گردن نمی‌گیری نه؟ بشین و تماشا کن :)

پسرا اصلا موجودات پیچیده‌ای نیستند. پیچیدگی توی ذاتشون نیست. پس رفتارها و کلامشون خیلی ساده نشان‌دهندهٔ چیزهاییه که تو ذهنشونه و بهشون فکر می‌کنند. اگر پسری مستقیماً بهتون می‌گه که شما براش فقط یه دوست معمولی و قابل احترام هستید، بفهمید منظورش اینه که قرار نیست شما رو گردن بگیره. به این موضوع فکر نکنید که حالا در آینده نظرش عوض می‌شه. چون معمولاً نمی‌شه. پس با توجه به دونستن این موضوع و ارزش‌هایی که دارید، برای ادامه رابطه‌تون تصمیم بگیرید. نظر شخصی من اینه که اگر پسری شما رو توی حاشیه قرار داد، شما بذاریدش تو حاشیه‌ترین نقطه زندگی‌تون. طوری که بود و نبودش هیچ فرقی نداشته باشه. با بعضیا همینجوری باید رفتار کرد. نشون بدید قدرت زنانه یعنی چی :)

بسته شده

با منی که موقع جمع کردن عروسک‌هام دونه دونه بوسشون کردم و بعد گذاشتمشون تو کارتُن، از مهر و عطوفت صحبت نکنید🙂

در میان انبوهی "چیز"

همه‌چی چه حوصله‌سربر شده...

عطر مجازی

خرید عطر و ادکلن رو سعی کنید تا جای ممکن اینترنتی انجام ندید. مخصوصاً اگه شناختی روی اون عطرها ندارید و تا حالا نداشتینشون. هزینه الکیه واقعاً. عطر رو باید حضوری رفت خرید. یا حداقل برای اینکه بفهمید بوی کدوم عطرها رو دوست دارید، باید حضوری برید مغازهٔ عطرفروشی. بعد از اون شناخت حالا اگر فقط خواستید آنلاین سفارش بدید، مشکلی نداره.

من دو سال پیش یه اشتباهی کردم دوتا عطر آنلاین سفارش دادم و هنوز که هنوزه بوشون بهم می‌خوره حالت تهوع می‌گیرم :) یه عالمه هم بابتشون پول داده بودم و همشون به فنا رفت. الان فقط باید بندازمشون دور :)

سریع پاک کردن همه‌چیز

می‌گی ببخشید و انتظار داری همون لحظه همه‌چیز رو فراموش کنم و مثل قبل شم؟ شرمنده عزیزم. ربات که نیستم. دیگه راحت گرفتن هم حدی داره...

✅Done

اون لحظه‌ای که بالاخره بعد از کلی حیرانی و سرگردانی تصمیم می‌گیری تکلیفت رو روشن کنی»»»»»»»»»»»»»»»

Psithurism

جملات خوب، واژه‌ها یا علامت‌های خاص که هرکسی معناشون رو نمی‌فهمه، حتی واژه‌هایی که من و تو براشون معنا می‌آفرینیم، باید یه چیز کوچولو ازت داشته باشم. تا یادم بیاد. تا یادم نره اون واژه‌های اسرارآمیز رو. باید باشند. باید همیشه پیشم باشند. می‌فهمی؟

🍂🌪️

صبر

هنوز زمانش نرسیده؛ هنوز نه.

Come back

از اینکه می‌بینم بعد چندین سال هنوزم تو وب قبلی‌ام برام پیام می‌ذارید خیلی خوشحال می‌شم :")❤️

آره گیلدای عزیزم، هنوز یادمه تو رو :) تو منو یاد حال و هوای سال اول دانشگاهم می‌اندازی و آهنگ Rauf و Faik :) قشنگ‌جانم خیلی خوشحال شدم از پیامت❤️🫂✨

منفوران

از آدم‌هایی که فقط حرف‌اند بدم میاد :) دهنتو ببند باشه؟

کالا نیستیم

غمگینم...

