Senorita

کلیک

آهنگیه که حس خوبی بهم میده و خیلی دوسش دارم حسش بهاریه و هرچند که مدتی از انتشارش می‌گذره، بازم برام زیباست :)

امروز با ساسا رفته بودیم باغ کتاب. یه تقویم رومیزی 1402 نیاز داشتم که خریدم. البته به قول ساسا تقویم نزدیک تحویل سال خیلی گرون میشه و بعدش یهو قیمتش می‌افته. دیگه یه شمع کوچولو با رایحهٔ هلو گرفتم، یه لیوان نشکن و یه دفترچهٔ کوچولو🥰

خیلی خودمو کنترل کردم که کتاب نخرم. مهربان قشنگم هنوز کلی کتاب نخونده داره که اولویت با خوندن اوناست🤓

جالبیش اینجاست که روز تحویل سال پارسال هم با ساسا بودم🤣 برگشته میگه تو اصلا به من پیام نمیدی و این منم که همش پیش‌قدم میشم😒 حالا خوبه هروقت هم پیام می‌دادم جواب نمی‌داد یا یادش می‌رفت جواب بده. پس دیگه تصمیم گرفته بودم بهش پیام ندم😒 حالا گویا قراره آدم بشه؛ ببینیم🙂

عید خیلی بهونه خوبیه برای یاد کردن از آدمایی که خیلی دیر به دیر باهاشون حرف می‌زنی یا کلا حرف نمی‌زنی. رشتهٔ ارتباطتون رو دوباره به هم گره می‌زنه :) تازه کشفش کردم. غنیمت بدونید😅✌🏻

روز نودلی :))

دیروز رو کلا با هم گذروندیم. دو قسمت سریال دیدیم در حالی که پتو انداخته بودیم رومون و خوراکی می‌خوردیم[دیروز یکم سرد شده بود طرفای شب]

(قرار بر تهران‌گردی بود اما دلیل اینکه برنامه عوض شد این بود که خیلی یهویی حالش بد شده بود.)

بعدش یه کم در مورد برنامه‌ریزی و روتین پوستی حرف زدیم. اون موقع روی مبل‌های انتهایی خونه‌شون نشسته بودیم[همونجایی که موقع مهمون داشتن، باباش همیشه می‌نشینه😂]

بعدشم منو رسوند به ایستگاه اتوبوس تا برگردم خونه و خودشم برگشت خونه‌شون.

موقع اومدن یه بسته نودل بهم داد و قرار شد به یاد هم و موقع دیدن سریال بخوریمش😂

احساس می‌کنم اونجا هم میتونه خونهٔ خودم باشه. توش راحتم :)

1401

کلیک

همیشه وقتی به پایان سال می‌رسیم، فکر می‌کنم به اینکه سال گذشته برام چطور گذشته و چه رویدادهای مهمی رخ داده.

آهنگ "شاخه نبات" مسیح و آرش منو یاد فروردین 1401 می‌اندازه. یه حس تازگی و طراوت بهارانه توشه :)

1401 سالی بود که پس از چندین ترم کلاس‌های مجازی، برای نخستین بار پا به دانشگاه گذاشتم و به صورت حضوری ازش بهره گرفتم. البته آخرای ترم چهار بود که حضوری شدیم و بعدش خیلی زود تابستون از راه رسید.

اون یک هفته بعد از امتحانات که باید تندتند پروژه‌هامو تحویل می‌دادم و منی که همه رو گذاشته بودم واسه همون موقع :)))) حتی از اتاق بیرون نیومدم اون چند روز :)))) و مقاله‌ای که سه روزه نوشتمش و در فرجام هم اون درس رو نیفتادم و این در حالی بود که افراد زیادی اون درس رو پاس نشدند :)))) [استادم این موضوع رو بفهمه کل موهای سرشو می‌کَنه😂 و اصلا دلم نمی‌خواد در این‌باره خودمو تشویق کنم چون دقیقه نودی بودن مایهٔ افتخار نیست. بله مهربان خانوم!😒]

تابستونی که اصلا بهم خوش نگذشت و روزای خیلی بدی توش داشتم. بوی مرگ می‌داد چون راکد شده بودم :) و از این وضعیت بسیار کلافه بودم. هتل دل‌ لونا رو تو همین دوران دیدم و این سریال کاملاً من رو یاد تابستون 1401 می‌اندازه. خیلی هم دوسش داشتم :) این زمان کلاس می‌رفتم و از تلاش کردنم لذت می‌بردم. یه دوره پادکست‌سازی هم شرکت کردم؛ البته فقط یه جلسه ولی خیلی دوسش داشتم. شاید یه روزی پادکست خودمو بسازم🥰

همین که تابستون تموم شه و وارد پاییز بشیم، یعنی حال من رو به بهبودیه :) نمی‌دونم توی این دو تا فصل (پاییز و زمستون) چی وجود داره که انقد دوسشون دارم🥰 آنچه از آخر تابستون و ابتدای پاییز به یاد میارم، توی حیاط نشستنا و چایی خوردنمونه و بلال و جوجه درست کردنمون😊 همین دوران بود که دیگه تو وب پیشینم چیزی ننوشتم و خونهٔ امنم رو به اینجا کشوندم :)

بعد، این ناآرومی‌ها پیش اومد. آخوند‌ها نزد خیلیا منفورتر شدند و خیلیا همون دین و ایمان اندکشون رو هم به خاطر کثافت‌کاریای اینا از دست دادند. خیلی از جوونامون پرپر شدند ولی هیچوقت یادمون نمیره و امیدوارم هرچه زودتر شر اینا از سرمون کم بشه :)

حدودای آذر بود که "وکیل ووی عجیب" رو تموم کردم. خیلییی قشنگ بود🥲 توصیه می‌کنم اگه از فیلمای یه اوتیسمی نابغه و همچنین فضای دادگاه لذت می‌برید حتماً ببینیدش :)

بعدشم که زمستون اومد. این زمستون چندبار برف رو دیدم و خیلی خیلی برام لذت‌بخش بود🥰 حتی یه بار دستام از شدت سرما قرمزِ قرمز و بی‌حس شده بود و خیلی لیز می‌خوردم تو خیابون ولی دلم نمی‌خواست قطع بشه :)

پروژهٔ تهران‌گردی قرار بود از دی آغاز بشه ولی به دلایل فنی، بهمن آغاز شد. پروژهٔ قشنگیه و خوشحالم می‌کنه🥰

و در فرجام اسفند... اسفند زیبا، اسفند باشکوه :) یه سری کار اداری انجام دادم. یه دورهٔ تندخوانی شرکت کردم. چند وقتی عمیقاً حالم بد بود و گذروندمش. مهربان راکد‌شدن و تکراری بودن رو دوست نداره. از روزمرگی هم خوشش نمیاد. یه چیزی باید دگرگون بشه همیشه :) توی این اسفند پیروز رو هم از دست دادیم :)

تو این سال مهربان کوشید که التیام پیدا کنه و همین هم شد. فهمید دنیای واقعی خیلی با دنیای مجازی متفاوته. همچنین دریافت که ارتباطاتش رو باید محدودتر کنه؛ به خاطر خودش و سلامت روان خودش و خیلی چیزای دیگه...

#بماند یادگار از سال 1401

بی‌نقاب

توی خواب‌هام صددرصد خودمم، اصلا ملاحظه طرف مقابل رو نمی‌کنم و هرآنچه باید بهش بگم رو میگم و اونجاهایی هم که لازمه سکوت می‌کنم؛ بدون هیچ ترسی! توی خواب‌هام، رنج‌هایی که می‌کشم حقیقی و برخاسته از بازتاب حقیقت وجودمه و کوتاه بگم: برخلاف تصورات آدم‌ها، خواب‌های من انگار واقعی‌تر از واقعیت هستند :) این هم خوشحال‌کننده است هم غم‌انگیز :)

خواب‌های ما از ناخودآگاهمون تغذیه می‌کنند. توشون عمیق‌ترین ترس‌ها و خواسته‌ها و غم‌هامون رو می‌تونیم ببینیم. پس مهم‌اند حتی بیشتر از آنچه می‌اندیشیم :)

پرواز کن برو، رویاهات قشنگن :)

کلیک

گُلِ من گاهی مجبورم طوری باهات رفتار کنم که بر اساس تجربیات گذشته‌ام درست می‌دونمش حتی اگه خوشایند تو نباشه. مهربان دیگه دلش نمیخواد کسی رو گرفتار کنه. اون یه دخترِ تنها باقی می‌مونه دست‌کم فعلا :)

آهنگ‌های مرجان فرساد رو یه زمانی خیلی گوش می‌دادم. سادگی خاصی توشه. گوارای وجودتون🧡

بارون

نمیدونم چرا انقدر از هوای آفتابی بیزارم :) واقعاً تو این روزای آفتابی حال من بده :) نمیدونم چطوری میخوام تابستون رو بگذرونم :)

کاش همیشه مثل امروز بارون بیاد :)

وقتی میگم همه چی گوش میدم دقیقاً از چی صحبت می‌کنم😂

کلیک

یه آهنگ سمی پیدا کردم😂 که اولا کلی باهاش خندیدم و دوم کلی با فلفلی باهاش رقصیدیم :)))))

میگم خوبه این خواننده هه معشوقشو پیدا کرد وگرنه اون الان قاتل و اراذل و یاغی و پرونده‌دار اخلاقی و مجازاتی و شلاقی و گنگستر شهر آمل بود و مست عرق سگی و الکل🙂

البته من با این گویش آشنا نیستم. فکر کنم مازنی باشه :) ریتمشم خیلی آشناست. حتماً قبلاً شنیدمش ولی یادم نمیاد کجا🤔

و اما چی شد که به این آهنگ رسیدم. من این تیکه‌اش رو دوست داشتم:

صحرایی یارا یرمّاز من، پر پرواز من

ضربان قلب و همراز من

تویی عزیز من، ای همه چیز من

پرستار قلب مریض من

ای دل‌انگیز من... زیبای من❤️

کادو

کلیک

بعد تو دستمو می‌گیرن چیزی حس نمی‌کنم :)

تو یادم دادی که مردا هم گریه می‌کنن :)

ما هم خیلی چیزا می‌دونستیم نزدیم تو روت :)

اومدم بیام جلو پاهام حرکت نکرد :)

تو یه لکه خونی رو پیرهن سفیدم :)

Hilfe!

کسی اینجا هست که یه اَنیمهٔ حال خوب‌کن بهم معرفی کنه؟ ترجیحاً سریالی نباشه. یعنی یه قسمت باشه. منظورم از حال خوب‌کن هم اینه که داستانش امیدوارکننده باشه. رنگ‌هایی که توش به کار برده شده احساس سرزندگی به مخاطب بده. اگه غذاها رم خوب نشون داده باشه که دیگه عالی میشه. داستانشم جذاب باشه :) اکشن دوست ندارم.

بعدا نوشت: انیمه "The Garden of Words" رو دیدم و از اونجایی که انیمه زیرنویس فارسی معمولا سخت پیدا میشه و شاید در مورد بعضی انیمه ها اصلا نباشه، با زیرنویس انگلیسی دیدمش. اندکی (شاید هم بیشتر از اندکی) دشواری داشتم ولی خوب بود. در مورد خود انیمه بخوام نظرمو بگم، صداگذاریش خیلی خوب بود. صدای شرشر بارون رو جوری میشنیدم که انگار حوالی خودم داره بارون میاد. احساسات انسانی رو قشنگ به تصویر کشیده بود؛ برای نمونه صداگذار هق هق گریه رو به زیبایی نشون داده بود و کوتاه بگم: کار رو درآورده بود :))) البته من انیمه شناس نیستم و اتاکوها به راستی خیلی بهتر از من میتونن تحلیل کنند چون هزاران انیمه دیدند ولی من بیشتر فیلم میبینم تا انیمه و انیمیشن :) داستانشم تنها میتونم بگم عجیب بود. احساسات یه پسر نوجوون رو به یه خانم خیلی بزرگتر از خودش نمایانده بود. پسری که در یه خانواده از هم پاشیده می زیست و این، بی گمان روی احساساتش و رفتارش تاثیر داشت. پس از دیدن این انیمه دریافتم انیمه ها هم همچون فیلم ها میتونن تجربیاتمون رو بیشتر کنند و موضوعاتشون بسیار جدی هستند. نباید گمان کنید که مال بچه هاست و این چرت و پرتا.

همه خوابای رنگیمو آب برد

از شدت استرس دارم متلاشی میشم :) گویا من بیشتر وقت‌ها به راستی کلی استرس و فشار عصبی رومه :) برای همینه خیلی از مشکلاتم...

مرز

زیادی بزرگشون می‌کنی. این در حالیه که مشکلات تو و حال تو حتی ذره‌ای براشون اهمیت نداره. هیچوقت باهاشون صمیمی نشو و همیشه یه فاصله‌ای رو باهاشون نگه دار. تازه حالا این یکی باز یه ذره نسبت به شاگرداش احساس مسئولیت می‌کرد. قبلیه که هیچ تعهدی نسبت به شاگرداش نداشت و اصلا براش مهم نبود ما باشیم یا آدمای دیگه. برای اون فقط تعداد مهم بود.

وسیع باش و تنها و سر‌به‌زیر و سخت!(تا سر‌به‌زیر رو چی معنی کنی!)

در فرجام ما هم قد می‌کشیم و وسیع‌تر میشیم :)

و وسیع‌تر شدن زیباست.

آری!

انگاری دردهامونم با ما بزرگ میشن :)

رخنه کرده در نور آن همه خستگی :)

شاید هیچوقت نفهمی ولی وقتی اینجوری نگرانم میشی خیلی برام قشنگه :))) ببخشید گاهی خیلی بیشعورم :)❤️

خوشم نمیاد از ناله کردن ولی مدت‌هاست که حالم خوب نیست :) و باورش کن :)

تیرگی

قبلنا ساده‌تر با این موضوع برخورد می‌کردم ولی دریافتم حالا دیگه نمی‌تونم به سادگی آدمای جدیدی رو وارد زندگیم کنم. حقیقتاً انرژی کافی براش ندارم و منم مثل بعضی آدما که می‌تونن دوستی با هزار نفر رو هندل کنند نیستم :))) واقعاً اونقدری انرژی و توجه ندارم که به آدمای جدید بدم. حتی اونقدری روحم پذیرا نیست که بتونم تاریکی‌های بیشتری رو تاب بیارم. خودم به اندازه کافی تاریکی دارم😄(در بیشتر مواقع روحم در تماس با روح آدمای دیگه، تیره میشه و فکر کنم روح اونا هم در تماس با من) امیدوارم اینو بد برداشت نکنید. مهربان واقعاً خسته‌ست :)

شاید یکی از دلایلی که دوستای زیادی ندارم این هم باشه :) همیشه کیفیت رو به کمیت ترجیح دادم✌🏻

و جهان خالی از آدمای خوب نیست. قطعاً یه دونه دیگه از اونا رو خواهید شناخت :)

نه دیگه نه!

کلیک

خیلی دوسش دارم به عنوان آهنگی که چندسال از منتشرشدنش می‌گذره، هنوز زیباست❤️ همشون هم عالی خوندن.

نمی‌تونم دیگه برم جلو با قلب شکسته :)

این روزا دلمو می‌زنه، همش شبیه هم :)

برای من یه خنده روش بغض :)

تلافی‌شو بخشیدم، گم شو :)

عمرا عین منو کنی پیدا؛ این خط، این نشون، این امضا!

تو می‌روی، دروغ‌ها می‌مانند!

میدونی؟ دروغ گفتن خیلی بده و دروغ شنیدن بدتر. چون انگار طرف مقابلت تو رو کودن پنداشته و به شعورت توهین کرده. این در حالیه که تو با سادگی معصومانه‌ای بهش اعتماد کرده بودی. این آدم باعث میشه احساسات راستین انسانی تو زیر سوال بره و دیگه نخوای صدای والاترین احساسات انسانی رو درونت بشنوی. پس خاموششون می‌کنی، سرکوبشون می‌کنی و سعی می‌کنی بدون اونها زندگی کنی. وقتی در قلبتو می‌بندی، هنوز نفس می‌کشی و مثل آدمای دیگه زندگی می‌کنی، راه میری، نفس می‌کشی ولی هیچی مثل قبل نیست. البته چندان مهم نیست. مثل قبل نبودن به این معناست که تو دیگه قرار نیست ساده باشی. قرار نیست به کسی مجوز اینو بدی که ازت سواستفاده کنه.

امروز رو که آغاز کردم، حالم خوب بود ولی وقتی دیدم کسی که یه دروغ وحشتناک بهم گفته، همینجوری و بدون ذره‌ای پشیمانی راست راست جلوم راه میره و اصلا براش مهم نیست دروغش چه آسیب عمیقی بهم زده، خشمگین شدم، بسیار خشمگین شدم :) و حس نفرت در وجودم بیدار شد؛ این باعث شد لبخندم محو بشه و تو فکر فرو برم.

در حال حاضر باید دور بمونم از چنین آدمهایی. کاری که در مورد هر آدمی که ازش متنفرم انجام میدم :)

چنین شد امروز

همین مونده بود که یکی تو خیابون بهم بگه:" جلوتو نگاه کن دیگه الاغ!" که گفت :)

و اون کی بود؟ یه رانندهٔ مرد که من با سنجیدن فاصله اون تا خودم و با اطمینان از اینکه تا من رد شم اون به من نمی‌رسه، از خیابون رد شده بودم. وقتی به من رسید، با اینکه من دیگه رد شده بودم از خیابون، با صدای بلند و لحنی تند اینو بهم گفت.

راستش بسیار جا خوردم. یادم نمیاد آخرین‌بار کی به خودش جرأت داده بود تو خیابون به من توهین کنه.

در ابتدا ناراحت شدم ولی بعدش با خودم حرف زدم و به این نتیجه رسیدم اون حتماً تو یه خانواده بی‌تربیت و بی‌اصالت بزرگ شده و به خاطر همین چنین بی‌شخصیت و بی‌شعور بار اومده. طوری که حتی آداب صحبت با یه بانو رو بلد نیست.

یکم قبلش یکی از هم‌کلاسی‌های پسرمو تو راهرو دیدم و به نظر می‌رسید نمی‌خواد به روی خودش بیاره که منو دیده ولی من بهش سلام دادم :| نمیدونم چرا این‌کارو کردم ولی به نظرم نباید بهش سلام می‌دادم. ممکنه پررو بشه :|

چگونگی

میشه بهم بگی تو دوستِ خوبِ منی و همه پیامایی که بهت دادمو تک‌به‌تک جواب بدی؟ :)

پندی بیاموزمت!

حقیقت اینه که بحث با یه عرزشی متعصب که خودش و اعتقاداتش رو مقدس می‌دونه بیهوده ست. بهتره آدم وقتشو تلف نکنه. چون اینا به تمامی شست‌وشوی مغزی داده شدند و حتی نمی‌تونن عقیده مخالف خودشونو بپذیرند.

روزِ شلوغ

پس از دیرهنگامی این دومین روزیه که به خاطر یه سری کار اداری مقنعه می‌پوشم و من با مقنعه و بدون مقنعه خیلی متفاوتم :) البته چندان مهم نیست.

