امروز یه سر رفته بودم مدرسه دبیرستانم. همین که وارد شدم، معلم ورزشم رو دیدم :))))) هنوزم همون بود. بچه‌ها داشتند والیبال تمرین می‌کردند. هیچوقت باهاش صمیمی نبودم. من براش یه دانش‌آموز بیشتر اهل درس دور از ورزش بودم که درسش همیشه مهم‌تر بود. واقعاً چیز خاصی از این درس و این آدم یادم نمیاد. پس "رد شدم، رفتم." در حالی که بچه‌ها به صورت ردیفی داشتند پنجه تمرین می‌کردند. وارد محوطه که شدم خانم سرایدار رو دیدم که روی یه صندلی پایین پله‌ها نشسته بود. حتی یه ذره هم تغییر نکرده بود. نه چهره‌اش، نه لباس‌هاش و نه حالت خاص نگاهش. جدی چطور یه آدم طی گذشت چندین سال می‌تونه انقدر بدون تغییر و راکد باقی بمونه؟ همیشه یه حس غم‌انگیزی بهم دست می‌ده وقتی می‌بینم یه نفر تو کل عمرش فقط کارمند یه جا بوده و انقدر سفت اون صندلی رو چسبیده که فرصت دیدن جاهای دیگه رو از خودش گرفته. خانم سرایدار اخلاق خوبی نداشت. "مودی" بود. یه روز خیلی تحویلت می‌گرفت و روز بعد بهت اخم می‌کرد. سعی می‌کردم خیلی به پر و پاش نپیچم :) رفتم سمت دفتر مدیریت. معاون قبلی‌مون حالا به این سمت دست پیدا کرده بود. داشت با تلفن صحبت می‌کرد. منو دید و دستش رو برد بالا که یعنی منتظر بمون، من هنوز کار دارم. بدون اینکه حتی از جاش بلند بشه و بهم خوش‌آمد بگه. یعنی بعد از اینهمه سال براش مهم نبود که یکی از دانش‌آموزاش اومده :) اون در اکثر مواقع اعصاب نداشت. حتی به خاطر اینکه برای استاد المپیادمون تولد گرفته بودیم، برای دو سال متوالی(مطمئن نیستم دوسال یا یک‌سال) از هممون سه نمره انضباط کم کرد. البته که باور کنید به برگمم نبود :) اساتیدم برام خیلی مهم‌تر از نمره انضباط بودند. مخصوصاً که دونفرشون رو هم بی‌اندازه دوست داشتم. منتظرش نموندم و رفتم دفتر معاونت. کسی نبود. خانم سرایدار گفت: «رفتند سر کلاس.» سپس وارد دبیرخانه شدم‌. خانوم پ هنوز اونجا بود. به پای من و پدر از جاش بلند شد و به گرمی سلام داد. چهره من و پدر رو کاملاً به یاد داشت و چهره‌اش طوری شد که انگار داشت تلاش می‌کرد نامم رو به خاطر بیاره و همین سر زبونش بوده. گفت: «المپیادی بودی دیگه؟» از همینجا فهمیدم چهرهٔ کوشایی که به خودش گرفته الکی نبوده. به هرحال نذاشتم به تلاش‌هاش ادامه بده. گفتم فلانی هستم و بعد گل از گلش شکفت. طوری لبخند زد که محبتش رو از اون چندقدمی کاملاً حس کردم. بعد به داخل اتاق دعوتمون کرد که بنشینیم. ازم پرسید که خوبم؟ چیکار می‌کنم؟ و در چه حالی هستم؟ بهش گفتم: «زبان و ادبیات آلمانی خوندم و الان دانش‌آموخته شدم دیگه. اومدم یه مدرک رو بگیرم که بتونم کارهای دانش‌آموختگی‌ام رو انجام بدم.» لبخند زد و گفت: «به سلامتی☺️ 'ایش لیبی دیش' و این داستانا دیگه؟» تلفظش رو اشتباه می‌گن :) تلفظ درستش 'ایش لیبه دیش' هست. منم تو همچین مواقعی فقط لبخند می‌زنم و می‌گم: «بله :) » بدون اینکه بحث بیشتری باهاشون بکنم. سوال بعدی که معمولاً می‌پرسند اینه: «از هم‌دوره‌ای‌هات چه خبر؟ ازشون اطلاع داری؟» گفتم: «دو نفرمون پرستاری می‌خونند. یکی‌مون دانش‌آموخته زبان روسیه. یکی دیگه هم روانشناسی خوند و الان بعد از یه کنکور دیگه پزشکی می‌خونه.» پرسید که احیانا قصد ندارم دوباره کنکور بدم و وارد حیطه تجربی بشم؟ گفتم نه و خیلی به این حوزه علاقه ندارم. چقدر خوشحالم که این موضوع رو قبل از ورود به دانشگاه فهمیدم. وگرنه دوران دانشگاهم خیلی آزاردهنده می‌شد برام. از یه سری از معلمام سراغی گرفتم. چندتایی‌شون رفته بودند یا بازنشسته شده بودند و چندتایی‌شون هنوز بودند. یه مسئول سایت داشتیم به اسم خانوم ص. همیشه خیلی هوامونو داشت :) خیلی دوسش داشتم. فهمیدم که از اونجا رفته... رفتن اون از همه بیشتر ناراحتم کرد :) وقتی توی اتاق نشسته بودیم، ناخودآگاه داشتم لبخند می‌زدم :) چقدر توی اون مدرسه خاطره داشتیم... حتی دستگاه گرمکن غذا هم هنوز همون بود... دلم می‌خواد دفعه بعدی بیشتر برم بگردم همه‌جا رو :)