روزِ شلوغ
پس از دیرهنگامی این دومین روزیه که به خاطر یه سری کار اداری مقنعه میپوشم و من با مقنعه و بدون مقنعه خیلی متفاوتم :) البته چندان مهم نیست.
یکی از دندونهای عقلم رو کشیدم و هنوز دارم گاز استریل رو فشار میدم چون خونریزی داره :)
خیلی نمیتونم صحبت کنم. میگم چه خوب که نوشتن هست وگرنه چطور میشد ارتباط برقرار کرد وقتی نمیشد حرف زد؟ :)
امروز اصلا قربون صدقه فلفلی نرفتم چون نمیتونم حرف بزنم و فقط جلوش رقصیدم💃اونم سرشو هی جلو عقب میکرد🥲😂
پاری زنگ زده که پاشو بیا خونهمون با هم بریم بیرون و این حرفا. دیشب باز حالم بد بود اس دادم کنسل کردم که دیدم امروز زنگ زد و دوباره گفت که بیا و اینا🥺(به همین شکل). دیگه روشو زمین ننداختم و پذیرفتم :)
امروز کلاسم دارم بدبختی :)))) باید به استاد بگم:
Heute habe ich mir meinen Weisheitszahn gezogen lassen und kann ich nicht viel sprechen
(:
دیگه همین! بدرود