آستانهٔ تحمل امروز: منفیِ یک
اگر از من بپرسند بدترین روزهای این ترم چه روزهایی بوده، بیگمان از یکشنبهها نام میبرم :) یکشنبهها زمانیست که انرژی زیادی برای انجام هرکاری صرف میکنم و به معنای واقعی کلمه دست خودم را میکِشم تا بتوانم ادامه بدهم. به معنای واقعی کلمه همهچیز جبر است. خشمگینم. احساس فرسودگی میکنم. نمیخواهم، نمیخواهم، نمیخواهم و دیگر نمیتوانم هم. کلافگی توام با نخواستن اما در جبر بودن. دیگر خسته گشتهام. همهاش غر میزنم و شکایت میکنم. گویی یک آدم سمی برای اطرافیانم شدهام. اصلا شدهام که شدهام. به جهنم! همینی که هست! هرکس نمیتواند غرهای مرا بشنود تشریفش را ببرد! داشتم به حانیه میگفتم هر روزی که در کلاسِ ساعت یک تا سه امروز شرکت میکنم، یک سال از عمرم کم میشود. و اگر هر ترم 16 جلسه باشد، میشود 16 سال! شوخی که نیست، یک عمر است :)