یلدا

کلیک

بالاخره فرصتی روی داد که بیام پاسخ کامنت ها رو بدم و یه سری بهتون بزنم و همچنین پُستی نو بنویسم!

وقتی پس از مدت زیادی حضوری بودنِ کلاس ها یهو چند روزِ پی در پی مجازی شد، اولش اصلا خوشحال نشدم ولی بعدش دیدم چقدر خوب شد و باعث شد بدنم پس از اون بیماری، بتونه کمی آرام بگیره و خودش رو بازسازی کنه پس خُرسندم از آن!

شاید یادآورهایی توی زندگی وجود داشته باشند که به اندازه یک نقطه کوچیک باشند امّا همین که چشمت بهشون بیفته تو رو وصل کنند به خاطراتِ گذشته و احساساتی که داشتی؛ درست همانند یک جرقّه! امّا هرچی بیشتر بگذره کمتر و کمتر و کمتر برانگیخته میشی و این داره نشون میده بالاخره دریافتی که زندگی تو پُر از فرصت های جدیدتر هست و نباید به خاطر اتفاقات گذشته، زیادی غصه بخوری.

این مدت، معنای "نادیده گرفته شدن" رو دریافتم. احساسش مثل نامرئی بودنه در حالی که هستی ولی دیده نمیشی. امّا من همچنان دستمو می برم بالا و سعی میکنم با این احساسات بجنگم و اونا هم یاد میگیرن من رو ببینند و عادت می کنند به دیدن من.

این در حالیه که احساسش بسیار برام سنگین و آزاردهنده بود و قلبم رو شکست. همه اینا باعث شد از ته قلبم گریه کنم و جالبه که دیروز حال استادم خوب نبود و میگفت که :" !Heute ist nicht mein Tag" یعنی امروز، روز من نیست. حتما شنیدید که گاهی اینجوری میگن و به این معناست که یه روزایی هیچی درست پیش نمیره و همش گند میخوره تو اعصاب آدم و دیروز برای استاد من چنین روزی بود :)))) حالا نمیدونم کارمای من بود یا یکی دیگه ولی به هرحال اون اشک ها هرچقدر هم که بی صدا باشند، از یه قلب شکسته براومدند و بی پاسخ نمی مونند :)

فلفلی مامانمو خیلی دوست داره و همچنین بابامو. یعنی همین که صدای بازشدنِ درِ کوچه میاد این تو قفسش اینور اونور می دوه و جیغ میزنه و بعد می چسبه به اون سطحی از قفسش که از همه به در نزدیک تره و مثل زندانیای چشم انتظار، چشم به راه اومدن مامان یا بابام می مونه. حس میکنم این وسط از طرف اینم دارم نادیده گرفته میشم :// [تا ابد پوکر] آه!

امّا چقدر این بچه گندمِ خیس کرده دوست داره و برای من خیلی لذت بخشه بهش غذا دادن :)

در بین جشن های ایرانی یلدا عزیزترینه برای من و خیلی دوستش می دارم^^ امروز از صبحش تصمیم داشتم با خودم خلوت کنم و برای خودم باشم. برنامه ام برای شب یلدا همین بود :) یک روز رو بدون نگرانی سپری کنم...

مامان میخواست برای خاص تر شدنش پیتزا درست کنه :) دلگرمی های زندگی همین چیزای کوچیک هستند وگرنه زندگیا خیلی تاریک و سرد میشه...

یکم در مورد خودم و رابطه هایی که با دیگران دارم بگم. اول از همه اینکه من معمولا در 99 درصد مواقع شروع کننده و شکل دهنده یه ارتباط نیستم. و دوم بیشتر وقتا حتی حفظ کننده یه ارتباط هم نیستم. یعنی اگه طرف مقابل از من گرم تر نباشه رابطه مون چندان دووم نمیاره :) در این بین هرچقدر با طرف مقابل راحت تر باشم و اونو آدم پذیراتری یافته باشم، بیشتر احتمال داره برم بهش پیام بدم و در برابرش هرچی بیشتر پیش خودم فکر کنم که : پس چرا اون پیام نمیده؟ همیشه من باید برم جلو؟ همش منتظر منه؟ خودشو برام گرفته؟ آدم آویزونی دارم جلوه میکنم؟ و از این قبیل فکرا، هرچند که درست نباشه مانعم میشه از پیام دادن بهش و جلو رفتن. پس دور می مونم و اون احتمالا اینو میفهمه و هرچی مغرورتر باشه، بیشتر فاصله میگیره ازم و بوم! رابطه تموم میشه :) رابطه ها که "یه بار من، یه بار تو" نیستند مگه نه؟ مگه معامله ست؟ دوس ندارم چنین روابطی رو. به نظر من باید با یکی انقدر راحت باشی که بتونی با آسودگی و بدون خجالت و خودجوش بری بهش پیام بدی. مثلا نمیشه دائما بری پیشش غر بزنی و از دغدغه هات بگی در حالی که اون چیزی از خودش نمیگه و دوم اصلا دغدغه های تو براش دغدغه نیست چون تو یه آدم بسیار حساسی و حق بده که توسط افراد زیادی از جمله اون درک نشی :) خلاصه همونطور که مشخصه بسیار آدم نچسبی هستم :)) و تنها کسی که تونسته تا امروز تحمّلم کنه اجی بوده البته اینکه اون از من گرم تره هم بی تاثیر نیست :)

چیزی که تازگیا بهش پی بردم اینه که اگه از احساسِ دوست داشتنت مراقبت نکنی، از بین میره :) تا وقتی که اونو یه ارزش میدونی و بهش میرسی و آبیاریش میکنی، هست امّا کافیه بهش بی توجه باشی، اونوقت با چشمای خودت میبینی که میمیره :) مراقب احساساتِ نابِ زندگیتون باشید!

شاعر میگه:" چقدر تو یخی منم عاشقِ تو" یاد خودم می افتم :))))

یلداتون مبارک عزیزانم؛ امشب آرزو دارم به گوشه ای از معنای عمیق زندگی برسید و حالتون همیشه خوب باشه

پرسش

چگونه است دنیایی که در سر دارم؟ اگر بخواهم آن را تصویر کنم، چگونه قلمش می‌زنم؟

#رویاهایی دور امّا نزدیک به من

Heim#

شاید واقعاً نامرئی ام :)

دیگه توی اون کلاس هم حس خوبی ندارم :) حتی به استاد هم :)

روز به روز نادیده گرفته شدن‌های من بیشتر میشه از سوی اون. منم لج میکنم و جوابشو نمیدم وقتی سوال می‌پرسه :) هر جلسه تبعیض‌های بیشتری می‌بینم... زیادی پر و بال دادن به یه عده که این کار فقط باعث اعتماد به نفس کاذب در اونا میشه و نادیده گرفتن یه عده دیگه مثل من که باعث ایجاد حس بد تا چندساعت درونشون میشه و ساکت‌تر و گوشه‌گیرتر شدنشون :) لااقل درمورد من اینجوریه!

منی که جلسه پیش اونقدر حالم بد بود که نتونستم برم کلاس، امروز سر کلاس حالم رو نپرسید ولی یکی دیگه که جلسه پیش کلاس بوده و حالش خیلی هم خوب نبوده، حالش رو پرسید و گفت بهتری؟ :))) به درک! همشون برن به درک!

ولی استاد اینو یادت نره که من خیلی احساسات بدی از رفتارهات گرفتم و مطمئنم آهم یه جایی می‌گیرتت :)

+دلم برای استاد قبلیم تنگ شده. اون بین هیچکس فرق نمیذاشت حتی با اینکه من تو کلاسش بهترین بودم :) به همه اجازه ابراز کردن خودشون رو میداد و با همه به یک شکل برخورد می‌کرد.

باشکوه

چیزی که اینک از کانال هس دیدم و خیلی به دلم نشست رو اینجا هم می نگارم:

"نیازی نیست برای توصیف بزرگواری یک خانم، او را تشبیه به مرد یا شیر کنیم‌!
او به سادگی یک زن است، باشکوه ..."

:)

تو همانی نیستی که دیده می‌شوی!

یه جا خوندم که نوشته بود:" بدتو نمی‌گم ولی اگه جایی ازت تعریف کردند، خیلی می‌خندم...!😉"

ترجمهٔ من!

دور گشته‌ام از به رقص درآوردن واژه‌ها روی کاغذ

از تبدیل آن همه احساس به واژگانی لرزان و ظریف و شکننده

خسته ام

از ترجمه کردن خودم برای یافتن زبانی مشترک با دیگران

و قضاوت شدن‌ها

و قضاوت شدن‌ها

دوستی‌هایی که از سر نیازیست

و آدمهایی که سال تا سال سراغت را نمی‌گیرند اما زمانی که کارَت داشته باشند، آنچنان گرم و صمیمی برخورد می‌کنند که گویی آخرین مکالمه شما همین چندی پیش بوده است :)

البته که آدم از همه انتظار ندارد اما شما کاری کرده اید که دیگر از هیچکس انتظاری نداشته باشد :)

#مهربان

زمان: چیزیست جاری!

