دیروز رو کلا با هم گذروندیم. دو قسمت سریال دیدیم در حالی که پتو انداخته بودیم رومون و خوراکی می‌خوردیم[دیروز یکم سرد شده بود طرفای شب]

(قرار بر تهران‌گردی بود اما دلیل اینکه برنامه عوض شد این بود که خیلی یهویی حالش بد شده بود.)

بعدش یه کم در مورد برنامه‌ریزی و روتین پوستی حرف زدیم. اون موقع روی مبل‌های انتهایی خونه‌شون نشسته بودیم[همونجایی که موقع مهمون داشتن، باباش همیشه می‌نشینه😂]

بعدشم منو رسوند به ایستگاه اتوبوس تا برگردم خونه و خودشم برگشت خونه‌شون.

موقع اومدن یه بسته نودل بهم داد و قرار شد به یاد هم و موقع دیدن سریال بخوریمش😂

احساس می‌کنم اونجا هم میتونه خونهٔ خودم باشه. توش راحتم :)