درازترین شب سال

یلدا برای من خیلی عزیز است. واقعاً شبی از سال است که دلم می‌خواهد غرق لذت آن را بگذرانم. بنابراین امشب از آدم‌های نفرت‌انگیز نخواهم گفت :)

به علاوه تصمیم گرفته‌ام واژه‌های منفی را کمتر به زبان برانم. چرا که هاله‌های سیاهی دورم را می‌گیرند و انرژی‌ام ناگهان ته می‌کشد. امروز لبخند بزنیم حتی اگر به راستی خوشحال نیستیم :) جلوی آینه برقصیم و شادی کنیم و شعر بخوانیم🥰 و آیین زیبای سرزمینمان را جشن بگیریم❤️

آیا شما نیز چون من به ادبیات کهن پارسی علاقه‌مندید؟😍 به شاهنامه و بوستان و گلستان و مخزن‌الاسرار و... شاید امروزه به خاطر دگرگونی‌هایی که زبانمان در طول زمان به آن دچار شده است، درک این کتاب‌های ارزشمند برایمان دشوار شده باشد. اما به عنوان یک ایرانی خوب است با فرهنگ پیشین خود آشنا باشیم. می‌خواهم پادکستی را به شما معرفی کنم که با شیرینی هرچه تمام به شناساندن چندی از این کتاب‌های کهن به زبان امروزی می‌پردازد. نامش هست: "چای با بنفشه". همین عنوان را در Castbox جست‌وجو کنید می‌یابیدش :) این همان چیزی بود که می‌خواستم درباره‌اش بگویم🤗💚 در عین لذت بردن اطلاعات زیادی به دست خواهید آورد :) نخستین داستانش خسرو و شیرین است و باید بگویم مرا به راستی به شگفتی آورد. به قول بانو بنفشه، داستان ما آدمها از هزار سال پیش تاکنون فرق چندانی نکرده است. ما هنوز هم همانیم...

و در فرجام یلدایتان نیکو و دراز باد❤️✨

با یاد فراوان

مهربان

همون جعبهٔ موزیکال

خیلی خوبه که آدم یه جاهایی رو داشته باشه که در گذشته چیزی توش ثبت کرده باشه🥰 یهو میری همهٔ اونا رو می‌بینی و روزت غرق لذت میشه❤️ مثل الانِ من✨ وقتی به کانال موسیقی‌هام رو آوردم و دونه دونه آهنگامو پخش کردم... حتی اون قسمت هم‌خوانی‌مون با پاری که اون موقعا فکر می‌کردم یه شاهکار موسیقیاییه و حالا دارم می‌بینم که چقدر ناکوکه یه جاهایی :)) اما در هرصورت قشنگه... اونم خیلی💚 از این چیزا برای خودتون داشته باشید. مثل همون جعبهٔ حال‌خوب‌کن براتون عمل می‌کنه⁦(⁠✿⁠ ⁠♡⁠‿⁠♡⁠)⁩

به دیوانه‌ترین شکل ممکن

راستی امروز مُژ سر کلاس بوسم کرد😅

وارد کلاس که شدم اون اونجا بود. عین این نی نی کوچولوها با یه لبخند گنده گفتم سلااااااام چطولی؟😁(لحن بچگونهٔ من حتی سنگ رو هم نرم می‌کنه و این داستانا😂) و اینگونه شد که یهو بوسم کرد🤣🤣🤣 من واقعا خیلی این بشر رو دوس دارم🥰 مُژ از اوناست که اصلا ازش خجالت نمی‌کشم و پیشش به دیوانه‌ترین شکل ممکن، خودمم :)