کاش میشد زمان خوشحالیامون یه وزنه ببندیم به عقربه های ساعت که کندتر بگذرند و وقتایی که ناراحت بودیم یا سخت میگذشت اون وزنه رو باز میکردیم و چندبار هم عقربه ها رو فوت میکردیم که تندتر بچرخند و بگذرند :)

اما نه وقتی وزنه ببندیم به عقربه ها زمان کند میگذرن

و نه وقتی فوتشون کنیم تند.

دلیلشم اینه که زمان چیزیست جدای از ساعت ها که کنترل کردنش دست ما نیست :)

همه شبات یادمه!

حقیقت اینه که دلم میخواد چند تا کتاب و وسایل مورد نیازم رو بردارم و بزنم به دل جاده و برای مدتی تو یه کلبه توی یه جنگل آروم و خوش آب و هوا و امن زندگی کنم و یادم بیاد بدونِ گوشی و لپ تاپ و تلویزیون و اینترنت چطور میشه زندگی کرد؟ چیزی که خیلی وقته یادمون رفته.

ما گوشی داریم چون دلتنگ میشیم؛ دلتنگ عزیزانمون. چون نیاز داریم حرف بزنیم و ارتباط برقرار کنیم. چون معتاد به فضای مجازی هستیم؛ از اعتیاد به دنبال کردن اخبار گرفته تا گشتن توی اکسپلور. چون همه تفریحمون خلاصه میشه در اون. و کدوم آدم عاقلی میخواد این چیزا رو از دست بده؟

خیلیامون روزانه ساعت ها خودمون رو با فضای مجازی مشغول میکنیم چون نمیتونیم با خود واقعیمون رو به رو بشیم؛ درواقع چون میترسیم و نمیتونیم تاریکی های وجودمون رو ببینیم. یه جورایی داریم از خودِ واقعیمون می گریزیم.

البته که هزاران دلیل دیگه میتونه داشته باشه.

ببین تا چه حد خسته و کلافه ام که انقدر روانم به هم ریخته.

میخوام بگم جریان زندگی اینک تندتر از تصورات منه و نیمیخواااااام :) واقعا خسته ام...

From nights we don’t remember :)

کلیک

(: And if I were you, I would never let me go

(: Always missing people that I shouldn't be missing

): Everyone I do right does me wrong

(: So every lonely night, I sing this song

(: You don't care, you never did

(: She is the only thing you ever seen

دین دین دین

کلیک

نشستم تو ایستگاه و سرم رو چسبوندم به دیوار. در حالی که کلاهم رو روی سرم کشیدم و دارم به نوای Whale گوش میدم :) همون نهنگه که تنهاترینه :)

از کجا معلوم من از اون تنهاتر نباشم؟! :)

رسیده روزِ برف‌بازی

خیلی وقت بود برف نداشتیم :)❤️ امروز واقعاً سرده🥶

چتر

از قشنگی امروز همین رو بگم که یه خانومه اومد و چترش رو بالای سر منم گرفت🥰🥺

هعی، خدایا این قشنگیا رو از رو زمین نبر :)

یه آهِ بزرگ

بله تازگی‌ها همش دارم رکورد دیروز رو می‌شکنم تو دیر کردن :)

امروز حتی از دیروز هم دیرتر پاشدم از خواب

کوتاه بگم اصلا جالب نیست :)

امروز یه اتفاق خیلی بد هم افتاد. قطار تو یه جای تاریک وسط دو تا ایستگاه ایستاد و خیلییییی بد بود😭😭

ممکن بود که دیگه نشه نجات پیدا کرد :) و چطور می‌شد خبر داد وقتی حتی آنتن هم نبود؟

بارون اومد و یادم داد تو زورت بیشتره :)

امروز خیلی سردم بود🥺

من کلا به سرما عادت ندارم و اذیتم می‌کنه اما خب باز هم دوست داشتنیه برام. داشتم می‌گفتم:« امیدوارم همچنان بارون بباره هرچند الان خیس شدم و سردمه»

تپلا کمتر سردشون میشه البته😅 ما از اون خانواده‌هاش نیستیم😂😂😂[به این معنی نیست که تپلم ولی سردم میشه بلکه به این معنیه که من قبلاً به اسکلت برقی معروف بودم😅 الان باز بهترم اندکی😂]

