پروژه
استرس خیلی زیادی دارم :) من واقعاً نمیدونم قراره این پروژه رو چطور بگذرونم :) آخر هفتهها مثل برق و باد میگذره. البته آخر هفته که چه عرض کنم! روزی نیست که کاملاً مال من باشه، البته فعلاً. یه گوشهای از سختیهای زندگانی هم قطعاً همینه. حال جسمی چندان جالبی هم ندارم الان تازه :]
بزرگتر که میشی، جنس استرسهات هم فرق میکنند. یه زمانی سر امتحان مدرسه استرس میگرفتی، بعد میشه پروژهٔ دانشگاه، بعد میشه کسب و کارت، همسرت، فرزندت(البته اگه بخوای ازدواج کنی و بچهدار بشی) و...
امروز پاشدم رفتم دانشگاه چون به استادی که این ترم هیچوقت سر کلاسهاش حاضر نبودم، قول داده بودم از این به بعد کلاسهاش رو شرکت کنم :) البته دلیل نرفتن به کلاسهاش پیچوندن نبود، واقعاً نمیشد که برم. خیلی وقتا از شدت خستگی، نمیتونستم از خواب بیدار شم و این خستگی هم یه خستگی معمولی نبود. خستگی کل هفته بود. جالب اینجاست که به خودشم حقیقت رو گفتم :] ولی خب امروز خیلی بهتر میشد اگه نمیرفتم. از نظر جسمی خوب نیستم و بهتر میبود استراحت میکردم.
حقیقت اینه که من خیلی وقتا دویدم. یادمه روزهایی رو که مجبور بودم پشت سر هم کلاس برم. و اون موقع همکلاسیهای من، دوستهای من، در حال استراحت بودند. کاری به درست و غلطش ندارم. فقط چیزی که فهمیدم اینه که من به محض ورود به دانشگاه با مشکلات و چالشهای جدیدی دست و پنجه نرم کردم. چالشهایی که پیش از اون برام بیمعنی بود. الان که دارم فکر میکنم، قبل اون خیلی زندگی آروم و گوگولیای داشتم :))))) و الان بیشتر وارد جامعه شدم. بیشتر این دردها و سختیها رو میفهمم. دیگه خودم باید خیلی وقتا(میشه گفت تقریباً همیشه) تصمیم بگیرم. نمیتونم همهچیز رو بسپرم به مامان بابام. نمیتونم از زیر بار مسئولیتهام شونه خالی کنم و پشت والدینم قایم بشم. خودم باید مشکلات خودم رو حل کنم. خودم باید به ایدههای نو فکر کنم. اینا برای من در عین سخت بودن، زیبا هستند🥰❤️ سختیهایی که تو رو تغییر میدن و باعث میشن دریچهٔ نگاهت به جاهای بهتری باز بشه. دشواریهای زندگی باعث میشن قدر آسایشت رو بیشتر بدونی :)