کودن‌های مدافع یا مهاجم؟

دوست عزیزم به بعضیا خوبی نیومده. ذاتا نفهمن و ظرفیت پذیرش ندارند. تو در فرجام با هر ادبیاتی حتی دوستانه‌ترین و بی‌آزارترینش باهاشون حرف بزنی، نه تنها گاردشونو پایین نمیارن بلکه عقل نداشتهٔ خودشون و هرچی بیماری روانی که با بهرهٔ هوشی ناچیزشون درک کردند رو به تو نسبت میدن و تو به همین سادگی میشی دیوونهٔ داستان :) فقط بذار تو دنیای پوچ خودشون مثل اسکولا خوشحال باشن :)) رها کن بره❤️

دوسش داشتم :)

haaaches

احساس نا امنی

این جامعه واقعاً جای وحشتناکی شده و متاسفانه هرچی صاف و ساده‌تر باشید، بیشتر مورد آزار قرار می‌گیرید. من به راستی برای این وضعیت متاسفم. نه اینکه بخوام معذرت‌خواهی کنم، بلکه نگاه تأسف‌بار و ناامیدکننده‌ای بهش دارم. حتی بابت اینکه این دیدگاه رو پیدا کردم خیلی غمگینم اما حقیقت‌های زندگی تلخن دیگه :)

در مورد مسائل گوناگونی احساس ناامنی می‌کنم. انگار که یه سری آدم در پی آزار رسوندن به تو باشند بدون اینکه تو بخوای بهشون آسیب برسونی. انگار که مورد حمله قرار گرفته باشی. خیلی حس بدیه. کسی می‌دونه ریشهٔ این احساسات چی میتونه باشه؟ و چطور میشه ازشون خلاص شد؟ :)

نه یعنی نه!

وقتی یه دختری میگه نه یعنی نه دیگه :) یعنی چی که پیش خودتون فکر می‌کنید داره ناز می‌کنه؟ آقا یه بار، دوبار، وقتی نظرش عوض نمیشه یعنی ناز نمی‌کنه. چقدر ضریب هوشی لازم دارید تا اینو بفهمید؟

drunk at midnight

MP3

(: I wish I was who you drunk texted at midnight

Wish I was the reason you stay up 'til 3

And you can't fall asleep

Waiting for me to reply

I wish I was more than just someone you walk by

Wish I wasn't scared to be honest and open

Instead of just hoping

🖤You'd feel what I'm feeling inside

I wish I'd sent you that drunk text that midnight

...I was just scared it would ruin our friendship

But I really meant it

(: I wonder how you would reply

مثل خوشبختی

MP4

چیزای الکی شیرینن :)

#My Demon

وی لابد نباید پیدا شود

هیچوقت کسی رو که نمیخواد پیدا بشه، پیدا نکنید :) حتی تلاشی برای پیدا کردنش نکنید. اون تو جنگل تاریک خودش خوشحاله. نیازی نیست با چراغ قوه در به در دنبالش بیفتید و توی هر گودالی در پی اش بگردید. اگه می‌خواست پیدا بشه، خودش نشانی مخفیگاهی که دیگه مخفیگاه نبود رو بهتون می‌داد و به صرف یه قهوه دعوتتون می‌کرد :) اگه نخواسته لابد چیزی رو که باید در شما می‌دیده ندیده. اینهمه سماجت بیشتر از اینکه براش جالب باشه بهش احساس ناامنی میده. ممنون که رعایت می‌کنید :)🖤

یا حتی نواختن

MP3

وقتی نمی‌نویسید چیکار می‌کنید؟ همه چیز خوبه یا تاریکی بر زندگیتون سایه انداخته اینطور وقتا؟ اصلا چطور میشه ننوشت؟

یعنی می‌رسه روزی که دیگه تصمیم بگیرم ننویسم؟ اونوقت چیکار خواهم کرد یا چطور خواهم بود؟ پرسش اینجاست که از خوشحالی رهاش کردم یا از نهایت یأس؟ و پس از اون چطور روزگار خواهم گذروند؟ نوشتن همینقدر برای من بدیهیه که می‌بینید :) چیزیه که انگار همیشه توی زندگی من بوده و تو تار و پود زندگانیم نفوذ کرده🧡 شاید شکل نوشتن عوض بشه ولی من همیشه خواهم نوشت🖋️ حتی اگه به شکل ساختن مجسمه‌ای سرسخت باشه :)

