Eine Frage an dich
?Emmi, welche Farbe hat dir Erinnerung_
.Welche Farbe? Schwarz+
Emmi Arbel, Die Farbe der Erinnerung von Barbara Yelin
?Emmi, welche Farbe hat dir Erinnerung_
.Welche Farbe? Schwarz+
Emmi Arbel, Die Farbe der Erinnerung von Barbara Yelin

راستی یه اتفاق جالبی که تازگیا افتاده و دوسش داشتم این بوده که یکی از اساتیدمون ازمون خواسته بود با حروف اسممون واژههایی آلمانی برگزینیم و باهاش شعر بنویسیم🥰❤️ خیلی برام لذتبخش بوده. هرچند که شعرم قافیهٔ خاصی نداره ولی اینجا میذارمش و البته اینم بگم که سال اول دانشگاه هم این تکلیف رو ازمون خواسته بود. اون موقع که عملاً هیچی از این زبان نمیدونستم ولی به نظرم چیز جالب و خوبی نوشتم. هرچند الان اصلا یادم نیست کجا گذاشتمش :(
و اما شعرم:
Die Morgenluft hält nicht bis zum Ende der Nacht an
"Nichts ist ewig"
Schwarze Haare werden weiß
Aber die Rosen lachen
In einem Augenblick endet der scheinbar bodenlose
...Weg des Lebens
?Ist es ein Albtraum
!Wir wohnen nicht einmal mehr nebeneinander
Mehraban#
;Ich schreib: Ich vermiss dich
!doch nein, ich schick's nicht
حوصلهم سر رفته :) با وجود داشتن یه عالمه کار...
مثل همه وقتایی که پر از تنش و اضطرابم، دارم همه اون احساسات رو که تو کل وجودم میچرخه، احساس میکنم و به موسیقی بالا گوش میدم.
من خیلی روزا به همین دلیل هیچکاری نمیتونم انجام بدم. اضطراب میتونه گاهی فلجکننده باشه؛ شاید "گاهی" یه ذره کم باشه براش، بهتره بگم بیشتر وقتا :)
!Vergiss mein nicht und denk an mich
(: Im nächsten Leben da wart ich auf dich
مرا از یاد نبر و به من بیندیش!
در زندگیِ پسین چشم به راهت خواهم بود :)
Ich hab' mich irgendwie verlaufen
Hab' kein' Plan, wohin ich geh'
Steh' mit meinem kleinen Koffer
Hier auf der Champs-Élysées
Auf einmal sprichst du mich an
„?Salut, qu'est-ce que vous cherchez“
Ich sag': „Pardon, es tut mir leid
“!Ich kann dich leider nicht verstehen
.Doch du redest immer weiter
Ich find's irgendwie charmant
Und male zwei Tassen Kaffee
Mit 'nem Stift auf deine Hand
Je ne parle pas français
!Aber bitte red' weiter
Alles, was du so erzählst
Hört sich irgendwie nice an
Und die Zeit bleibt einfach stehen
Ich wünscht', ich könnte dich verstehen
Je ne parle pas français
!Aber bitte red' weiter
امروز، روزِ پُرکاری داشتم اما پُرکار بودن برام قشنگه و خستگیِ ناشی از پُرکار بودن، خیلی قشنگ تر از خستگیِ ناشی از بیکاریه
برای خودم چای ریختم تا اندکی از خستگی هامو بشوره ببره؛ بهترم ولی هنوز خیلی خسته ام :")
استادِ ورزش میگفت اگه وقتی مدّتِ طولانی می ایستید یا می نشینید، پایینِ کمرتون درد میگیره، احتمال زیاد گودیِ کمر دارید. و اون روز بود که هنگام انجام دادن حرکات ورزشی دریافتم بدنم چقدر نیاز به اصلاحات داره :") اینکه حواست به بدن و سلامتی جسمیت باشه هم مثل سلامتی روحی مهمه. هرچند وقتِ زیادی برای ورزش کردن ندارم اما تو طول روز پیاده رویِ زیادی دارم. اونم به این دلیله که تو طول هفته بیرون خیلی کار دارم.[مدیونید اگه فکر کنید دارم خودمو قانع میکنم که ورزش نکنم
] ولی جدی وقت ندارم...