یکی هربار یه سری حرف‌های مسخره رو پیش من تکرار می‌کنه. در حالی که باورهای من رو می‌دونه. نمی‌دونم هدفش چیه :)

بوی کارامل

من واقعاً عاشق بوی بعضی رژ‌ها و Lip glossها هستم😍 اصلا کلا لوازم آرایشی و بهداشتی که بوی خوبی می‌دن خیلی دوست‌داشتنی‌اند برام✨❤️

نازنین

امشب خیلی اتفاقی یاد یه خاطرهٔ گُنگی از دوران راهنمایی‌ام افتادم. واقعاً یکی از بهترین برهه‌های زندگی من همین دوران بود. یه دوستی هم داشتم به اسم نازنین که ما هر روز با تلفن خونه به هم زنگ می‌زدیم و ساعت‌ها صحبت می‌کردیم :)))) البته فقط اون نبود. مینا و بقیه بچه‌ها هم بودند. این قضیه که اون زمان انقدر طولانی با تلفن صحبت می‌کردم و مثل حالا برام اذیت‌کننده نبود، به نظرم عجیب و جالب اومد‌ :) حالا چی شد که یاد نازنین افتادم؟ داشتم آهنگ جدید سامی بیگی رو گوش می‌دادم که یادم اومد نازنین اون زمان خیلی سامی بیگی رو دوست داشت :))))) و این آهنگش اون موقع تازه اومده بود: دلت با من هماهنگه، نگاه تو تو چشمامه😁. بچه‌ها تو مدرسه اینو می‌خوندن و می‌رقصیدن و مسخره‌بازی درمی‌آوردن. یکی دیگه از علایق نازنین نیمار بود :)))) اون سال جام جهانی هم بود و طرفدارهای فوتبال یه تیم و بازیکن محبوب برای خودشون داشتند و نیمار بازیکن محبوب نازنین بود. واقعاً دلم تنگ شد براش :") هم برای اون و هم برای مینا❤️

تو چطور؟ چیزی داری؟

چیزی داری که بهش افتخار کنی؟

به نظرم اگه درد آدما رو درک می‌کنی، می‌تونی به این ویژگی‌ات افتخار کنی‌. اگه سختی می‌کشی و کار می‌کنی که از والدینت پول نگیری. اگه بدون چشمداشت، هرکاری از دستت برمیاد برای آدما انجام می‌دی. اگه یه سری اصول و چارچوب‌ها برای خودت داری که نه خودت زیر پاشون می‌ذاری و نه اجازه می‌دی کسی ازشون رد بشه. اگه آتوهای زیادی از کسی داری ولی ازشون استفاده نمی‌کنی. اگه موقع دعواها نقطه ضعف‌های طرف مقابل، عمیق‌ترین رازهاش و ضعیف‌ترین و ترسوترین ورژنش که فقط تو ازش خبر داری رو تو سرش نمی‌کوبی. اگه با پول شرفت رو نمی‌فروشی. اگه می‌تونی بد باشی اما خوب می‌مونی. اگه برای کسی که بهش حسادت می‌کنی، موفقیت بیشتر می‌خوای. اگه وقتی به یه جایی رسیدی، نگاه از بالا به پایین به کسی پیدا نمی‌کنی :) ببین تا صبح می‌تونم برات نام ببرم. تو آدم خوبی هستی اگه ویژگی‌های بالا رو داری :)

آدمی‌زاد

اشرف مخلوقات؟ شوخی می‌کنی دیگه؟ من که جز پستی چیزی توی این موجود نمی‌بینم!

واژه‌هایی که هیچوقت به زبان نیامدند

امروز خیلی روی کاغذ فحشت دادم و باهات دعوا کردم :) خوشحالم که هیچوقت نمی‌فهمی خشمم نسبت بهت رو چطور خالی کردم.

زیستنِ دوباره

الان که اینجا وایسادم، حاصل تجربیاتی‌ام که به هر دلیلی تو زندگی‌ام از سر گذروندم. چه خوب و چه بد. یه احساس دوگانه‌ای هم درونم دارم که می‌گه: کاش یه سری چیزا رو تجربه نمی‌کردم و از یه طرف دیگه می‌گه: این تجربیات باعث شدند خیلی چیزا یاد بگیرم و قوی‌تر بشم.