سفری به گذشته‌های دور

میذارم اندکی بگذره تا باهاش خو بگیرم و بعدش اگه همه چی خوب پیش رفت، میام اینجا و درباره‌اش صحبت می‌کنم🥰 مثل دفعهٔ قبلی❤️ احتمالا خیلی قراره خوشتون بیاد😊🤝🏻

یک‌جا نمون و جاری باش. باشه؟ :)

از ناخوشایندهای خوش‌نتیجه

MP4

من مجبور بودم این‌کار رو بکنم :) شاید ناراحت‌کننده باشه اما تهش معلوم میشه که بهترین کار ممکن بوده :)

#My Demon

اتمسفر دور آدمای همیشه تنها

پادکست مدرسهٔ میم اپیزود ضعف اراده رو گوش می‌دادم. ارزش یه بار شنیدن رو داره.

عبارت "ازدحام تنهایان" خیلی جالب بود. این عنوان یه کتابه. چیزی که من اخیراً تو زندگیم بهش رسیده بودم بدون اینکه اصلاً بدونم چنین کتابی وجود داره. از عبارتش مشخصه: ما همه تنهایانی هستیم که در کنار هم زندگی می‌کنیم.

پذیرش این موضوع اگرچه که سخته ولی به ما کمک می‌کنه ضعف اراده‌مون رو کنار بذاریم. چون ممکنه با خودمون فکر کنیم کسانی هستند که ما رو حمایت خواهند کرد و اینطوری دیگه دلمون نخواد دستامون رو بذاریم رو زانوهای خودمون و بلند شیم. اما حقیقت اینه که درواقع هیچکس نیست که ما رو حمایت کنه. فقط خودتی و خودت✨

دومین موردی که تو این پادکست بهش اشاره شد و احتمالا خیلیاتون می‌دونید این بود که انگیزه پس از عمل در ما ایجاد میشه و ما نباید انتظار داشته باشیم که قبل از شروع هرکاری بمب انگیزه و انرژی باشیم که اگر اینطور بود، قطعاً چیزی به اسم ضعف اراده و اهمال‌کاری وجود نمی‌داشت. اول باید یه کاری کرد و انگیزه سپس در پی‌اش خواهد آمد.

مورد بعدی اینه که دایرهٔ آدمایی که باهاشون در ارتباط هستیم مهمه. اگر میخوای آدم درست حسابی‌ای باشی، باید خودتو بندازی در جمع آدمای درست و حسابی. "تو در فرجام میانگینی میشی از پنج آدمی که بیشتر از همه باهاشون در ارتباطی." اینجا ممکنه این پرسش ایجاد بشه که آدمایی که همچین آدمای درست حسابی‌ای دور و برشون نیست چی؟ اونا باید چیکار کنند؟ اینجور آدما میتونن مثلا کسی رو دنبال کنند توی فضای مجازی که چندتا پله ازشون بالاتره توی حوزه‌ای که میخوان درش پیشرفت کنند. می‌تونن زندگینامهٔ آدمای موفق حوزه خودشونو بخونن و پادکست‌هایی در این‌باره گوش بدن. خلاصه اینجوری اتمسفر اطرافشون رو سالم نگه دارند و حتی‌الامکان از آدمای سمی اطرافشون فاصله بگیرند❤️✨

باید اندکی اتمسفر دورم رو دگرگون کنم و دوباره یادم بیاد که یه خورشیدم🌞❤️

منم اینجا رو زمین، تو تو سقف آسمون

MP3

هنوزم می‌شینم و سر رو زانوم می‌گیرم :)

