باید براش اسم بذارم.
فکر کن هم شب باشی و هم پاییز رو به زمستون پیوند بدی. چه باشکوه میشه بود! ما امشب برای یلدا دور هم جمع شدیم. اگرچه که هنوز یلدای واقعی از راه نرسیده و اگرچه که ما یه خانوادهی معمولی هستیم؛ خیلی معمولی. از اونایی که همهشون فرشته نیستند، گاهی حسودی میکنند، گاهی تیکه میاندازند، گاهی حتی چشم دیدن هم رو ندارند. آره از همونا، از همون خیلی معمولیا! من وقتی گاهی وقتا توی جمعشون قرار میگیرم، دغدغههای تازهای پیدا میکنم. مثلاً یاد میگیرم چطور میتونم در بعضی مواقع بدجنس باشم و جواب کسی که با بدجنسی بهم تیکه انداخته رو مثل خودش و خیلی غیرمستقیم بدم. طوری که ریده شه بهش ولی در عین حال بیاحترامی هم نکرده باشم و با وجود همهی دلخوریها باز هم به هم لبخند بزنیم :) این قابلیت خیلی مهمیه که در کنج عزلت و توی اتاقت بهش نمیرسی. زندگی این چیزا رو باید بهت یاد بده. یعنی تو باید یادش بگیری. همیشه به این فکر میکردم که پس چرا من اینجوری نیستم؟ چرا وقتی کنار یکی قرار میگیرم، به جای اینکه بهش تیکه بندازم و حسادتم رو اینجوری نشونش بدم، سعی میکنم بهش چیزای خوب بگم یا حداقل باهاش مهربون باشم. من حتی شوخی زنندهای هم با کسی نمیکنم که پشتش یه مفهوم دیگه باشه. اما آدما نشون دادند که اینجوری نیستند. بلکه خرده شیشههای وجودشون از حرفاشون، از نگاههاشون، از کارهاشون بیرون میزنه و روحم رو زخمی میکنه. پس دلیل اینکه خیلی دلم نمیخواد توی جمع قرار بگیرم همینه. من نمیخوام وقتم رو با آدمای زخمی بُرنده بگذرونم. نمیخوام تاوان زخمهای اونا رو من با زخمی شدن خودم پس بدم. پس ازشون فاصله میگیرم. در عین حال باهاشون شوخی میکنم و با مهر برخورد میکنم. یعنی اونا عمرا نمیتونن بفهمند که من قصد فاصله گرفتن ازشون رو دارم :)
حالا برسیم به بحثهایی که توی این جمع پیش میاد. اینجوریه که تو تا وقتی بچه مدرسهای هستی، ازت میپرسند درس میخونی یا نه. کدوم مدرسه میری؟ کنکوری که بشی، هدفت رو میپرسند: «راستی دخترم قصد داری چه رشتهای بخونی؟». کنکورت رو که بدی و رتبهها بیاد، رتبهات رو میپرسند. البته ممکن هم هست نپرسند ولی تهش ازت میپرسند که «چی قبول شدی؟» بعد اگه اون «پزشکی، دندونپزشکی، داروسازی، مهندسی برق، مهندسی مکانیک، حقوق، روانشناسی و... و... و...» نباشه، از نظرشون تو یه آدم شکستخوردهی بدبختی که با اینهمه درس خوندن به هیچ جایی نرسید! مثلاً تو خلوت خودشون میگن: «طفلی بچه، اینهمه درس خوند ولی قبول نشد! طفلکی، اینقدر زجر کشید، سال کنکورشم که هیچجا نیومد. حتی با ما مسافرتم نیومد. تو هیچکدوم از مهمونیای خانوادگی شرکت نکرد. ما هم رفتیم خونهشون نیومد سلام بده. تهشم آزاد قبول شد! تهشم قبول نشد! تهشم پزشکی نشد! تهشم دکتر نمیشه! تهشم...» آره اینجوریاست. اینا یه درصد با خودشون نمیگن شاید این بچه رشتهاش رو دوست