موسیقیِ سریالِ شهرزاد داره پخش میشه و من دارم می نویسم؛ هنوزم :)
امروز سرِ کلاس تونستم با استاد در حد چند جمله آلمانی صحبت کنم. سر کلاسِ دانشگاه، آلمانی صحبت کردن خیلی سخته چون بحث، تخصصیه ولی الان بحثم این نیست که خیلی از نظر زبانی پیشرفت کردم(چون هنوز خیلی راه دارم). بحث سر اینه که به خودم جرات و جسارتِ حرف زدن تو کلاس رو دادم و این برام مهم ترین چیزه. البته خب اینکه تعداد کم بود هم بی تاثیر نبود ولی از همین قدمای کوچیک شروع میشه همه چی :)
امروز سردردِ شدیدی بعدِ کلاسای صبح گرفته بودم و اون یک ساعت خوابِ بعدازظهر، کمک کننده بود هرچند دلم میخواست بیشتر بخوابم ولی نمیشد و این برای کسی که عقیده داره:
(: Schlafen ist immer wichtiger
بلند شدن از خوابِ شیرین خیلی دشواره :)
گاهی وقتا احساس میکنم فلفلی رو خیلی دوست دارم و گاهی وقتا انگار هیچ حسی بهش ندارم و حتی ازش بدم میاد. ولی اون وقتایی که میخوام نازش کنم و کله شو میاره جلو خیلی برام قشنگه :") البته نه اون وقتایی که یهو عین وحشیا میخواد نوک بزنه. وقتایی که واقعا آرومه. باهاش صحبت میکنم و گاهی دلم براش می سوزه چون چندساعتی تنها می مونه. میگه:" جیگرم، بدو بیا." یا "سلام خوبی؟" یا "بوس بده". گاهی هم میگه:" جیگرم خوبی؟" :") خلاصه که بله خیلی شیرین زبونی میکنه بعضی وقتا :))) بعد صداشم خیلی بامزه ست و خوشم میاد. بعضی وقتا خیلی جیغ جیغ میکنه، بعضی وقتا هم خیلی ساکته و این برام قشنگ نیست چون حس میکنم غمگینه اینطور وقتا. اگه تونستم یه روز موقع شیرین زبونی کردنش ازش فیلم میگیرم و شاید اینجا هم گذاشتم :)
سرکوب شدن توسط دیگران، چه بخواد جامعه باشه چه خانواده چه پارتنر یا چه هر کس دیگه ای برام انزجارآوره :) و اونی که اینکارو میکنه، خیلی عوضیه :)
بهتون سر زدم و چیزهای فزونی ازتون آموختم^^ [باب اسفنجی هم خیلی لذت بخش بود امروز برام و مرسی :)) ]
آه، فعلا همین.
دوباره واژه ها رو به هم می بافم و یه جامه رنگارنگ می سازم^^
مودِ خوبی که این آهنگ داره🥰
!Hallo Lieblingsmensch
.Ein Riesenkompliment dafür, dass du mich so gut kennst
🥰Bei dir kann ich ich sein
,verträumt und verrückt sein
!na na na na na na_ danke Lieblingsmensch
!schön, dass wir uns kennen
یکی از لذت بخش ترین لحظه های زندگیِ من مطمئنا اون لحظه ایه که بتونم کاملا مثل یه native، آلمانی حرف بزنم. منظور از یه native ادایِ دقیق و درستِ حتی دشوارترین واژه های این زبانه؛ طوری که تفاوتم با یه native تشخیص داده نشه :)
هنوز خیلی راه دارم تا اونجا اما در هر صورت هنوز میشه کوشید :)
کلا لهجه هر زبانی برام بسیار مهمه. هر زبانی میخواد باشه؛ کره ای، ترکی، انگلیسی، فرانسوی و...