گریه می‌کنم برات، کمی آروم می‌گیرم

نمیشه با تو نبود،

نمیشه از تو نخوند،

نمیشه حرفی نزد،

نمیشه که بی تو موند

منم اینجا رو زمین

تو تو سقفِ آسمون

نرو پشتِ ابرِ غم

یکمی پیشم بمون :)

آخه تو ماهِ منی

ولی پنهونی ازم

می‌دونم یه دونه‌ای

تو چی می‌دونی ازم؟ :)

کاسهٔ بلورینِ تَر

MP3

کاسهٔ چشمانم امروز همه‌اش پر و خالی می‌شدند. بعضی دردها را نمی‌توان به هیچکس گفت. فقط باید در سینهٔ خودت مثل یک راز بماند و این آنقدرها هم بد نیست. فقط "تویی و آن درد". این حتی باشکوه‌ترش هم می‌کند، عزیزترش هم می‌کند... امروز خیلی دلم برایت تنگ شد :) آنقدر گریه دارم که وجودم اقیانوسی می‌شود طوفانی...

تاب‌آوری

به این موضوع می‌اندیشیدم که شاید من در گذشته تاب‌آوری بیشتری داشتم. اعصاب آروم‌تری داشتم. حتی یادمه در برابر قرص خوردن مقاومت می‌کردم وقتی دردی داشتم. البته به طور دقیق یادم نمیاد اون زمان کی بود. انقدر دوره که حتی از یاد بردم :) روزهایی بود که من آدمای همیشه خشمگین رو درک نمی‌کردم. از اونا که همش غر می‌زدن و توی هیچ چیزی روزنهٔ نوری نمی‌دیدند بدم می‌اومد ولی انگار حالا خودم همونجوری‌ام :) همونجوری رو مخ برای آدمای دیگه. شدم آدمی که زود پر از تنفر و خشم میشه. زود لبریز میشه. زود خسته میشه. حتی زود زده میشه. کجا باید برم که بتونم اون تن رنجور و گریان رو بچلونم و بعدش...‌‌‌بعدش چی؟ هیچی. بعدش مهم نیست.

من خسته‌ام. روانم خسته‌ست. وقتی میگم فرسوده شدم باورم کن. هر روز باید با چیزای زیادی بجنگم و گاهی بر خلاف میلم کارهایی رو انجام بدم. این جنگیدن برای من سخته. چرا فکر می‌کنی نیست؟ اما با این حال من یه آدم منفی‌باف نیستم. دوست هم ندارم اینجوری ازم یاد بشه. منم با چیزای کوچیک خوشحال می‌شدم و حتی حالا هم میشم :) فقط مدتیه(حتی شاید مدت زیادیه) که بی‌طاقت شدم و توان پذیرش هیچ چیزی رو ندارم. تاکید می‌کنم هیچ چیزی. حتی شناخت آدم جدید و تلاش برای فهموندن خودم بهش. حتی رومخ بودن آدمای غریبه و اذیت و آزارشون. حتی نفهم بودن عده‌ای و نداشتن درک متقابل. حتی وقتی یکی حریم شخصی منو رعایت نمیکنه و نمی‌فهمه من به تنهایی احتیاج دارم. یا اینکه از خط قرمزای من رد میشه. و خیلی حتی‌های دیگه :) به هرحال نمی‌دونم تا کی اینا ادامه خواهد داشت یا اصلا تموم میشه یا نه. بهتره اصلا سخت نگیرم در این مورد و بذارم همچنان خشمگین باشم اگه قراره باشم. با سرکوب احساساتم هیچوقت موافق نبوده و الان هم نیستم :)

