هیولایی با چشمهای قرمز

یه وقتایی آدم روی مود روشن بودن و تابش قرار میگیره. از نظرش همهچی طلایی و زیباست💛 برای همه خیر میخواد، از هیچکس عصبانی نیست و شرایط ایدهآل و خواستنیه. میشه یه خورشید که علاوه بر زندگی خودش، زندگی آدمای دیگه رو هم روشن میکنه. اما زندگی همیشه اینجوری نیست. گاهی وقتا آدم احساس تاریکی میکنه. چون رویدادی براش پیش اومده که زخمهای قدیمیش رو تازه کرده. اون رویداد مثل نمکی بوده که روی این زخمها پاشیده شده. حالا اونا دوباره سر باز کردند. زخمی هم که دوباره سر باز میکنه، یعنی کاملاً درمان نشده. رو به رو شدن با هیولایِ زخمیِ درون، از نظر من سختترین کار دنیاست. برای همین شاید واقعا مایل به انجامدادنش نباشیم. اما فقط زمانی که بتونیم با این هیولا رو به رو بشیم، درکش کنیم و در آغوشش بگیریم میتونیم این زخمها رو درمان کنیم. شاید به تنهایی نشه این کار رو کرد و نیاز به کمک داشته باشیم. یه تراپیست خوب یا یه دوست بسیار عاقل پذیرا میتونه به ما در این زمینه یاری برسونه. البته درمان روان سختتر و زمانبرتر از درمان جسمه ولی ارزشش رو داره🌱