امروز دوستم بدون اینکه بهم بگه رفت و دوبار این‌کار رو کرد. یکی پس از کلاس نخستین و دیگری پس از کلاس دوم. حتی خداحافظی هم نکرد... از این رفتارش رنجیده بودم. به یکی دیگه از دوستام گفتم که دیدی فلانی همینجوری یه‌هو رفت؟ و اون برگشت بهم گفت: شاید اون اصلا تو رو دوست خودش نمیدونه و فقط از روی نیاز و به خاطر اینکه تنها نباشه باهاته :)

اینجا حس بدتری بهم دست داد. آره واقعاً ممکنه همینطور باشه. منم اگر بخوام حقیقت رو بگم توی دانشگاه واقعاً کسی رو ندارم که اونقدر باهاش راحت باشم که بتونم پیشش کاملاً خودم باشم. میشه گفت تقریباً همیشه احساس شرم رو تو خودم دارم و یه جور تویِ خودم رفتن :) حتی وقتی کنار حانیه هستم. ولی باز هم حانیه تنها کسیه که همیشه باهاش اینور اونور میرم توی دانشگاه. تنها کسیه که اگه زودتر از من رسیده باشه و توی کلاس باشه، میدونم میتونم با خیال راحت برم پیشش بشینم و تقریباً همیشه یه جایی کنارش دارم. حتی فکر کنم تنها کسیه که اگه بعد کلاسا با استاد حرفی داشته باشم منتظرم می‌مونه :) البته این در حالیه که فکر می‌کردم خانوم فلانی هم همینطور باشه که امروز دیدم اینطور نیست :) پس نمی‌تونم یه نتیجه کلی بگیرم اما تا به امروز، بیشتر وقت‌ها همینطور بوده.

وقتی داشتم وارد یکی از کلاسام می‌شدم نگاه بُرنده‌ای داشتم و میشه گفت ورود باشکوهی بود😌😂

امروز داشتیم با حانیه از پارک بر‌می‌گشتیم که یه‌هو یکی از سال بالایی‌ها اومد بغلم کرد😶 برگام ریخته بود حقیقتاً :)))) نمیخوام به این فکر کنم که این کار رو برای این کرد که دلش میخواست منم تو انجمن عضو شم :) چون امروز مثل اینکه یه خبرایی بود در مورد ثبت نام در انجمن آزاداندیش. دلم نمیخواد انقدر بدبین باشم ولی اگه اینجوری باشه چی؟ :) دیگه به چیِ این جهان باید دل خوش کنم؟ :) جهانی که هرکسی فقط به فکر خودشه :)

برگشتنی بازم داشتم از اینکه چقدر رفتار بعضیا برام آزاردهنده ست، به حانیه می‌گفتم و اون براش عجیب بود که من انقدر زیادی اهمیت میدم به هر چیزی :) همین عجیب بودن رفتار من برای یه آدم به این معناست که دورم ازش و همیشه یه فاصله‌ای بینمون وجود خواهد داشت. همین که یکی حتی با خودش فکر کنه که عه این دختره چرا اینجوریه؟ یعنی دیگه تموم شد :)))

خوابم به هم ریخته. دو روز پیش فقط یه ساعت خوابیدم و بعدش پاشدم رفتم دانشگاه. امروز هم انقدر خسته بودم که اصلا دلم نمی‌خواست از خواب بیدار شم و برم دانشگاه. ولی خیلی با خودم جنگیدم.

و وقتی برگشتم خوابم بُرد و همین دو ساعت پیش بیدار شدم در حالی که فکر می‌کردم حداقل چهار، پنج صبح باید باشه و هیچکس حتی نیومد ببینه من زنده‌ام یا مُرده :)

مشخصه امروز خیلی ناراحتم نه؟ :)))

برای ارائه‌م خیلی نگرانم. این ارائه با ارائه حضوری ترم پیش فرق می‌کنه :)

دارم به این فکر می‌کنم چه خوب که چهره حقیقی یه سری از آدما رو دیدم ورای حرفاشون :)

روزها کلاس‌ها با سکوتِ من سپری میشه :) سکوت یعنی ناکامی :) و این ناکامی میتونه معانی بسیار متفاوتی داشته باشه.

تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد

تا زن سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد

والا! چرا باید بگیم مرد اصلا؟ الان دارم درباره خودم حرف می‌زنم پس می‌گم زن😊 تو بشنو زندگی😌✌🏻