تهِ تهِ استیصال

بگذار قشنگ به بن‌بست بخوری، خوب ناامید شوی و به قدر کفایت به استیصال برسی؛
تازه می‌فهمی چقدر قدرت داری و تا چه اندازه جسور هستی! تازه می‌فهمی قادری حتی در دل بن‌بست‌‌ هم راه باز کنی و از دل عمیق‌ترین بخش‌های اقیانوس، خودت را به ساحل برسانی.
بگذار زمین بخوری و کسی نباشد دستانت را بگیرد و تو را از زمین بلند کند، تازه می‌فهمی چطور باید بدون نیاز به یاری آدم‌ها بلند شد و جوری ایستاد که احتمال افتادنت صفر باشد! تازه می‌فهمی چقدر می‌توان به سختی‌های جهان پیروز شد و مشکلات لاینحل و مسائل دشوار را حل کرد.
بگذار خوب به ته خط برسی؛ به تو می‌گویم چطور می‌توانی فقط با تکیه به باورها و توانایی‌های وجود خودت، از نو شروع کنی و به بهترین شکل ممکن به مقصدهای خوب برسی.
باید خوب ناامید شوی تا در تاریکی‌های یاس، روزنه‌های کوچک امید را پیدا کنی... باید خوب از همه چیز و همه‌کس قطع امید کنی و باید باورت بشود که به جز خودت هیچ‌کس را برای ادامه نداری...


✍ #نرگس_صرافیان_طوفان‌


📚 @audiobo0ok

پ.ن: اگه واقعاً بخوای ادامه بدی، راهش رو پیدا می‌کنی :) این خانوم صرافیان بیشتر وقتا حرفای حقی می‌زنه. نوشته‌هاش طوریه که انگار از دل مردم درمیاد و برای همین خیلی میشه باهاش ارتباط برقرار کرد. امشب هم که اینو ازش خوندم، با خودم گفتم دقیقاً همینطوره. منم به این موضوع فکر کرده بودم و یادم اومد هروقت که به ته استیصال رسیدم و امیدم رو از آدما و اومدن نجات‌دهنده بریدم، فهمیدم چقدر می‌تونم شگفت‌انگیز باشم✨❤️ خلاصه ناامید شدن همیشه هم بد نیست :)

برگ شدن

منم همینطور، منم همینطور

bevorzuge ich...

خیلی وقتا اینکه هدفونم تو گوشم باشه و آهنگ گوش بدم رو به صحبت با شما یا هم‌مسیر شدن باهاتون ترجیح میدم آدما :)

برای همین شما رو با یه بی‌آرتی جلوتر می‌فرستم که برید. و وانمود می‌کنم ندیدمتون :)

میونِ این آدمکا

MP3

میرم تا ته راهی که نموندی با من

وقتی ماهمو دست ستاره‌ها دادم

از تو نه، گله از این آسمونا دارم

شکسته بغضم و تو آرزوهام خوابم

اونور جادهٔ آرزوها، یکی اومد از آسمونا

چقدر خوب و ساده بودا، دستم می‌رفت لای موهاش :)✨

آستانهٔ تحمل امروز: منفیِ یک

اگر از من بپرسند بدترین روز‌های این ترم چه روزهایی بوده، بی‌گمان از یکشنبه‌ها نام می‌برم :) یکشنبه‌ها زمانیست که انرژی زیادی برای انجام هرکاری صرف می‌کنم و به معنای واقعی کلمه دست خودم را می‌کِشم تا بتوانم ادامه بدهم. به معنای واقعی کلمه همه‌چیز جبر است. خشمگینم. احساس فرسودگی می‌کنم. نمی‌خواهم، نمی‌خواهم، نمی‌خواهم و دیگر نمی‌توانم هم. کلافگی توام با نخواستن اما در جبر بودن‌. دیگر خسته گشته‌ام. همه‌اش غر می‌زنم و شکایت می‌کنم. گویی یک آدم سمی برای اطرافیانم شده‌ام. اصلا شده‌ام که شده‌ام. به جهنم! همینی که هست! هرکس نمی‌تواند غرهای مرا بشنود تشریفش را ببرد! داشتم به حانیه می‌گفتم هر روزی که در کلاسِ ساعت یک تا سه امروز شرکت می‌کنم، یک سال از عمرم کم می‌شود. و اگر هر ترم 16 جلسه باشد، می‌شود 16 سال! شوخی که نیست، یک عمر است :)

