طناب پاره شده رو با دست محکم نگه داشتن
شاید باید شیشهٔ ذهنت رو تمیز کنی تا همه چیز رو روشنتر ببینی :)
هنوز هم تو وجودم یه زمستون سخت و طاقتفرسا رو احساس میکنم. باید دستام رو به هم بمالم و حتی اونا رو جلوی صورتم ببرم و توشون "ها" کنم تا گرم بشن. بعدشم اونا رو بذارم تو جیبم، لبخند بزنم و امیدوار باشم از پس این زمستونم برمیام...
توی زندگی من هیچچیز آرامشبخشتر از تنهایی نبوده. شاید من تنها کسیام که واقعاً برای خودم عجیب نیستم. بقیه که پشت سرم میگن:" مهربان رفتارهای خاصی داره و هرکسی نمیتونه باهاش بسازه." البته باید بگم این حرف چندان ناراحتم نکرد. به جز اونجاش که به یکی از دوستانم گفته بودن:" فقط تو تونستی باهاش کنار بیای!"
به نظر میرسه من هیچوقت نمیتونم دوستیهام رو حفظ کنم. گاهی حس میکنم دارم نفس نفس میزنم و خسته شدم از اینکه سعی میکنم اون رشتهٔ بین خودم و یه آدم دیگه رو نگه دارم تا پاره نشه. اگه پاره بشه چی میشه؟ خب احتمالاً یه دوست خوب رو از دست میدم و این اگرچه که قلبمو به درد میاره ولی کاری براش نمیتونم بکنم. یعنی بلد هم نیستم. چون ناراحت میشم از اینکه پس اون چرا کاری نمیکنه و با اکراه جلو میرم. از یه جایی به بعد اون ناراحتی برام پررنگتر از اهمیت دوستیم میشه و دیگه نمیرم جلو :) البته احتمالا این یه جورایی ضعف به شمار میاد ولی امیدوارم اگه چیزیه که بهم آسیب میزنه، کنارش بذارم.