از بچگی یادمه همیشه هد میزدم چون سینوزیت دارم و تو سرما زود مریض میشم و سردرد میگیرم😩🥺

کلاه هم گزینه مناسبیه🧣[ایموجی کلاه رو نمی‌یابم😑 البته کلاه به معنای کلاه زمستونی و این صحبتا]

از اینکه راه‌های مختلف رو امتحان کنم و خیابونای شهر برام آشناتر بشن لذت می‌برم🥰

امروز وارد یه ایستگاه متروی دیگه شدم و حس خوبی توش داشتم😅

کلاس آخر رو پیچوندیم ولی اصلا ناراحت نیستم😄 بر خلاف همیشه :) گم شه!

میخواستم فیلم بگیرم براتون از خیابونا🥺 انقدر که جذاب و زیبا بودند🥰

می‌خواستم یه برگ خوشگل که با همه برگ‌های اطرافش فرق می‌کرد رو بردارم. برگی که کاملاً خیس شده بود...

حتی می‌خواستم به اون کلاه‌های بافتنیِ توی مترو دست بزنم و لمسشون کنم.

ولی نه فیلم گرفتم، نه برگه رو برداشتم و نه به اون کلاه‌ها دست زدم :)

آری اینگونه

امان از زندگانی!

آسمونِ خوشحال

هیچوقت انقدر دیرم نبوده ولی بارونِ قشنگیه :)❤️

تخت پادشاهی؟

حقیقت اینه که به بعضی از هم کلاسی‌هامون انقدر بها دادیم که احساس پادشاهی می‌کنند و نگاهِ از بالایی بهمون دارن و این باعث میشه حال به هم زن تر از همیشه باشند.

به قول نسترن و با همون لحن معروفش، "خوشم نمیاد" :)

دانشمند

ممکنه براتون بی‌معنی به نظر برسه. حق میدم بهتون چون فقط کسانی که سر کلاس این استاد بوده باشند میتونن بفهمن الان چه بین ما رد و بدل شد :))))

صنعتی شدن

#کلافگی

بلندبالا

کلیک

قطعه بالا رو خیلی دوست دارم❤️ بعضی وقتا خودم رو خیلی به تُرک های ترکیه نزدیک حس می کنم و حسش هم قشنگه، هم عجیبه😅

?Vielleicht bin ich eigentlich eine Türkin🤭Wer wisst

کمرم خیلی درد می کنه. شُدم عین این پیرزنا :) باید وقت کنم یه دکتر برم🤦🏼‍♀️

قسمت جالب ماجرا اینجاست که بعضیا تو بی آر تی و مترو همه وزنشون رو می اندازن روی آدم :/ واقعا دریغ از ذره ای شعور. بعضی آدما خیلی بی شعور و بی فرهنگ هستند به راستی :) ببینید نیاید بگید اونم مجبوره چون شلوغه و یکی دیگه وزنش رو انداخته روی اون :/ من اما چیکار میکنم؟ سعی میکنم خودم رو و همه وزنم رو توی یه نقطه نگه دارم و تا حد امکان روی یکی دیگه نندازم و این در حالیه که دارم سنگینی چند نفر دیگه رو هم روی خودم تحمل می کنم :) فکر کردید من آدم آهنی ام که برام مهم نباشه چه فشاری بهم وارد میشه؟! واقعا می شکنم اون وسط :) و این چیزا خیلی خشمگینم میکنه. صبح ها توی این وسایل نقلیه عمومی گاهی اونقدر خشمگین میشم که قابلیت اینو دارم بزنم له کنم اون طرف رو :) یا مثلا زنیکه جلوی در وایساده و من میخوام پیاده شم. همونجا وایساده و از جاش تکون نمیخوره. خب برو گمشو اونور الان در بسته میشه ://///// (تا ابد پوکر) [عذر میخوام ولی دیگه نمیتونستم تحمل کنم]

راستی خیلی وقت بود که اینجا تشریف نداشتم😂 [خندیدم چون به نظرم بامزه اومد]. تشریف نداشتم بیشتر به این معنا که وقت نمیکردم بنویسم.