آن سرخیِ شفافِ نورانی

این شمع رو برای نخستین بار امشب روشنش کردم؛ در حالی که از ماه‌ها پیش داشتمش. شمعی که بوی هلو می‌داد :) البته که دلیل خاصی نداشت. به نظرم رویدادها همیشه به وقت مناسب خودشون رخ میدن. و امشب اون شبی بوده که فیتیلهٔ این شمع کوچولو باید روشن می‌شده، اونم به دست من✨❤️ اندیشهٔ من اینه که شمع‌ها فضا رو شاعرانه می‌کنند. من خودم علاقهٔ خاصی بهشون دارم🕯️

دلم بارون می‌خواد و هوا واقعاً داره ناامیدم می‌کنه. این هوا، هوای پاییز نیست :)

عزیزانم ممنونم از همدردی‌هاتون بابت پست پیشین❤️🖤 برام ارزشمند بوده همیشه اینهمه مهر از جانب شما... گاهی این مرگ رو باور نمی‌کنم و می‌خوام انکارش کنم :) امیدوارم که یک دروغ باشه... یعنی امکانش هست؟ :)

+کامنت‌ها رو پاسخ خواهم گفت. امید که به زودی✨

اونهمه مهربونی الان زیر خروارها خاکه :)

با چشمانی پف‌کرده و دردناک می‌نویسم:

دیشب یکی از بدترین خبرای زندگیمو شنیدم :) مهربون‌ترین آدم زندگیمو از دست دادم ولی نه حالا. چندین ماه پیش. منتها خبرشو تازه به من دادن :) خیلی حس بدی بود. خیلی گریه کردم :) روابط مجازی همینقدر دردناکه. یهو می‌بینی یکی نیست و فکر می‌کنی خودش رفته اما درواقع فوت شده :) هیچوقت یهویی نرید :) حتی اگر تصمیم به رفتن گرفتید تو یه جمله کوتاه بگید:" من دیگه نمیخوام اینجا بنویسم." همین. گفتن همین یه جمله دست کم میتونه به ما بفهمونه شما به خواست خودتون رفتید. و بدونیم که حالتون خوبه و در جای دیگه ای از دنیا هستید.

لطفاً برای شادی روحش دعا کنید🖤 حتی وقتی زنده بود هم زندگیش پر از مصیبت و سختی بود😭 امیدوارم حداقل الان حالش خوب باشه...💔

Sunset 🌇

MP3

?Will you light me up, jumpstart my heart

💛🧡I need someone before the sun goes down

?Who's gonna save me now

Some kind of hero

I can't breathe

Hopin' you're here to rescue me

Before the sun goes down

?Who's gonna save me now

Some kind of hero

م، ه، ر، ب، ا، ن

راستی یه اتفاق جالبی که تازگیا افتاده و دوسش داشتم این بوده که یکی از اساتیدمون ازمون خواسته بود با حروف اسممون واژه‌هایی آلمانی برگزینیم و باهاش شعر بنویسیم🥰❤️ خیلی برام لذت‌بخش بوده. هرچند که شعرم قافیهٔ خاصی نداره ولی اینجا میذارمش و البته اینم بگم که سال اول دانشگاه هم این تکلیف رو ازمون خواسته بود. اون موقع که عملاً هیچی از این زبان نمی‌دونستم ولی به نظرم چیز جالب و خوبی نوشتم. هرچند الان اصلا یادم نیست کجا گذاشتمش :(

و اما شعرم:

Die Morgenluft hält nicht bis zum Ende der Nacht an

"Nichts ist ewig"

