از حکایتهای اتاقچه
گمان میکردم دفعه بعدیای که قراره از اتاقچهام حرف بزنم، یه روز سرد و بارونی تو پاییز باشه، در حالی که دارم دمنوش بابونه یا هات چاکلتم رو مینوشم💚☕ اما اینجوری نشد. خیلی وقته که پاییز از راه نمیرسه و منم از تابستون به ستوه اومدم.
امروز یه روز معمولیه؛ از اون روزا که آسمون حتی یه لکه ابر هم نداره و آبی بدرنگی سطحش رو به تمامی پوشونده. تنها لیوانی که کنارمه، لیوان آبمه و آهنگ "hope is a dangerous thing for a woman like me to have" از لانا دل ری داره فضای اتاقچهام رو پُر میکنه. اتاقم تاریکه اما دلم نمیخواد چراغو روشن کنم. امروز از اون روزاییه که باید پتو بکشی رو خودت و همهاش رو بخوابی. اما من کجام؟ پشت میز نشستم و دارم از استرس ارائه این هفتهام میمیرم :) تقریبا دو روزی میشه که اصلا حوصله ندارم و همش خوابم میاد :) گریه میکنم و خیره میشم به صفحه لپ تاپ :) و با نگاه های بی رمقی به خیره شدن ادامه میدم... تا کی میخوام همچنان این کار رو کنم؟
معمولا آخر هفتهها زمانیه که میتونم فارغ از همه بدو بدوها و هیاهوهای هفته، با خودم خلوت کنم و انرژی درونیم رو بالا ببرم. آخر هفتهها همون زمانیه که اطرافم رو مرتب میکنم و اگه لازم باشه یک سری لباسهام رو میشورم و از این دست کارها. برام آرامشبخشه که میتونم کارهام رو تیک بزنم :) من عادت ندارم برای کارهام ساعت تعیین کنم. دوست ندارم توی چارچوب قرار بگیرم. پس فقط کارهام رو لیست میکنم و شروع میکنم دونه دونه انجامشون بدم. بالاخره مدل برنامهریزی منم این شکلیه دیگه :) همه که قرار نیست مثل هم باشند.
دستام یخ کرده ولی از درون گرممه. البته که انتظار ندارم درک کنید این وضعیت رو :)))) یکم که بگذره بهتر میشم. امیدوارم...
مهربانم، حدود 4 ماهی هست که برات ننوشتم. نمیدونم چرا. من که خیلی باهات حرف زدم اما احتمالا یادم رفته مکتوبشون کنم. دختر ارزشمندم تمام دلهرههات رو درک میکنم، به رسمیت میشناسم و بهت حق میدم. اما تو گیر و دار این دوران ملالآور مبادا یادت بره که چقدر دوستت دارم❤️ الان کمی استراحت کن و بعدش با هم حلش میکنیم. مگه دفعههای قبلی هم همین کارو نکردیم؟ دستتو محکم میگیرم و با هم تمومش میکنیم :)
دوستدارت: اون وجهِ همیشه پذیرایِ تو :)