و جالبه بدونید من کسی رو که C2 یه زبانی رو داره ولی لهجه خوبی نداره اصلا تحسین نمی کنم :)
امروز دقیقا زمانی که به شدت به کمک نیاز داشتم، رها شدم :) اما به جای گریه کردن و ناراحت شدن، دستمو گذاشتم رو زانوهای خودم و بلند شدم و از آینده اندیشی ای که ماه ها پیش از خودم نشون داده بودم، بسیار خرسند گشتم و الان لازمه بگم: "سپاسگزارم مهربانم❤️ و تا جایی که ازت برمیاد، اجازه نده حتی تو کوچکترین موردی به کسی نیازمند باشی".
آرزوی امشب: "کاش یه سری چیزا فیلتر نبود"
میدونی؟ یه چیزی که در حال حاضر غمگینم میکنه اینه که شرایط ثبات نداره و هر لحظه باید خودم رو برای لحظه ای که نمیشناسم و تا حالا ندیدمش، آماده کنم و از اونجایی که ذهنِ ما از زمانِ اجدادِ غارنشینمون همیشه دنبالِ بقا بوده، این موقعیت ها دلهره می اندازه به جونِ آدمی :)
و امتحان کردنِ کلیدهایِ مختلف تا بالاخره یکیشون به قفل بخوره و بازش کنه[آیا بشه یا آیا نشه...] اونم تو هر لحظه، جانم رو به ستوه میاره :) کاش همه چیز حداقل یه کوچولو ثبات داشت :)
میدونی؟ درواقع اینکه "نیاز" هست و مجبوری اینطوری رفتار کنی، غمگینم میکنه وگرنه اگه این موضوع فقط به عنوان یه گزینه روی میز وجود داشته باشه، خب انتخابش نمی کنم؛ به همین راحتی😂
...Ich bin sehr müde
انگار نه انگار که پاییز اومده؛ همه جا هنوز تابستونه :) فقط یه کوچولو پاییزه :)
دیشب داشتم ویدیوی پوتک رو می دیدم که توش از رپرا و آهنگسازا پرسیده بود: فانتزیتون بعد از آزادیِ ایران چیه؟
و چیزی که سوگند گفت قطعا میتونست باعث بشه گریه م بگیره اگه خودم رو کنترل نمیکردم[کامیونِ گلِ رُز]. اینا همون ایرانی هایی اند که بعد از اینهمه سال ایران نبودن، با عمق وجودشون دریافتند که وقتی میگم ریشه های یه ایرانی تو ایرانه، یعنی چی :)
به قول پوتک، چه چیزهای کوچیکی برامون شده آرزو و حسرت.
"تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن" :)
?Warum sind die Tandempartner so unfreundlich
?Ist das mein Problem
?Oder alles sind nur, weil ich eine Iranerin bin
(:
...Ich hasse alle unfreundlichen Menschen
"?Dabei denkt sie:" Hören diese Tage denn nie auf
(:
یادمه وقتی که تازه وارد دانشگاه شده بودم و هیچی از زبانِ آلمانی نمیدونستم، آجیو یه آهنگِ آلمانی برام فرستاده بود تا من با لهجه شون یکم آشنایی پیدا کنم. اون اولین آهنگِ آلمانی ای بود که شنیدم :) یه احساسِ غریبی بهم دست داد ولی لهجه شون رو تونستم دوست داشته باشم :)❤️ [لینک اول]
همون اوایل من یه آهنگِ دیگه ام پیدا کردم که احساس کردم با روحم خیلی آشناست و آبیه :)💙 تونستم خیلی زیاد دوسش داشته باشم و اون، این زبان رو برام اسرارآمیز می کرد^^ [لینک دوم]
دلم خواست این موضوعو تو گلخونه م بیان کنم :)💛