Schwarze Haare werden weiß

Aber die Rosen lachen

In einem Augenblick endet der scheinbar bodenlose

...Weg des Lebens

?Ist es ein Albtraum

!Wir wohnen nicht einmal mehr nebeneinander

Mehraban#

وقتی در پیوندهایی :)

احساس عجیبیه وقتی وارد وبی میشی که اصلا یادت نمیاد کی بوده یا آیا تو قبلاً باهاش دوست بودی یا نه ولی می‌بینی وب تو رو لینک کرده :)

همین چند دقیقه پیش این رو تجربه کردم و یه جورایی قلب آدم رو اکلیلی و پر از ستاره می‌کنه❤️✨

حالا یا در گذشته با این آدم دوست بودی و به هر دلیلی ارتباطتون قطع شده. یا صرفاً چون دوست داشته وبت دم دستش باشه و بخونتت چنین‌کاری کرده🦋

دایانای من

طبق تجربیاتم شما عمیق‌ترین دوستی‌ها رو زمانی تجربه می‌کنید که نه شما و نه دوستی که ازش حرف می‌زنم ازدواج نکرده باشید. هر کدومتون که ازدواج کنید، عمق اون دوستی کم و کم و کمتر میشه و به سطح می‌رسه :) طبیعی هم هست. کسی که یه زمانی همه چیزشو به شما می‌گفت، حالا همهٔ اونا رو به یکی دیگه میگه :)

البته این برای زمانیه که طرف با عشق ازدواج کنه :) یا با عشق وارد رابطه شده باشه...

این چندوقته این حس رو هم تجربه کردم :) احساس می‌کنم از درون شکستم ولی انگار نمی‌خوام قبول کنم. می‌خوام به خودم بگم که:" نه نه چیزی نشده. امکان نداره شکسته باشی!" لبخند مسخره‌ای می‌زنم؛ از همونا که آدمای بیچاره از روی حرص می‌زنند :)

این فقط حرفای من نیست. آنه هم وقتی دایانا با فرد آشنا شد دچار همین شد. اون دختر مو مشکی با چشمای درشتش دیگه آنه رو همه‌کس خودش نمی‌دونست. اون عاشق شده بود...

عیبی نداره. اینم از این :) می‌خوام ادامه بدم و برام مهم نیست که چند نفر تنهام می‌ذارن. توی این دنیا خودخواهی بهترین کاریه که می‌تونید در حق خودتون بکنید. اینو یه خودخواه داره بهتون میگه :)

چیزی که حتی استاد رو به شگفتی آورد. ازمون پرسید مهم‌ترین چیز زندگیتون چیه؟ همه گفتند خانواده و فقط من گفتم: من! استاد از روی ناباوری بهم نگاه کرد ولی من خیلی جدی بودم :) گاهی از اینکه اون رشته‌های محبت که همه رو به هم وصل می‌کنه در من نیست، می‌ترسم :) شاید دختر بدی ام اما میخوام بد باشم. همین :)

معجزهٔ آن حس رازآلود

همین الان کنار من بانویی در حالی که به گوشیش نگاه می‌کرد، لبخند شیرینی زد. از اون لبخندایی که انگار توی دلت قند آب میشه یا پروانه‌ها پر می‌کشند🥰

من فکر می‌کنم شاید دلیلش یک آدم باشه. آدمی که از اعماق جانش دوستش داره و اون حس عمیق دلچسب همینجوری آدما رو جوون نگه می‌داره...❤️

آب گل‌آلود ماهی‌های خاکی!

گویا اصلا مهم نیست که هوا انقدر آلوده ست. چون دانشجوییم باید پاشیم بریم دانشگاه! در حالی که مدارس تعطیل هستند.

ابلهان بی‌خاصیت!

البته اینم باید بگم که کلا از دیروز صبح مودم خوب نیست. خشم زیادی در من هست. مثل یک انبار باروتم و هر لحظه ممکنه بووم منفجر بشم :)