چهارشنبه خیلی با خودم جنگیدم که از جام پاشم و برم دانشگاه. واقعا شاید جنگیدن با خودت دشوارترین جنگی باشه که تو تمام عمرت تجربه اش می کنی. این هفته صحنه دردناکی رو تو دانشگاه دیدم. مهربانِ قبلی حتما فرو می پاشید اما حالا کمتر احساس می کنه پس کمتر آسیب می بینه :) بنابراین مهربانِ جدید عینک دودیِ نسترن رو به چشمش زد و در حالی که می خندید از دانشگاه خارج شد :)

هنوز هم تو خیلی از مسائل مشکل دارم. مثلا یکیش ارتباط برقرار کردن با دیگرانه یا اینکه بیشتر وقت ها نمیتونم نظر واقعی خودم رو بیان کنم. این واقعا خیلی بده ها. حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم به درست کردنش.

چهارشنبه یه قسمت از جلوی موهامو بافته بودم و به نظر خودم زیباتر شده بودم🤭❤️(قربون صدقه خودم میرم چون کس دیگه ای نمیتونه اینکارو برام انجام بده، شایدم بتونه ولی مگه خودم مُردم که به بقیه نیاز داشته باشم؟؟)

با اجی یه برنامه هایی گذاشتیم🤭 اگه خوب پیش رفت، اینجا هم میگم. دورهمی لذت ببریم^^

"مالِ خودِ من باش. دلتو بسپار به دلم، قلبمو میدم جاش". این یه تیکه از یه آهنگ نسبتا قدیمیه از شانیکو که قبلا از وب یکی از دوستام دانلود کرده بودم و برام یادآور اون دوران و اون شخصیه که اونو تو وبش گذاشته بود و الان داره پخش میشه :)

کلاس آواشناسیِ این هفته رو چقدررر دوست داشتم و چقدررر چشمام قلب قلبی شده بود😍 قرار بود اولش آواشناسی انگلیسی رو کار کنیم اما از اونجایی که ما دانشجوهای انگلیسی نبودیم، تصمیم بر این شد که آواهای پارسی تدریس بشه^^ توی این کلاس یاد گرفتیم که هر آوا رو با کدوم قسمت از اندام های تولید کننده صدا میتونیم تولید کنیم. یاد گرفتن این چیزا میتونه باعث شه به لهجه یه native تو هر زبانی نزدیک تر بشی موقع صحبت کردن، اگر واقعا یه فرد آگاه از اون زبان، بیاد بهت بگه هر آوا رو چجوری تو زبان مادریِ خودش تولید می کنه. مثلا ما آوای "پ" یا به شکل تخصصی تر /P/ رو با به هم چسباندنِ لبِ بالا و لبِ پایین تولید می کنیم. "پ" یک آوای انسدادی هست به این معنا که موقع تولیدش راه عبور هوا 100% بسته ست. و بی واک یا voiceless هست. به این معنا که موقع تولیدش در حنجره ارتعاشی نداریم. میتونید دستتون رو بذارید روی حنجره تون و این آوا رو تولید کنید: PPPPPPPPPPPP. کاملا متوجه میشید که حنجره تون نمی لرزه. پس /P/ یک آوای انسدادیِ دو لبیِ بی واک هست. "ب" یا /b/ دقیقا ویژگی های "پ" یا همون /P/ رو داره با این تفاوت که واکدار یا voiced هست. یعنی حنجره به هنگام تولیدش ارتعاش داره. لب هاتون رو در همون وضعیتی قرار بدید که /P/ رو تولید میکردید و این بار این آوا رو تولید کنید:bbbbbbbbbbbb. بعد دستتون رو بذارید رو حنجره تون و ببینید که لرزش داره :) پس "ب" یا /b/ یک آوای انسدادیِ دو لبیِ واکدار هست.

"ژاپن" و واژه "اسرارآمیز" برای من یک رابطه معنایی عمیق رو می سازند. اگه خوب پیش رفت میام میگم منظورم چی بوده ^^

ای شوقِ رنگارنگِ جاری، دوستت دارم :)❤️

پ.ن: واژه "جِرم" واژه درست تری نسبت به "وزن" هست برای اون معنایی که مد نظرم داشتم. گفتم "وزن" چون رایج تره متاسفانه؛ هرچند به غلط.

کی این ساعت بیداره آخه؟😐

آدمایی که ساعت هفت صبح تو مترو با تلفن حرف می‌زنند رو درک نمی‌کنم :)

علاوه بر اون، کی این ساعت حوصله داره جواب تلفن بده؟!

با تمام وجود

با اینکه تعریف های زیادی هست، ولی زندگی این است که با شادی برای کسی غیر از خودت یک تکه ذغال شوی.