یکی از دندون‌های عقلم رو کشیدم و هنوز دارم گاز استریل رو فشار میدم چون خونریزی داره :)

خیلی نمی‌تونم صحبت کنم. میگم چه خوب که نوشتن هست وگرنه چطور می‌شد ارتباط برقرار کرد وقتی نمیشد حرف زد؟ :)

امروز اصلا قربون صدقه فلفلی نرفتم چون نمی‌تونم حرف بزنم و فقط جلوش رقصیدم💃اونم سرشو هی جلو عقب می‌کرد🥲😂

پاری زنگ زده که پاشو بیا خونه‌مون با هم بریم بیرون و این حرفا. دیشب باز حالم بد بود اس دادم کنسل کردم که دیدم امروز زنگ زد و دوباره گفت که بیا و اینا🥺(به همین شکل). دیگه روشو زمین ننداختم و پذیرفتم :)

امروز کلاسم دارم بدبختی :)))) باید به استاد بگم:

Heute habe ich mir meinen Weisheitszahn gezogen lassen und kann ich nicht viel sprechen

(:

دیگه همین! بدرود

تو هم پرپر شدی قشنگم :)

امروز از مردن "پیروز" یوز ایرانی به قدری ناراحت شدم که اشکم دراومد :)

فکر کنم هرکی حیوون خونگی داشته باشه، این درد رو عمیق‌تر درک می‌کنه. پس اگه عمیقاً ناراحت شدم چون خودم فلفلی رو دارم :) و می‌فهمم چقدر مظلوم اند :)

نگاهش رو می‌بینید؟ پر از بغض و پر از غمه :)

۹# اسفند ۱۴۰۱

Meine Laune heute

(: Ich habe starke Schmerzen

(: Mir geht es überhaupt nicht gut

Das ist aber Anderen egal. Natürlich ist es so. Warum müssen sie darum kümmern? :) Das ist mein Problem und bleibt auch. Obwohl schreiben auf Deutsch, Englisch usw. in Blogfa zu schwer ist, schreibe ich

Manchmal denke ich mir, dass niemand mich versteht aber das ist die Welt. Jeder geht seinen eigenen Weg

(:

Wahrheit

Die täglichen Aufgaben sollten Schritt für Schritt erledigt werden

به وقت تاب‌بازی😄

کلیک

کمی زیبایی ببینیم😌

امروز به راستی شده بودم یک کارآگاه که کلاس‌ها را بررسی می‌کند و آمار می‌گیرد :)

سپس به پارک رفته و تاب خوردم. من تاب‌خوردن را دوست دارم؛ خیلی.

در منظرهٔ رو‌به‌رویم یک کاپل را درحالی که روی نیمکت نشسته بودند دیدم. دخترک پسر را می‌بوسید و چهرهٔ من به حالت انزجار درهم می‌رفت. من آن را بسیار چندشناک یافتم :)

مردی نگاه‌های مرموزی به من می‌کرد و باعث شده بود چنین برداشت کنم که او ممکن است دزد باشد :)

و دیگر همین :)

جانِ من❤️

کلیک

مهربانم؛

تو تلاش بسیاری برای آزاد‌کردن خودت کردی و در درجهٔ نخست اندیشه‌هات. برای همینم هست که خیلی از آدما در دید تو دست کم در برخی حوزه‌ها "متعصب" به شمار میان. حتی برای همینه که در هیچ چارچوبی جا نمی‌گیری. تو همیشه آزاد بودی؛ دست کم در اندیشه‌هات... و به همین دلیل هم بوده که وقتی این آزادی نمود بیرونی پیدا نمی‌کرد به هم می‌ریختی.

بی‌گمان همه‌چیز رو به بهترشدن میره :) اینو از من بپذیر زیبای من :)❤️

مهم نیست اگه دیگران تو رو "خود‌برتر‌بین" ببینند. به هرحال که اونا خیلی چیزا رو در مورد تو نمیدونند و نخواهند دونست. پس با این داده‌های ناچیز، طبیعیه که همچین دیدی درباره‌ات داشته باشند.

