاد :]