یلدا
بالاخره فرصتی روی داد که بیام پاسخ کامنت ها رو بدم و یه سری بهتون بزنم و همچنین پُستی نو بنویسم!
وقتی پس از مدت زیادی حضوری بودنِ کلاس ها یهو چند روزِ پی در پی مجازی شد، اولش اصلا خوشحال نشدم ولی بعدش دیدم چقدر خوب شد و باعث شد بدنم پس از اون بیماری، بتونه کمی آرام بگیره و خودش رو بازسازی کنه پس خُرسندم از آن!
شاید یادآورهایی توی زندگی وجود داشته باشند که به اندازه یک نقطه کوچیک باشند امّا همین که چشمت بهشون بیفته تو رو وصل کنند به خاطراتِ گذشته و احساساتی که داشتی؛ درست همانند یک جرقّه! امّا هرچی بیشتر بگذره کمتر و کمتر و کمتر برانگیخته میشی و این داره نشون میده بالاخره دریافتی که زندگی تو پُر از فرصت های جدیدتر هست و نباید به خاطر اتفاقات گذشته، زیادی غصه بخوری.
این مدت، معنای "نادیده گرفته شدن" رو دریافتم. احساسش مثل نامرئی بودنه در حالی که هستی ولی دیده نمیشی. امّا من همچنان دستمو می برم بالا و سعی میکنم با این احساسات بجنگم و اونا هم یاد میگیرن من رو ببینند و عادت می کنند به دیدن من.
این در حالیه که احساسش بسیار برام سنگین و آزاردهنده بود و قلبم رو شکست. همه اینا باعث شد از ته قلبم گریه کنم و جالبه که دیروز حال استادم خوب نبود و میگفت که :" !Heute ist nicht mein Tag" یعنی امروز، روز من نیست. حتما شنیدید که گاهی اینجوری میگن و به این معناست که یه روزایی هیچی درست پیش نمیره و همش گند میخوره تو اعصاب آدم و دیروز برای استاد من چنین روزی بود :)))) حالا نمیدونم کارمای من بود یا یکی دیگه ولی به هرحال اون اشک ها هرچقدر هم که بی صدا باشند، از یه قلب شکسته براومدند و بی پاسخ نمی مونند :)
فلفلی مامانمو خیلی دوست داره و همچنین بابامو. یعنی همین که صدای بازشدنِ درِ کوچه میاد این تو قفسش اینور اونور می دوه و جیغ میزنه و بعد می چسبه به اون سطحی از قفسش که از همه به در نزدیک تره و مثل زندانیای چشم انتظار، چشم به راه اومدن مامان یا بابام می مونه. حس میکنم این وسط از طرف اینم دارم نادیده گرفته میشم :// [تا ابد پوکر] آه!
امّا چقدر این بچه گندمِ خیس کرده دوست داره و برای من خیلی لذت بخشه بهش غذا دادن :)
در بین جشن های ایرانی یلدا عزیزترینه برای من
و خیلی دوستش می دارم^^ امروز از صبحش تصمیم داشتم با خودم خلوت کنم و برای خودم باشم. برنامه ام برای شب یلدا همین بود :) یک روز رو بدون نگرانی سپری کنم...
مامان میخواست برای خاص تر شدنش پیتزا درست کنه :) دلگرمی های زندگی همین چیزای کوچیک هستند وگرنه زندگیا خیلی تاریک و سرد میشه...
یکم در مورد خودم و رابطه هایی که با دیگران دارم بگم. اول از همه اینکه من معمولا در 99 درصد مواقع شروع کننده و شکل دهنده یه ارتباط نیستم. و دوم بیشتر وقتا حتی حفظ کننده یه ارتباط هم نیستم. یعنی اگه طرف مقابل از من گرم تر نباشه رابطه مون چندان دووم نمیاره :) در این بین هرچقدر با طرف مقابل راحت تر باشم و اونو آدم پذیراتری یافته باشم، بیشتر احتمال داره برم بهش پیام بدم و در برابرش هرچی بیشتر پیش خودم فکر کنم که : پس چرا اون پیام نمیده؟ همیشه من باید برم جلو؟ همش منتظر منه؟ خودشو برام گرفته؟ آدم آویزونی دارم جلوه میکنم؟ و از این قبیل فکرا، هرچند که درست نباشه مانعم میشه از پیام دادن بهش و جلو رفتن. پس دور می مونم و اون احتمالا اینو میفهمه و هرچی مغرورتر باشه، بیشتر فاصله میگیره ازم و بوم! رابطه تموم میشه :) رابطه ها که "یه بار من، یه بار تو" نیستند مگه نه؟ مگه معامله ست؟ دوس ندارم چنین روابطی رو. به نظر من باید با یکی انقدر راحت باشی که بتونی با آسودگی و بدون خجالت و خودجوش بری بهش پیام بدی. مثلا نمیشه دائما بری پیشش غر بزنی و از دغدغه هات بگی در حالی که اون چیزی از خودش نمیگه و دوم اصلا دغدغه های تو براش دغدغه نیست چون تو یه آدم بسیار حساسی و حق بده که توسط افراد زیادی از جمله اون درک نشی :) خلاصه همونطور که مشخصه بسیار آدم نچسبی هستم :)) و تنها کسی که تونسته تا امروز تحمّلم کنه اجی بوده البته اینکه اون از من گرم تره هم بی تاثیر نیست :)
چیزی که تازگیا بهش پی بردم اینه که اگه از احساسِ دوست داشتنت مراقبت نکنی، از بین میره :) تا وقتی که اونو یه ارزش میدونی و بهش میرسی و آبیاریش میکنی، هست امّا کافیه بهش بی توجه باشی، اونوقت با چشمای خودت میبینی که میمیره :) مراقب احساساتِ نابِ زندگیتون باشید!
شاعر میگه:" چقدر تو یخی منم عاشقِ تو
" یاد خودم می افتم :))))
یلداتون مبارک عزیزانم؛ امشب آرزو دارم به گوشه ای از معنای عمیق زندگی برسید و حالتون همیشه خوب باشه







