کلیک

Ich hab' mich irgendwie verlaufen
Hab' kein' Plan, wohin ich geh'
Steh' mit meinem kleinen Koffer
Hier auf der Champs-Élysées
Auf einmal sprichst du mich an
„?Salut, qu'est-ce que vous cherchez“
Ich sag': „Pardon, es tut mir leid
“!Ich kann dich leider nicht verstehen

.Doch du redest immer weiter
Ich find's irgendwie charmant
Und male zwei Tassen Kaffee
Mit 'nem Stift auf deine Hand

Je ne parle pas français
!Aber bitte red' weiter
Alles, was du so erzählst
Hört sich irgendwie nice an
Und die Zeit bleibt einfach stehen
Ich wünscht', ich könnte dich verstehen
Je ne parle pas français
!Aber bitte red' weiter

امروز، روزِ پُرکاری داشتم اما پُرکار بودن برام قشنگه و خستگیِ ناشی از پُرکار بودن، خیلی قشنگ تر از خستگیِ ناشی از بیکاریه

برای خودم چای ریختم تا اندکی از خستگی هامو بشوره ببره؛ بهترم ولی هنوز خیلی خسته ام :")

استادِ ورزش میگفت اگه وقتی مدّتِ طولانی می ایستید یا می نشینید، پایینِ کمرتون درد میگیره، احتمال زیاد گودیِ کمر دارید. و اون روز بود که هنگام انجام دادن حرکات ورزشی دریافتم بدنم چقدر نیاز به اصلاحات داره :") اینکه حواست به بدن و سلامتی جسمیت باشه هم مثل سلامتی روحی مهمه. هرچند وقتِ زیادی برای ورزش کردن ندارم اما تو طول روز پیاده رویِ زیادی دارم. اونم به این دلیله که تو طول هفته بیرون خیلی کار دارم.[مدیونید اگه فکر کنید دارم خودمو قانع میکنم که ورزش نکنم] ولی جدی وقت ندارم...

موسیقیِ سریالِ شهرزاد داره پخش میشه و من دارم می نویسم؛ هنوزم :)

امروز سرِ کلاس تونستم با استاد در حد چند جمله آلمانی صحبت کنم. سر کلاسِ دانشگاه، آلمانی صحبت کردن خیلی سخته چون بحث، تخصصیه ولی الان بحثم این نیست که خیلی از نظر زبانی پیشرفت کردم(چون هنوز خیلی راه دارم). بحث سر اینه که به خودم جرات و جسارتِ حرف زدن تو کلاس رو دادم و این برام مهم ترین چیزه. البته خب اینکه تعداد کم بود هم بی تاثیر نبود ولی از همین قدمای کوچیک شروع میشه همه چی :)

امروز سردردِ شدیدی بعدِ کلاسای صبح گرفته بودم و اون یک ساعت خوابِ بعدازظهر، کمک کننده بود هرچند دلم میخواست بیشتر بخوابم ولی نمیشد و این برای کسی که عقیده داره:

(: Schlafen ist immer wichtiger

بلند شدن از خوابِ شیرین خیلی دشواره :)

گاهی وقتا احساس میکنم فلفلی رو خیلی دوست دارم و گاهی وقتا انگار هیچ حسی بهش ندارم و حتی ازش بدم میاد. ولی اون وقتایی که میخوام نازش کنم و کله شو میاره جلو خیلی برام قشنگه :") البته نه اون وقتایی که یهو عین وحشیا میخواد نوک بزنه. وقتایی که واقعا آرومه. باهاش صحبت میکنم و گاهی دلم براش می سوزه چون چندساعتی تنها می مونه. میگه:" جیگرم، بدو بیا." یا "سلام خوبی؟" یا "بوس بده". گاهی هم میگه:" جیگرم خوبی؟" :") خلاصه که بله خیلی شیرین زبونی میکنه بعضی وقتا :))) بعد صداشم خیلی بامزه ست و خوشم میاد. بعضی وقتا خیلی جیغ جیغ میکنه، بعضی وقتا هم خیلی ساکته و این برام قشنگ نیست چون حس میکنم غمگینه اینطور وقتا. اگه تونستم یه روز موقع شیرین زبونی کردنش ازش فیلم میگیرم و شاید اینجا هم گذاشتم :)

سرکوب شدن توسط دیگران، چه بخواد جامعه باشه چه خانواده چه پارتنر یا چه هر کس دیگه ای برام انزجارآوره :) و اونی که اینکارو میکنه، خیلی عوضیه :)

بهتون سر زدم و چیزهای فزونی ازتون آموختم^^ [باب اسفنجی هم خیلی لذت بخش بود امروز برام و مرسی :)) ]

آه، فعلا همین.