کلیک
مهربانم؛
تو تلاش بسیاری برای آزادکردن خودت کردی و در درجهٔ نخست اندیشههات. برای همینم هست که خیلی از آدما در دید تو دست کم در برخی حوزهها "متعصب" به شمار میان. حتی برای همینه که در هیچ چارچوبی جا نمیگیری. تو همیشه آزاد بودی؛ دست کم در اندیشههات... و به همین دلیل هم بوده که وقتی این آزادی نمود بیرونی پیدا نمیکرد به هم میریختی.
بیگمان همهچیز رو به بهترشدن میره :) اینو از من بپذیر زیبای من :)❤️
مهم نیست اگه دیگران تو رو "خودبرتربین" ببینند. به هرحال که اونا خیلی چیزا رو در مورد تو نمیدونند و نخواهند دونست. پس با این دادههای ناچیز، طبیعیه که همچین دیدی دربارهات داشته باشند.
دیشب که داشتیم با هم تو تاریکی Ghostly kisses گوش میدادیم، دریافتیم که تا چهاندازه باشکوهه :) یادته؟ این بهترین ویژگیایه که میشه باهاش این بانو و موسیقیهاش رو بازنمود. انگار این سُهشها جایی در ژرفای من میزیَند. موسیقی بالا رو هم با نهایت مهر بهت پیشکش میکنم :)
We only said goodbye with words
I died a hundred times
You go back to her
And I go back to
(: I go back to us
از دید من پاییز و زمستون هم باشکوهاند :) که دارند به فرجام میرسند و باز من میمونم چشم به راهشون تا سال دیگه :)
تو هم زمانایی که به تمامی خودت هستی، باشکوهتری :) حتی اگه شبیه هیچکس نباشی. حتی اگه بیشتر وقتا خاموش باشی و حرفی برای گفتن با کسی نداشته باشی. حتی اگه باعث خاموشی سنگینی بین خودت و دیگران باشی.
داشتم به این میاندیشیدم که ما با موسیقی گره خوردیم و این هم شاید یکی از شگفتیهامون باشه :) طوری که وقتی کسی ازمون میپرسه قطعه دوست داشتنی تو چیه؟ چیزهای بسیاری رو میتونیم نام ببریم و البته که این پرسش کمی گیجکننده است. چون تنها یک قطعه نمیتونه وجود داشته باشه؛ اونم برای ما :)
وقتی برای دیدن رادبه کشاورز رفته بودیم، هیچ گمان نمیکردم که اصلا بین اونهمه جمعیت دیده بشیم ولی این خیلی جالب بود که اومد بهمون گفت: شماها باعث افتخار منید :) و داشت به ما نگاه میکرد :)
میدونم که چند روز گذشته آدمایی رو دیدی که باعث شدن احساس ناامنی کنی. حتی احساس کرده بودی بهت تجاوز شده. به ویژه یکیشون که به راستی "سلیطهای در چادر" بود. یادمه همون روز از خدا پرسیدی: خدایا آیا تو همینی هستی که اینا میگن؟ همینی که اینا میپرستند؟ اگه تو هم مانند اینا بیندیشی چی؟ و در تنهایی خودت خیلی ناامید شده بودی :) اما تو همون جمع دخترای دلیری بودند که در برابرشون ایستادند و اونجا بود که دریافتی در برخی حوزهها چقدر به یه سری آدمی که حتی نمیشناسیشون نزدیکی و چقدر دوستداشتنیاند برات :) یکی چیزی بهم یاد داد که خوبه از این پس اگه هرکدومشون چرت و پرت زیادی گفتند براشون به کار ببری:
ای شیخ هرآنچه گویی هستم. آیا تو چنان که مینمایی هستی؟
و اون سلیطه در پوشش چادر معتقد بود این ما هستیم که جامعه رو به گند کشیدیم و حتی گمان نمیکرد وجودش چه بوی تعفنی به جامعه میده و چقدر لجنه.
به گمان من اون زن نمونهای بارز از یه فرد متعصب بود. اینجا آدما رو براساس پوشش از هم جدا نکردما. بلکه اون تنها یک نمونه از یک چادری متعصب و لجن بود. وگرنه همه اینجوری نیستند.
نمایشنامهها رو دوست میدارم و سر ذوقم میآرن. تاکنون یک نمایشنامه از ماکس فریش به نام "خشم شدید فیلیپ هوتس" رو خوندم و اون نمایشنامهای که باید ارائه بدیم هم از همین نویسنده است.
خیلی حرفا هست که باید بهت بزنم. خیلی دریافتهای تازهای دربارهٔ زندگانی رو باید باهات درمیون بذارم هنوز اما واسه اینبار بسه. درسهای زندگی هم با گذر زمان دریافت میشن.
در فرجام همچون همه نامههام برای تو باید بگم دوستت دارم و برام بسیار ارزشمندی❤️