داشته. شاید تو کل این چهار سال لذت برده. اصلا با خودشون نمیگن به ما چه! زندگی اونه! زندگی اون بچهست! اونه که باید خوشحال باشه! آه... واقعاً متاسفم از اینهمه کوتهفکری! داشتم میگفتم. وقتی دانشآموخته بشی و دانشگاهت رو تموم کنی، میپرسند: «خب دخترم الان میخوای چیکار کنی؟» راستش عزیزانم میخوام زهرمار رو بگیرم، بدم به آدمای کودن بخورنش. دلم میخواد یه قرصی بسازم که با خوردنش آدمای فضول سرشون رو از زندگیم بیارن بیرون و به زندگی خودشون فرو ببرند! وقتی ساختمش حتماً یه بسته به شما و خانوادهتون هم میدم، کاملاً رایگان. دلم میخواد کوچولو شم و برم توی مغزتون. بزرگترین قاب عکس ذهنتون که روش نوشته شده پزشکی رو بشکنم و بیارمش پایین. تا بفهمید هر رشتهای ارزشمنده و نباید چند تا رشتهی خاص رو توی ذهنتون برجسته کنید. حالا فهمیدید بعد دانشگاه میخوام چیکار کنم؟ یا بیشتر توضیح بدم؟ انگار که آدم همیشه باید کاری برای انجام دادن داشته باشه تا اینا خیالشون راحت بشه و دست از سرش بردارند. اصلاً من دلم میخواد مدرکمو قاب کنم بزنم به دیوار اتاقم. به شما ربطی داره؟ دلم میخواد لم بدم روی کاناپه و در حالی که میدونم شما دارید سخت کار میکنید، آب پرتقالمو بخورم و به ریشتون بخندم :) مشکلیه؟ [با لحن هلیا قمهکش] حالا از اینا بگذریم.
به یه مسئلهی جالبی پی بردم :)))))) اونم اینه که من و پاری به کسب و کار آدما برکت میدیم :) مثلاً یه بستنیفروشیای بود که یه مدت پاتوق من و پاری شده بود و همیشه میرفتیم اونجا. معمولاً وقتی که ما میرسیدیم، اون اطراف هیچکس نبود. اسکوپهای بستنیهای مورد علاقهمون رو انتخاب میکردیم و مینشستیم همونجا که بخوریم. ناگهان چندین نفر میاومدند و شروع میکردند به خرید کردن از اونجا. این مسئله هر دفعه که ما میرفتیم اونجا تکرار میشد. نمیدونم قضیه چیه. خیلی با لذت میخوردیم اون بستنیا رو؟ قیافههامون جلب توجه میکنه؟ چون خیلی باحال به نظر میرسیم؟ واقعاً نمیدونم. امشبم همینجوری داشتیم قدم میزدیم که یههو تصمیم گرفتیم پیراشکی پیتزایی بخریم. هیچکس اونجا نبود. همین که ما تصمیم گرفتیم اونو بخریم، یههو مردم هجوم آوردند به اون مغازه :))))))))) و ما باری دیگر برگامون ریخت. مسئلهی بعدی اینه که لهجهی ابداعی من و پاری دیگه داره دردسرساز میشه :)))))))))) امروز با همون لهجه برگشت به مرده گفت: «آقا شماره کارت میدی؟» منو میگی؟ اون وسط داشتم از خنده میترکیدم :)))))))))))))))))) مردم هم یه طور عجیبی نگاه میکردند و تو نگاهشون این حس ترحم بود که «این طفلکیا دیوونهای چیزیاند. شایدم چیزی زدند.» اما به هیچجامون نبود و داشتیم میخندیدیم. چون فقط خودمون میفهمیدیم این کار یعنی چی. و من و پاری حتی با آب خالی هم میتونیم مست بشیم. اینم یه قابلیت مهمه :))))))))))))) حالا شما برید شراب قرمز بخورید😒 والا! خلاصه این بود یلدای ما❤️