امشب چقدر غمگینم. دارم به این فکر می‌کنم که چه حس بدیه سعی کنی قلب کسی رو لمس کنی که قبلاً یکی دیگه لمسش کرده. آدما کسانی رو که یه زمانی خیلی دوستشون داشتند فراموش نمی‌کنند. همه مثل من نیستند که تصمیم بگیرند بخشی از احساساتشون رو بکشند. من درواقع یک‌بار به صورت جدی خودکشی کردم. تنم رو نه ولی بخش زیادی از احساساتم رو از دست دادم. همه می‌گفتند: «درست می‌شه.» ولی هیچ‌چیز درست نشد. احساسات من هم این وسط برای همیشه مُرد. گاهی به آدما حسودیم می‌شه که می‌تونن افرادی رو توی قلبشون دوست داشته باشند. می‌تونن بی‌قرار بشن. حتی قلبشون اونقدر رقیق بشه که خیلی وقتا احساساتی بشن و گریه کنند. نه که بگم من احساساتی نمی‌شم یا دیگه گریه نمی‌کنم، نه. خوشبختانه هنوز کاملاً سنگ نشدم و یه جوونه‌هایی هنوز که هنوزه تو خاک وجودم هست. اما قلبم دیگه اونقدرا رقیق نیست که برای تپش‌های شیطنت‌آمیز دوران جوانی مناسب باشه :) گویی که حالا چهل سالم شده...

به هرحال فکر می‌کنم جریان داشتن احساس در وجود آدمی ولو به قیمت شکسته شدن دلش چیز قشنگیه. آسیب دیدن خیلی بهتر از مُردنه خب... ولی دل من مُرده :)

چندسال پیش گفته بودم که دیگه چنین پتانسیلی توی آدمی نمی‌بینم که بتونه دل من رو به دست بیاره. شاید منم دیگه خسته شدم از توضیح دادن خودم. سکوت می‌کنم و انتظار دارم آدما خودشون بفهمند ولی نمی‌فهمند، مثل همیشه :) آخه اگر من خودم رو توضیح بدم و بعدش تازه بفهمند، چه ارزشی داره؟ کشف کردن ویژگی‌های شخصیتی طرف مقابل چیزیه که روابط رو معنادار می‌کنه به نظرم.

من دنبال یک دوست داشتن معمولی نمی‌گردم. چیزی که خیلی از آدما دنبالش‌اند. آیا دارم خیلی سخت می‌گیرم؟ شاید.

و کلام آخر: دلی که مُرده چگونه دوست بدارد؟!