دیشب که داشتیم با هم تو تاریکی Ghostly kisses گوش می‌دادیم، دریافتیم که تا چه‌اندازه باشکوهه :) یادته؟ این بهترین ویژگی‌ایه که میشه باهاش این بانو و موسیقی‌هاش رو بازنمود. انگار این سُهش‌ها جایی در ژرفای من می‌زیَند. موسیقی بالا رو هم با نهایت مهر بهت پیش‌کش می‌کنم :)

We only said goodbye with words
I died a hundred times
You go back to her
And I go back to
(: I go back to us

از دید من پاییز و زمستون هم باشکوه‌اند :) که دارند به فرجام می‌رسند و باز من می‌مونم چشم به راهشون تا سال دیگه :)

تو هم زمانایی که به تمامی خودت هستی، باشکوه‌تری :) حتی اگه شبیه هیچکس نباشی. حتی اگه بیشتر وقتا خاموش باشی و حرفی برای گفتن با کسی نداشته باشی. حتی اگه باعث خاموشی سنگینی بین خودت و دیگران باشی.

داشتم به این می‌اندیشیدم که ما با موسیقی گره خوردیم و این هم شاید یکی از شگفتی‌هامون باشه :) طوری که وقتی کسی ازمون می‌پرسه قطعه دوست داشتنی تو چیه؟ چیزهای بسیاری رو می‌تونیم نام ببریم و البته که این پرسش کمی گیج‌کننده است. چون تنها یک قطعه نمی‌تونه وجود داشته باشه؛ اونم برای ما :)

وقتی برای دیدن رادبه کشاورز رفته بودیم، هیچ گمان نمی‌کردم که اصلا بین اونهمه جمعیت دیده بشیم ولی این خیلی جالب بود که اومد بهمون گفت: شماها باعث افتخار منید :) و داشت به ما نگاه می‌کرد :)

می‌دونم که چند روز گذشته آدمایی رو دیدی که باعث شدن احساس ناامنی کنی. حتی احساس کرده بودی بهت تجاوز شده. به ویژه یکیشون که به راستی "سلیطه‌ای در چادر" بود. یادمه همون روز از خدا پرسیدی: خدایا آیا تو همینی هستی که اینا میگن؟ همینی که اینا می‌پرستند؟ اگه تو هم مانند اینا بیندیشی چی؟ و در تنهایی خودت خیلی ناامید شده بودی :) اما تو همون جمع دخترای دلیری بودند که در برابرشون ایستادند و اونجا بود که دریافتی در برخی حوزه‌ها چقدر به یه سری آدمی که حتی نمی‌شناسیشون نزدیکی و چقدر دوست‌داشتنی‌اند برات :) یکی چیزی بهم یاد داد که خوبه از این پس اگه هرکدومشون چرت و پرت زیادی گفتند براشون به کار ببری:

ای شیخ هرآنچه گویی هستم. آیا تو چنان که می‌نمایی هستی؟

و اون سلیطه در پوشش چادر معتقد بود این ما هستیم که جامعه رو به گند کشیدیم و حتی گمان نمی‌کرد وجودش چه بوی تعفنی به جامعه میده و چقدر لجنه.

به گمان من اون زن نمونه‌ای بارز از یه فرد متعصب بود. اینجا آدما رو بر‌اساس پوشش از هم جدا نکردما. بلکه اون تنها یک نمونه از یک چادری متعصب و لجن بود. وگرنه همه اینجوری نیستند.

نمایشنامه‌ها رو دوست می‌دارم و سر ذوقم می‌آرن. تاکنون یک نمایشنامه از ماکس فریش به نام "خشم شدید فیلیپ هوتس" رو خوندم و اون نمایشنامه‌ای که باید ارائه بدیم هم از همین نویسنده‌ است.

خیلی حرفا هست که باید بهت بزنم. خیلی دریافت‌های تازه‌ای دربارهٔ زندگانی رو باید باهات درمیون بذارم هنوز اما واسه این‌بار بسه. درس‌های زندگی هم با گذر زمان دریافت می‌شن.

در فرجام همچون همه نامه‌هام برای تو باید بگم دوستت دارم و برام بسیار ارزشمندی❤️