رفتنِ پیوسته
عادتش بود. هرچندوقت یکبار به همهی اکسهایی که برایش ارزش بیشتری داشتند یکی یکی پیام میداد و از آنها میخواست که برگردند. سپس منتظر میماند تا ببیند کدامشان هنوز هوای او را در سر دارند. به هرحال تیری بود در تاریکی. این هم درسی بود که زندگی به او داده بود. پس از روابط بسیار نافرجامش به این نتیجه رسیده بود که حوصلهی آدمهای جدید را ندارد. مگر هرکس چقدر میتواند از اول خودش را توضیح دهد و ترکیب جدید ویژگیهای گونهگون را در دیگری ببیند و به کشف و کنکاش او بپردازد؟ از یکجایی به بعد آدمی به جنون میرسد. از اینکه چقدر همهی انسانها شبیه هم هستند، به جز آن کسی که او از همه بیشتر دوستش داشت. هیچکس نمیتواند شبیه او باشد، هرگز!
به هرحال او خسته شده بود. هرکس دیگری هم جای او بود خسته میشد. برای همین دنبال حسهای آشنا، آدمهای آشنا و ترکیباتی میگشت که از قبل میشناخت. دلش میخواست بتواند همهچیز را قبل از آن که اتفاق بیفتد پیشبینی کند. انگار دیگر حوصلهی هیجانهای ناشی از غیرقابل پیشبینی بودن افراد و شرایط را نداشت؛ هیجانهای کودکانهی آمیخته با حماقت.
اما اگر از من میپرسید در نود و نه درصد مواقع بهتر است به روابط گذشتهتان برنگردید. چرا که برایتان بگایی جدیدی به بار میآورد، حتی اگر آن آدم همان آدم قبلی باشد و به ویژه اگر آن آدم همان آدم قبلی باشد! باور کنید. پرواضح است که نمیتوان این نسخه را برای همه پیچید. حتماً استثناهایی هم در این فقره وجود دارند. یعنی باید وجود داشته باشند. اما من به شخصه پس از همهی این سالها استثنایی ندیدم. اگر دیدم اطلاع میدهم.
لطفاً قدر روابطتان را تا وقتی هنوز پابرجا هستند بدانید که اگر ندانستید باید تاوان آن را هم بپردازید. آدمها مسخرهی شما نیستند که پس از آن که دورهایتان را زدید همچنان جلوی در یکلنگهپا چشمانتظارتان مانده باشند.
خواهش میکنم به زندگی عادیتان برگردید، بدون آنها. و بگذارید آنها نیز به زندگی عادیشان بپردازند، بدون شما.