از زمانی که زمین سرد می شود تا روزی که بهار می آید، زیباترین چیز در خیابان های شبه جزیره کره، کامیونی است که با ذوق از تپه با ذغال بالا می رود؛ انگار که می داند چه کاری باید انجام دهد.

زمانی که بدنش آتش بگیرد، ذغال بدونِ پایان می سوزد اما من با اینکه هر روز برنج و سوپ گرم داشتم، فراموشکار بودم.

چون می ترسیدم بعد از دوست داشتنِ بقیه با تمام وجودم، تبدیل به توده خاکستری تنها شوم، برای کسی تبدیل به ذغال نشدم.

وقتی به آن فکر میکنم، می بینم زندگی تکه تکه کردن خودم است.

هرگز به این فکر نکردم وقتی دنیا به خاطر برف صبحگاهی لغزنده است، خیابان ها را تمیز کنم تا بقیه در آن قدم بزنند.

#برگرفته از یک شعر کره ای

پاپِ وطنی

یه چیزی که امروز خیلی ناراحتم کرد این بود که من حتی از دید کسی که دوستمه ممکنه خیلی آدم مزخرفی به نظر برسم.

چند روز پیش، بحث موسیقی و Band مورد علاقه شد. منم گفتم وانتونز رو خیلی دوست دارم❤️ و این صحبتا.

یه هو دوستم برگشت گفت: واقعاً؟؟؟! اصلاً بهت نمیاد😑

نمی‌فهمم خب چرا نمیاد؟ 😑

تا اینکه امروز برگشت گفت: به تو بیشتر میخوره که آهنگای پاپ وطنی‌ رو دوست داشته باشی😑

فکر کنم خیلی مثبت میزنم؛ چه از نظر چهره، چه استایل و چه حتی رفتار اجتماعی :)

پ.ن: منظورم از آدم مزخرف اینه که من چنین استایلی رو دوست ندارم و از نظرم مزخرفه ولی خب ممکنه یکی دیگه اینجوری باشه و خیلی هم راضی باشه از خودش. بحثی نیست :)

پ.ن دو: کلا اینجوری نیستم که برای خودم مرز بذارم که مثلاً فقط رپ گوش بدم یا فقط پاپ. بنده همه چی گوش میدم😌 حتی هر زبانی.

پ.ن سه: دلیل نمیشه که چون از نظر استایل خیلی مثبت به نظر می‌رسم، (هرچند که احتمالاً تا حد خوبی مثبت باشم) خواننده مورد علاقه‌م بهنام بانی باشه مثلاً😑 آخه واقعاً چه ربطی داره؟(امیدوارم به هواداران عزیز بهنام بانی برنخوره🤦🏼‍♀️)

آره خلاصه از این حرفاش احساس خوبی نگرفتم و واقعاً ناراحت شدم :) حس کردم داره خودش رو خیلی Cool و جالب می‌بینه درحالی که منو یه آدم حوصله سربرِ سطح پایین😑

البته حقیقت اینه که خیلیا واقعاً نمی‌تونن بفهمن من چه آدم جالبی هستم و طرف هم باید خیلی دقت کنه به جزئیات رفتارم و هم بهم خیلی نزدیک باشه و هم دوسم داشته باشه و منم دوسش داشته باشم😅

پ.ن چهار: بحث مرتضی پاشایی از اینا جداست کاملاً. اون تنها خواننده پاپی بود که واقعاً قبولش داشتم :)

پ.ن پنج: میخوام یه فرصت مناسب پیدا کنم که هم کامنتاتونو جواب بدم هم بیام یه سری بهتون بزنم. چون من دلم نمیخواد سرسری وباتونو بخونم یا کامنتا رو جواب بدم. دلم میخواد اگه اهمیت میدم، واقعاً اهمیت بدم و به خاطر همینم هست که گاهی دیر میشه. امیدوارم منو ببخشید😔

پایداری

ایستاده‌ام،

ایستاده‌ای،

ایستاده‌ایم،

جنگلیم،

تن به صندلی شدن نداده‌ایم.

