دردی که میپیچد

چایِ همراه با زنجبیلم رو مینوشم و به این موسیقی گوش میدم. روی صندلیام نشستم و به "هیچچیز" فکر میکنم. البته نمیشه به هیچچیز فکر کرد. بیشتر دارم تلاش میکنم ذهنم رو از دردی که توی جسمم میپیچه، دور کنم. دمنوشها همیشه دوستهای خوبی هستند. هر چند لحظه یکبار چشمام رو میبندم و بعد دوباره بازشون میکنم. امروز ناخودآگاه داشتم خودم رو با دو نفر مقایسه میکردم. میشه گفت رشکبرانگیزند؟ شاید. اونها توی یه زمینهٔ خاص از من رشدیافتهتر هستند که دلیلش کتاب خوندن خیلی خیلی زیادشونه. کتابها قبلاً با من صحبت میکردند اما حالا دیگه جذابیتی برام ندارند. شاید هم فقط نسبت بهشون یه گارد خاصی پیدا کرده باشم و اینا همش کاذب باشه. فقط اینو میدونم که به طرز عجیبی از همهچیز و همهکس فاصله گرفتم. یعنی باورتون نمیشه! مدتهاست هیچ کدوم از دوستانم رو ندیدم. نیاز دارم فعلا توی نقطهٔ امنم بمونم و دورم حصار بکشم. این روزا فقط در حال نوشتن اینجا یا تو کانالم هستم :) کاری که حتی توی بدترین شرایط روحی و جسمی هم انجامش میدم. سخت نمیگیرم و اجازه میدم زندگی جریان طبیعی خودش رو طی کنه. 'به دور از سرزنش و خودکمبینی'. من باور دارم توی این جهان، حتماً یک نفر هست که به طرز دیوانهواری میفهمتت. شاید هم بیش از یکنفر. حالا بگذریم. یکی از چیزهایی که در مورد خودم واقعاً ناراحتم میکنه اینه که احساس نفرت یا خشمم نسبت به یکی رو اصلا نمیتونم پنهان کنم و قشنگ توی چهرهام مشخص میشه :) این میتونه خیلی زیاد اون شخص رو ناراحت کنه و من واقعاً این رو نمیخوام :) دست خودم نیست. واقعاً زود خشمگین میشم و میرینم به طرف. حتی با یک نگاه. پاری میگفت: تو حتی بدون اینکه چیزی بگی، با یه نگاهت میتونی طرف رو جر بدی و قشنگ از سر تا پا قهوهایش کنی :) متاسفانه همونطور که موقع عصبانیت زبون تندی دارم، بلکه نگاههای تلخی هم دارم :) از این هم بگذریم. اگه بخوام حالتم رو با یک نگاره توصیف کنم، همینی هست که بالای این پست سنجاقش کردم :")