به روز رسانی
در حال گوش دادن به آهنگهایی هستم که معرفی کردید. اونایی که بپسندم رو نگه میدارم و احتمالاً میذارمشون توی کانال❤️ سپاس از کسانی که معرفی کردند🥰
در حال گوش دادن به آهنگهایی هستم که معرفی کردید. اونایی که بپسندم رو نگه میدارم و احتمالاً میذارمشون توی کانال❤️ سپاس از کسانی که معرفی کردند🥰
آهنگ اسپانیایی قشنگ میخوام. اگه کسی در جریانه بیاد بهم معرفی کنه😭😂 تو رو خدا :") احساس میکنم خیلی کم از این زبان آهنگ گوش دادم...
چطور یک نفر تنها با لحن کلامش میتونه باعث بشه حس کنی خنگترین موجود دنیا هستی؟ از اینجور آدما نباید خیلی سوال پرسید :))))
[الان یادم افتاد خودمم تا حالا اینجوری رفتار کردم، البته فقط با داداشم. همین و بس. اونم چون بادقت به حرفم گوش نمیکرد و همش مجبور میشدم حرفم رو تکرار کنم... با بقیه خیلی با حوصله برخورد کردم همیشه... اما در هر صورت این کار قشنگ نیست...]
من عمیقاً به این باور دارم که آدم اگه یه چیز رو از ته قلبش و خالصانه بخواد، بهش میرسه. شاید الان یه سریاتون بیایید بگید: «من فلان چیز رو خواستم ولی بهش نرسیدم. نشد.» و من در جواب بهتون میگم که عزیزانم شما واقعاً اون چیز رو نخواستید. خالصانه نخواستید. یا در کنار اون، چیزی رو خواستید که با اون همراستا نبوده.
خب دیگه مطمئن شدم این کمتوجهی عمدیه. هرچند خیلی تلاش شد اینجوری نشون داده نشه و همه چیز عادی به نمایش دربیاد. چی به سر آدما اومده که اینجوری همدیگه رو قضاوت میکنند؟ واقعاً پیش خودشون فکر کردند کی هستند که شایستگی پیشداوری رو داشته باشند؟ شاید گمان میکنند به راستی اونقدر فرشته هستند که اصلا اشتباه نکنند! اگرم دلیلش چیزای ظاهریه، واقعاً حتی بیشتر متاسف میشم. بگذریم. خداروشکر هیچ نیازی به این ندارم که آدما منو ببخشند. چون اصلا به اونا ربطی نداره مگر در مواقع خاص. متنفرم از اینکه یه نفر از روی رودربایستی کنارم بمونه. لطفاً اگر فکر میکنید دارم روی خودتون و زندگیتون تأثیر بدی میذارم، خودتون برید :) برید پیش آدمای دورویی که اشتباه نمیکنند و خوشحال باشید.
کامنتهای پست قبلی که برش داشتم، نه شایسته من بود و نه مخاطبین وبم. به همین دلیل حذف شدند. هرکسی که میخواد به دشمنی و بددهنی ادامه بده، خودش مختاره. من چنین آدمی نیستم. دیروز یاد گرفتم که صحبت کردن با یه سری آدما در شأن من نیست، حتی یه همصحبتی ساده. شاید یه سریا بتونن فحشهای رکیک رو مثل نقل و نبات به زبونشون بیارن. من نمیتونم. بعدش عذاب وجدان میگیرم و احساس میکنم روحم تیره و کدر شده. من حداقل سعی میکنم اگه با یه نفر مشکل دارم، خودشو مورد هدف قرار بدم نه خانوادهاش رو. کسی که خانواده رو فحش میده، به نظر من ترسو و ناتوانه. به هرحال کشش ندم:
"من نیکِ تو خواهم و تو خواهی بدِ من
تو نیک نبینی و به من بد نرسد."
والسلام
فلفلی رفت.
من میگریم.
مادر میگرید.
چشمم به آسمان است.
هیچوقت گمان نمیکردم زمانی برسد که چشمهایم به آسمان خشک شوند.
در هر پرندهای که از بالای سرم رد میشود، دنبال فلفلی میگردم.
شاید بیاید...
میآید؟!
امشب چقدر غمگینم. دارم به این فکر میکنم که چه حس بدیه سعی کنی قلب کسی رو لمس کنی که قبلاً یکی دیگه لمسش کرده. آدما کسانی رو که یه زمانی خیلی دوستشون داشتند فراموش نمیکنند. همه مثل من نیستند که تصمیم بگیرند بخشی از احساساتشون رو بکشند. من درواقع یکبار به صورت جدی خودکشی کردم. تنم رو نه ولی بخش زیادی از احساساتم رو از دست دادم. همه میگفتند: «درست میشه.» ولی هیچچیز درست نشد. احساسات من هم این وسط برای همیشه مُرد. گاهی به آدما حسودیم میشه که میتونن افرادی رو توی قلبشون دوست داشته باشند. میتونن بیقرار بشن. حتی قلبشون اونقدر رقیق بشه که خیلی وقتا احساساتی بشن و گریه کنند. نه که بگم من احساساتی نمیشم یا دیگه گریه نمیکنم، نه. خوشبختانه هنوز کاملاً سنگ نشدم و یه جوونههایی هنوز که هنوزه تو خاک وجودم هست. اما قلبم دیگه اونقدرا رقیق نیست که برای تپشهای شیطنتآمیز دوران جوانی مناسب باشه :) گویی که حالا چهل سالم شده...
به هرحال فکر میکنم جریان داشتن احساس در وجود آدمی ولو به قیمت شکسته شدن دلش چیز قشنگیه. آسیب دیدن خیلی بهتر از مُردنه خب... ولی دل من مُرده :)
چندسال پیش گفته بودم که دیگه چنین پتانسیلی توی آدمی نمیبینم که بتونه دل من رو به دست بیاره. شاید منم دیگه خسته شدم از توضیح دادن خودم. سکوت میکنم و انتظار دارم آدما خودشون بفهمند ولی نمیفهمند، مثل همیشه :) آخه اگر من خودم رو توضیح بدم و بعدش تازه بفهمند، چه ارزشی داره؟ کشف کردن ویژگیهای شخصیتی طرف مقابل چیزیه که روابط رو معنادار میکنه به نظرم.
من دنبال یک دوست داشتن معمولی نمیگردم. چیزی که خیلی از آدما دنبالشاند. آیا دارم خیلی سخت میگیرم؟ شاید.
و کلام آخر: دلی که مُرده چگونه دوست بدارد؟!
از اینکه بتوانم حصارهایی که دورت کشیدهای را در هم بشکنم، لذت میبرم. وگرنه من با آدمهای اطرافت چه فرقی میتوانم داشته باشم، اگر همگی بخواهیم پشت آن حصارها بایستیم و تماشایت کنیم؟!
تعریف کردن از ماجراهای خودتان و دوسپسرهایتان برای من جذاب نیست. لطفاً تعریف نکنید🙂😐
امروز یه سر رفته بودم مدرسه دبیرستانم. همین که وارد شدم، معلم ورزشم رو دیدم :))))) هنوزم همون بود. بچهها داشتند والیبال تمرین میکردند. هیچوقت باهاش صمیمی نبودم. من براش یه دانشآموز بیشتر اهل درس دور از ورزش بودم که درسش همیشه مهمتر بود. واقعاً چیز خاصی از این درس و این آدم یادم نمیاد. پس "رد شدم، رفتم." در حالی که بچهها به صورت ردیفی داشتند پنجه تمرین میکردند. وارد محوطه که شدم خانم سرایدار رو دیدم که روی یه صندلی پایین پلهها نشسته بود. حتی یه ذره هم تغییر نکرده بود. نه چهرهاش، نه لباسهاش و نه حالت خاص نگاهش. جدی چطور یه آدم طی گذشت چندین سال میتونه انقدر بدون تغییر و راکد باقی بمونه؟ همیشه یه حس غمانگیزی بهم دست میده وقتی میبینم یه نفر تو کل عمرش فقط کارمند یه جا بوده و انقدر سفت اون صندلی رو چسبیده که فرصت دیدن جاهای دیگه رو از خودش گرفته. خانم سرایدار اخلاق خوبی نداشت. "مودی" بود. یه روز خیلی تحویلت میگرفت و روز بعد بهت اخم میکرد. سعی میکردم خیلی به پر و پاش نپیچم :) رفتم سمت دفتر مدیریت. معاون قبلیمون حالا به این سمت دست پیدا کرده بود. داشت با تلفن صحبت میکرد. منو دید و دستش رو برد بالا که یعنی منتظر بمون، من هنوز کار دارم. بدون اینکه حتی از جاش بلند بشه و بهم خوشآمد بگه. یعنی بعد از اینهمه سال براش مهم نبود که یکی از دانشآموزاش اومده :) اون در اکثر مواقع اعصاب نداشت. حتی به خاطر اینکه برای استاد المپیادمون تولد گرفته بودیم، برای دو سال متوالی(مطمئن نیستم دوسال یا یکسال) از هممون سه نمره انضباط کم کرد. البته که باور کنید به برگمم نبود :) اساتیدم برام خیلی مهمتر از نمره انضباط بودند. مخصوصاً که دونفرشون رو هم بیاندازه دوست داشتم. منتظرش نموندم و رفتم دفتر معاونت. کسی نبود. خانم سرایدار گفت: «رفتند سر کلاس.» سپس وارد دبیرخانه شدم. خانوم پ هنوز اونجا بود. به پای من و پدر از جاش بلند شد و به گرمی سلام داد. چهره من و پدر رو کاملاً به یاد داشت و چهرهاش طوری شد که انگار داشت تلاش میکرد نامم رو به خاطر بیاره و همین سر زبونش بوده. گفت: «المپیادی بودی دیگه؟» از همینجا فهمیدم چهرهٔ کوشایی که به خودش گرفته الکی نبوده. به هرحال نذاشتم به تلاشهاش ادامه بده. گفتم فلانی هستم و بعد گل از گلش شکفت. طوری لبخند زد که محبتش رو از اون چندقدمی کاملاً حس کردم. بعد به داخل اتاق دعوتمون کرد که بنشینیم. ازم پرسید که خوبم؟ چیکار میکنم؟ و در چه حالی هستم؟ بهش گفتم: «زبان و ادبیات آلمانی خوندم و الان دانشآموخته شدم دیگه. اومدم یه مدرک رو بگیرم که بتونم کارهای دانشآموختگیام رو انجام بدم.» لبخند زد و گفت: «به سلامتی☺️ 'ایش لیبی دیش' و این داستانا دیگه؟» تلفظش رو اشتباه میگن :) تلفظ درستش 'ایش لیبه دیش' هست. منم تو همچین مواقعی فقط لبخند میزنم و میگم: «بله :) » بدون اینکه بحث بیشتری باهاشون بکنم. سوال بعدی که معمولاً میپرسند اینه: «از همدورهایهات چه خبر؟ ازشون اطلاع داری؟» گفتم: «دو نفرمون پرستاری میخونند. یکیمون دانشآموخته زبان روسیه. یکی دیگه هم روانشناسی خوند و الان بعد از یه کنکور دیگه پزشکی میخونه.» پرسید که احیانا قصد ندارم دوباره کنکور بدم و وارد حیطه تجربی بشم؟ گفتم نه و خیلی به این حوزه علاقه ندارم. چقدر خوشحالم که این موضوع رو قبل از ورود به دانشگاه فهمیدم. وگرنه دوران دانشگاهم خیلی آزاردهنده میشد برام. از یه سری از معلمام سراغی گرفتم. چندتاییشون رفته بودند یا بازنشسته شده بودند و چندتاییشون هنوز بودند. یه مسئول سایت داشتیم به اسم خانوم ص. همیشه خیلی هوامونو داشت :) خیلی دوسش داشتم. فهمیدم که از اونجا رفته... رفتن اون از همه بیشتر ناراحتم کرد :) وقتی توی اتاق نشسته بودیم، ناخودآگاه داشتم لبخند میزدم :) چقدر توی اون مدرسه خاطره داشتیم... حتی دستگاه گرمکن غذا هم هنوز همون بود... دلم میخواد دفعه بعدی بیشتر برم بگردم همهجا رو :)
امروز میخوام دعای خیر براتون بکنم🥰 امیدوارم که اولا روز خوبی داشته بوده باشید. و دوم اونقدر بزرگ بشید که برای کسی بد نخواهید، حتی اگه به شدت بهش حسادت میکنید...