#غلامرضا بکتاش

برگِ امروزِ من🍁

امروز یه برگ پاییزی تو دانشگاه پیدا کرده بودم و هرجا می‌رفتم، اونو با خودم اینور اونور می‌بردم. بعضی از همراهانم بهم می‌گفتند:« بندازش بره دیگه. چرا با خودت هی اینور اونور می‌بریش؟» خوشحالم حداقل هنوز در بعضی از زمینه‌ها شوقی در دل دارم :) کلا من هرکاری می‌کنم از نظر بعضیا مسخره‌ست :) چقدر دور شدند از قشنگیای زندگی... روزمرگیتون از اندک شوق زندگی‌ای که هنوز در من جاریه، براتون قشنگ‌تره؟ :)

Zeit

همه چیزایی که براش نگرانی سر می‌رسند امّا تو ازشون می‌گذری. زمان نمی‌ایسته و هنگامی که داره تو رو به موعد نگرانی‌هات نزدیک می‌کنه بیشتر از پیش دلهره وجودت رو در بر می‌گیره اما چه براش آماده باشی و چه نباشی، اون روز می‌رسه و تو ازش می‌گذری؛ زندگی همینه...

Kloster Sankt Thaddäus

خیلی وقت بود که Powerpoint درست نکرده بودم و خیلی چیزا یادم رفته بود :) این بار مجبور شدم که به خاطر ارائه ام یکی بسازم.

این دفعه ای با اینکه خیلی اذیت شدم ولی یه چیزایی یاد گرفتم و این خوبه.

همچنین این گروه بندی، بیش از پیش بهم نمایاند که نمی تونم با افرادِ زیادی آسون گیر و خیلی کلّی نگر بسازم چون من دقیقا نقطه مقابل این شخصم. هردومون از دست هم اذیت میشیم :) من به خاطر دقیق کار نکردن و سهل انگاری اون و اون به خاطر جزئی نگری و سخت گیری من :)

از این دریچه بنگر!

یه چیزی که فهمیدم اینه که گاهی یکی خیلی خودشیفته به نظر می‌رسه. حتی اینجوری دیده میشه که خیلی خودشو دست بالا میگیره و به بقیه از بالا نگاه میکنه اما وقتی ریشه‌ای بهش نگاه کنی، اعتقاد خودش این نیست که از بقیه برتره. اون فقط انقدر اذیت شده توسط دیگران یا انقدر سرکوب شده که اینجوری از خودش محافظت می‌کنه :) درواقع اون احساس امنیت نمی‌کنه دیگه...

از این به بعد وقتی یه فرد خودشیفته دیدید بیشتر دقت کنید بهش :)

باورریزی

امروز دوستم بدون اینکه بهم بگه رفت و دوبار این‌کار رو کرد. یکی پس از کلاس نخستین و دیگری پس از کلاس دوم. حتی خداحافظی هم نکرد... از این رفتارش رنجیده بودم. به یکی دیگه از دوستام گفتم که دیدی فلانی همینجوری یه‌هو رفت؟ و اون برگشت بهم گفت: شاید اون اصلا تو رو دوست خودش نمیدونه و فقط از روی نیاز و به خاطر اینکه تنها نباشه باهاته :)

اینجا حس بدتری بهم دست داد. آره واقعاً ممکنه همینطور باشه. منم اگر بخوام حقیقت رو بگم توی دانشگاه واقعاً کسی رو ندارم که اونقدر باهاش راحت باشم که بتونم پیشش کاملاً خودم باشم. میشه گفت تقریباً همیشه احساس شرم رو تو خودم دارم و یه جور تویِ خودم رفتن :) حتی وقتی کنار حانیه هستم. ولی باز هم حانیه تنها کسیه که همیشه باهاش اینور اونور میرم توی دانشگاه. تنها کسیه که اگه زودتر از من رسیده باشه و توی کلاس باشه، میدونم میتونم با خیال راحت برم پیشش بشینم و تقریباً همیشه یه جایی کنارش دارم. حتی فکر کنم تنها کسیه که اگه بعد کلاسا با استاد حرفی داشته باشم منتظرم می‌مونه :) البته این در حالیه که فکر می‌کردم خانوم فلانی هم همینطور باشه که امروز دیدم اینطور نیست :) پس نمی‌تونم یه نتیجه کلی بگیرم اما تا به امروز، بیشتر وقت‌ها همینطور بوده.