کاش می‌شد همین ورژن الان مهربان با همین تجربیات، دوباره ولی جوری که انگار بار اوله و هیچ جراحت و زخمی نیست، یه سری چیزها رو تجربه کنه. فکر کنم اونوقت تصمیمات پخته‌تری بگیره. شرایط و آدمای درست‌تری رو انتخاب کنه. خوشحال‌تر باشه :)

شایدم فقط تئوری باشه!

شاید بشه کسی رو دوست داشت؛ که قلبِ آدم پُر باشه از حضورش ولی دلتنگش نشد.

یا دلتنگ کسی شد و فقط وابسته‌اش بود.

گاهی هم خوشحالی

همون‌طور که تو روزای حال‌ بدی، خودتو می‌پذیری، یه روزهایی هم اجازه بده حالت خوب باشه؛ ولو به غلط :) نذار همیشه منفی باشی، همیشه بد باشی. بعضی وقتا اجازه بده آب زلال چشمه خوشحالی حداقل اندکی از غم‌هات رو بشوره و با خودش ببره💚

ظرفیت امروز✅

با خودم گفتم: امروز، روز منه. تا جایی که می‌تونم از لحظه به لحظه‌اش لذت ببرم.

یادم نیست این چندمین سالیه که روز تولدم تنهام و کسی همراهی‌ام نمی‌کنه. انگار همه توی این روز به خصوص یه کاری برای انجام دادن دارند. از این بابت ناراحتم؟ به هیچ عنوان.

مدت زیادی بود که جایی نرفته بودم. پس تا لحظهٔ رفتن مردد بودم که حالا دست خودم رو بگیرم و کجا ببرم؟ اگه می‌خواستم به فکر کردن ادامه بدم، کمالگرایی‌ام هم می‌اومد وسط و تهش هم به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیدم. تردید نمی‌خواستم. پس خیلی سریع تصمیم گرفتم برم سینما. فیلمی که انتخاب کردم، پول و پارتی بود. من خیلی وقته واقعاً از سینمای ایران ناامید شدم :))))) این فیلم رو هم فقط به خاطر این دیدم که یه مقدار حال و هوام عوض بشه. جالب بودا ولی محتوای خاصی نداشت :) می‌تونم بگم ساعتهایی خندیدم و از دنیای واقعی فاصله گرفتم. بعدش می‌خواستم با اتوبوس برگردم خونه. به جرأت می‌گم کل زمانی که توی اتوبوس بودم، داشتم به منظرهٔ بیرون نگاه می‌کردم و به موسیقی گوش می‌دادم. ازدحام آدما، مغازه‌ها، خونه‌ها. غرق توی لحظهٔ "حال" بودم و از تک‌تک جزئیات لذت می‌بردم؛ آجرها، تار و‌ پود لباس‌ها، لبخند آدم‌ها❤️ اتوبوس‌گردی خوبی بود :) یکی از چیزهاییه که واقعاً ازش لذت می‌برم😍 امروز همچنین به چندنفر لبخند زدم و حس خوبی گرفتم :)

الانم برگشتم خونه و می‌خوام پیتزا درست کنم😍 و بعدش احتمالا فیلم رستگاری در شاوشنگ رو ببینم💚

دوازدهِ مهر

❤️(: HBD TO ME

#دوازده مهر 1403

طول می‌کشه تا نگاهت، شخص سوم بشه.

شما تنها زمانی می‌تونید به میزان سمی بودن یک آدم پی ببرید که دیگه دوسش نداشته باشید :)

ذات تغییر نمی‌کنه.

اون زمانی که همه داشتند می‌گفتند فلانی از نظر روانی مشکل داره، باید به حرفشون گوش می‌کردم. نباید دلم براش می‌سوخت. یه سری آدما نمی‌تونن عقده‌هاشونو نشون ندن. هرچقدر هم سعی کنند بی‌شیله پیله به نظر برسند، باز اون ذاتشون که پر از شیشه خورده و عقده‌ست، خودشو نشون می‌ده. هرچقدر هم سعی کنند بدجنس نباشند نمی‌شه :)

گُلی خوشگلی، گُلی دلبری، گُلی از همه زیباتری🍃

یه سری وب‌ها هستند که وقتی برای اولین‌بار واردشون می‌شم، حس خیلی خوبی ازشون می‌‌گیرم. بعد اینا رو ذخیره می‌کنم که باز بهشون سر بزنم ولی دیگه هیچوقت بهشون سر نمی‌زنم :))))))))) مثل پیامای ذخیره شدهٔ اینستا می‌مونه. در حقیقت من فقط چندتا وب رو به صورت مداوم می‌خونم🧡

پ.ن: عنوان پُستم شاید بی‌ربط به نظر برسه ولی به خودم مربوطهههههه :]

آن که دیر دیده شد

سوسن پرور واقعاً خلاق و باهوشه :) اینو آخرای جوکر بانوان متوجه شدم. قبلاً خیلی توجه نداشتم بهش...