خودم که نه. ولی یکی از نزدیکانم تجربه رابطه با کسی رو داشته که این آدم یههو و بدون هیچ دلیلی خودشو کشیده کنار و گذاشته رفته. به عبارتی همون ghosting.
دیکشنری Cambridge این اصطلاح رو اینجوری معنی میکنه:
a way of ending a relationship with someone suddenly by stopping all communication with them.
خلاصه که برگامون ریخته از این حرکتش :))))) البته درک میکنم که ممکنه تموم کردن رابطه براش سخت بوده باشه. ولی اینکه یه جوری رفتار کنه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ رابطهای نبوده، خیلی شگفتآورتره :))))) همین آشنایی که میگم، تا مدتها تردید داشت که چیکار باید بکنه. بهش گفتم: «یه زنگ بهش بزن ببین برمیداره یا نه». با خط خودش که زنگ میزد، برنمیداشت. با یه خط دیگه زنگ زد و طرف برداشت :)))) باری دیگر برگامون ریخت... این در حالی بود که اصلاً نه زنگی میزد و نه پیامی میداد. یههو برای مدتی غیب میشد. بهش گفتم: «عزیزدلم رابطه از طرف اون شخص تموم شده. یه پیام بهش بده و تمومش کن».
اصلاً چی میشه که یه آدم این کار رو میکنه؟!
آه از اینهمه جلب توجه کودکانه و احمقانه :) اصلا نمیخوندمت. میوتت کرده بودم. تا اینکه امروز رفتم ببینم چیا نوشتی.
واقعاً ترحم من رو برمیانگیزی دختر کوچولو🥺😏
تو خیلی تغییر کردی. دیگه نمیشناسمت. البته که شرایط زندگیات هم توی شکلگیری این ویژگیهات بیتاثیر نبوده. ولی این حجم از کمبود و عقده و مهرطلبی و سواستفادهگری خیلی عجیبه برام. تو واقعاً لیاقت محبت منو نداری. لیاقت کارایی که برات کردمو هم نداری. بارها اینو بهم ثابت کردیا. این منم که هربار یادم میره و هربار باز بهت کمک میکنم. خیلی پشیمونم از کارایی که برات کردم. خیلی خیلی پشیمونم... کاش میذاشتم تو تنهاییات بپوسی :) هیچوقت نباید نسبت بهت احساس مسئولیت میکردم. نباید تو رو دوست خودم میدونستم. و تو اگر میدونستی من چقدر بابت تک تک محبتهام بهت پشیمونم، همه اون کارام کوفتت میشد. بچهسال بودن به سن نیست. تو سن خر نوح رو داری ولی هنوز بچهسالی :) نفرینت نمیکنم ولی حالاحالاها دور و بر من پیدات نشه. انقدر خشمگینم که فقط خدا میدونه...
دردم را خواباندم که خودم بتوانم بخوابم :)
با درد نمیشود خوابید.
آیا کسی که میگه به تنهایی عمیق نیاز داره رو باید رها کنم؟ باید تنهاش بذارم؟ چرا باید این حرفو به من بزنه؟ آیا من از تنهایی عمیقش دورش میکنم؟ روی مخش میرم؟ من؟؟ واقعاً من؟!