وقتی داشتم وارد یکی از کلاسام می‌شدم نگاه بُرنده‌ای داشتم و میشه گفت ورود باشکوهی بود😌😂

امروز داشتیم با حانیه از پارک بر‌می‌گشتیم که یه‌هو یکی از سال بالایی‌ها اومد بغلم کرد😶 برگام ریخته بود حقیقتاً :)))) نمیخوام به این فکر کنم که این کار رو برای این کرد که دلش میخواست منم تو انجمن عضو شم :) چون امروز مثل اینکه یه خبرایی بود در مورد ثبت نام در انجمن آزاداندیش. دلم نمیخواد انقدر بدبین باشم ولی اگه اینجوری باشه چی؟ :) دیگه به چیِ این جهان باید دل خوش کنم؟ :) جهانی که هرکسی فقط به فکر خودشه :)

برگشتنی بازم داشتم از اینکه چقدر رفتار بعضیا برام آزاردهنده ست، به حانیه می‌گفتم و اون براش عجیب بود که من انقدر زیادی اهمیت میدم به هر چیزی :) همین عجیب بودن رفتار من برای یه آدم به این معناست که دورم ازش و همیشه یه فاصله‌ای بینمون وجود خواهد داشت. همین که یکی حتی با خودش فکر کنه که عه این دختره چرا اینجوریه؟ یعنی دیگه تموم شد :)))

خوابم به هم ریخته. دو روز پیش فقط یه ساعت خوابیدم و بعدش پاشدم رفتم دانشگاه. امروز هم انقدر خسته بودم که اصلا دلم نمی‌خواست از خواب بیدار شم و برم دانشگاه. ولی خیلی با خودم جنگیدم.

و وقتی برگشتم خوابم بُرد و همین دو ساعت پیش بیدار شدم در حالی که فکر می‌کردم حداقل چهار، پنج صبح باید باشه و هیچکس حتی نیومد ببینه من زنده‌ام یا مُرده :)

مشخصه امروز خیلی ناراحتم نه؟ :)))

برای ارائه‌م خیلی نگرانم. این ارائه با ارائه حضوری ترم پیش فرق می‌کنه :)

دارم به این فکر می‌کنم چه خوب که چهره حقیقی یه سری از آدما رو دیدم ورای حرفاشون :)

روزها کلاس‌ها با سکوتِ من سپری میشه :) سکوت یعنی ناکامی :) و این ناکامی میتونه معانی بسیار متفاوتی داشته باشه.

تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد

تا زن سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد

والا! چرا باید بگیم مرد اصلا؟ الان دارم درباره خودم حرف می‌زنم پس می‌گم زن😊 تو بشنو زندگی😌✌🏻

(: ?Ist dort auch Heim

تنها جمعِ دوستانه و بیش از دو سه نفر که باهاشون احساس راحتی می‌کنم :)❤️

واقعاً از اونان که اگه کلاسا تموم شه دلم براشون تنگ میشه...

احساساتِ آدمی خیلی شگفت‌آور هستند😅

پ.ن: استادمون می‌گفت واژهٔ "حس" رو ما از پارسی به عربی دادیم و بعدش این رفته تو باب‌های مختلف و صرف شده و واژه‌هایی همچون "احساس"، "محسوس"، "حساس" و همچنان رو به خودمون برگردونده :)))) به هیچ روی زبان پارسی رو دستِ کم نگیرید😊

پ.ن دو: و غیره که اینجوری نوشته میشه: ...، یک واژه عربی هست. به سانِ معادل پارسیش میتونیم از چنین واژه‌هایی بهره ببریم:

و همچنان، و دیگر، و همچنین و...

مُرداب

اتاق من اینک تنها جایی از خونه ماست که نوای موسیقی توش می پیچه.

"خوش به حالت گُل گندم :)"

فلفلی رو آوردم تو اتاق خودم چون مامانم سردرد داشت و میخواست بخوابه و فلفلی باید تو تاریکی تنها می موند. الانم فقط داره جیغ می زنه و سرم داره میره ://// شاید واقعا عین یه نوزاد می مونه :/ اعصاب ندارم امشب :/

این هفته دو چندان حالم بده چون دو تا امتحان مهم دارم و همچنین باید ارائه هفته بعدمو آماده کنم. تکلیف هم دارم که باید برای فردا آماده داشته باشمش و من فقط یه بخش کوچیکیشو انجام دادم :) همه اینا در حالیه که اصلا حال و روز درستی برای انجام دادنشون ندارم ولی مجبورم خودم رو لنگان لنگان بکشونم سرشون.

روزایی که حال مامان بده، حال منم خیلی بده :)

از یه طرف وضعیت وطنم :)

"چه روزایِ بدی"

این چند روزه حتی وقت نکردم وی پی انمو درست کنم. همینقدر هیچی سر جاش نیست و همینقدر همه چیز پیچیده به هم :)

مراقب خودتون باشید این روزا :") Em عزیزم تو هم همینطور...