گُنگ و مُبهم

از اینکه انقدر منتظر تماس یکی هستم و به خاطرش مجبورم همش به گوشی زُل بزنم واقعاً ناراحتم. حداقل باید می‌گفتند که حدوداً چه ساعتی تماس می‌گیرند :/

دردی که می‌پیچد

چایِ همراه با زنجبیلم رو می‌نوشم و به این موسیقی گوش می‌دم. روی صندلی‌ام نشستم و به "هیچ‌چیز" فکر می‌کنم. البته نمی‌شه به هیچ‌چیز فکر کرد. بیشتر دارم تلاش می‌کنم ذهنم رو از دردی که توی جسمم می‌پیچه، دور کنم. دمنوش‌ها همیشه دوست‌های خوبی هستند. هر چند لحظه یک‌بار چشمام رو می‌بندم و بعد دوباره بازشون می‌کنم. امروز ناخودآگاه داشتم خودم رو با دو نفر مقایسه می‌کردم. می‌شه گفت رشک‌برانگیزند؟ شاید. اون‌ها توی یه زمینهٔ خاص از من رشدیافته‌تر هستند که دلیلش کتاب خوندن خیلی خیلی زیادشونه. کتاب‌ها قبلاً با من صحبت می‌کردند اما حالا دیگه جذابیتی برام ندارند. شاید هم فقط نسبت بهشون یه گارد خاصی پیدا کرده باشم و اینا همش کاذب باشه. فقط اینو می‌دونم که به طرز عجیبی از همه‌چیز و همه‌کس فاصله گرفتم. یعنی باورتون نمی‌شه! مدت‌هاست هیچ کدوم از دوستانم رو ندیدم. نیاز دارم فعلا توی نقطهٔ امنم بمونم و دورم حصار بکشم. این روزا فقط در حال نوشتن اینجا یا تو کانالم هستم :) کاری که حتی توی بدترین شرایط روحی و جسمی هم انجامش می‌دم. سخت نمی‌گیرم و اجازه می‌دم زندگی جریان طبیعی خودش رو طی کنه. 'به دور از سرزنش و خودکم‌بینی'. من باور دارم توی این جهان، حتماً یک نفر هست که به طرز دیوانه‌واری می‌فهمتت. شاید هم بیش از یک‌نفر. حالا بگذریم. یکی از چیزهایی که در مورد خودم واقعاً ناراحتم می‌کنه اینه که احساس نفرت یا خشمم نسبت به یکی رو اصلا نمی‌تونم پنهان کنم و قشنگ توی چهره‌ام مشخص می‌شه :) این می‌تونه خیلی زیاد اون شخص رو ناراحت کنه و من واقعاً این رو نمی‌خوام :) دست خودم نیست. واقعاً زود خشمگین می‌شم و می‌رینم به طرف. حتی با یک نگاه. پاری می‌گفت: تو حتی بدون اینکه چیزی بگی، با یه نگاهت می‌تونی طرف رو جر بدی و قشنگ از سر تا پا قهوه‌ایش کنی :) متاسفانه همون‌طور که موقع عصبانیت زبون تندی دارم، بلکه نگاه‌های تلخی هم دارم :) از این هم بگذریم. اگه بخوام حالتم رو با یک نگاره توصیف کنم، همینی هست که بالای این پست سنجاقش کردم :")

رنگِ دوست داشتن🧡

دوست داشتنِ چیزی یا کسی حتی اگه سخت باشه، زندگی آدما رو قشنگ‌تر می‌کنه. قلب‌های فسرده و منجمد چیزی از زندگی نمی‌فهمند :)