واقعاً این قابلیت آرشیو کردن چتها یا کانالها یا گروهها توی تلگرام به چه دردی میخوره در حالی که اگه یه پیام از هرکدوم بیاد، اون چت از آرشیو خارج میشه؟😐 این بود آرمانهای ما؟ :|
از ته یک جعبه تاریک که یک روزنه کوچک رویش هست، به آدمها نگاه میکنم. آنقدر زیبایند! که باز ترجیح میدهم چشمانم را ببندم و در آن جعبه تاریک رویا ببینم🦄🐦
اینکه نمیتونم گوشیام رو بذارم کنار و اگه پیشم نباشه استرس میگیرم، برای این نیست که چیزهای پنهانیای تو گوشیام دارم که نمیخوام کسی ازشون خبر داشته باشه. بلکه اینجور مواقع فقط یه استرس مبهمی میآد سراغم که درکش نمیکنم. انگار که اگه من گوشی رو بذارم کنار، یه اتفاق بد میافته و من بعدش قراره خودمو سرزنش کنم! انگار من مسئول نگرانی دیگرانم! یا اینکه من مسئول اتفاقات بدیام که فکر میکنم ممکنه بیفته! خیلی اعتیاد مزخرفیه. واقعاً از گوشی و شبکههای اجتماعی متنفرم، متنفر.
زندگی برای من همچون پروانهای سپید بود که لحظهای روی دریاچه نقرهای نشست و انعکاس خودش را در آب دید. سپس در چشم به هم زدنی ناپدید شد و رفت.
من امروز میمیرم. این را خیلی خوب میدانم. علاقهای هم به دانستن این موضوع ندارم که پس از مرگم چه میشود. یا چه کسانی قرار است برایم اشک بریزند. مگر وقتی کورنلیا مُرد، جهان از حرکت ایستاد؟ نه! همهچیز کماکان مثل سابق جریان داشت. فقط من بودم که راکد شده بودم!
آه کورنلیای عزیزم، کاش میدانستی چقدر دلتنگت هستم! اگرچه مرگ بین ما جدایی انداخت اما با یک مرگ دیگر، این طلسم نفرینشده برای همیشه شکسته میشود و ما دوباره به هم میرسیم.
همانطور که به تو قول داده بودم، در لحظه گرگ و میش کنارت خواهم بود. وعده ما دریاچه نقرهای، زیر سایه درخت بلوط دوم...
دوستدار تو؛
توماس.
گاهی باید توی تاریکی بمونی و به تاریکیهای زندگی خودت فکر کنی!
تا حالا شده توی خواب حضور یه نفر رو احساس کنید که این حضور به صورت فیزیکی نیست؟ یعنی انگار سرتاسر خوابتون اون شخص هست ولی جسمش یا چیزی که بتونید ببینیدش وجود نداره. مثل این میمونه که اون شخص یه سیال خیلی روان باشه که سرتاسر خوابتون پخش شده باشه. خیلی حس عجیبیه :)))))) تازه اگه اون شخص رو دوست داشته باشید، حسش قشنگترم هست. خیلی به خودتون نزدیک حس میکنیدش❤️
یاد اون دختره افتادم که توی یکی از این وبلاگها داشت از تنهایی و اینکه دوستی نداره ناله میکرد و من رفتم بهش گفتم: اگه دوست داری من میتونم دوستت باشم. و بعدش هیچ خبری ازش نشد :))))) من ترسناکم یا اون اسکول بود؟ چرا یههو یادش افتادم؟ حتی وبشو ذخیره نکردم ببینم چی گفته در جوابم :)))))
بعضی بچههای بلاگفا واقعاً عجیباند🧐🤔
مهربانم؛
کاش آدمی باشی که از کوچکترین چیزها ذوق میکنه و باهاشون خوشحال میشه. کاش چشمهای تو حتا تو چیزهای زشت، زیبایی ببینه. کاش هیچوقت مثل آدم بزرگا نشی...
آدمی که قدرنشناسه، روح و روانت رو میخراشه. اصلاً هم مهم نیست چه نسبتی باهات داشته باشه. اما هرچی نزدیکتر باشه، بیشتر آسیب میزنه.
وقتی یکی با وجود همه کارایی که براش کردی، ازت یه درخواست بیجا میکنه و تو قبول نمیکنی، بعدش برمیگرده بهت میگه: تو تا حالا هیچوقت کمکم نکردی. فقط با حرفات کمکم کردی، همین. اینو که خودمم میتونم!(نهایت قدرنشناسی یه نفر)
خب منم در اینجور مواقع بهش میگم: باشه عزیزم پس برو گمشو و خودت بتون :)