شاید دگرگونی!
ترم پیش آخرین چیزی که بعد از امتحانات باید تحویل می دادم، مقاله روش تحقیقم بود. یادمه چند روز خودمو تو اتاق حبس کرده بودم تا دونه دونه پروژه ها و تکالیفم رو تحویل بدم. ددلاین ها همه پشت هم؛ یکی امروز، یکی فردا، یکی پس فردا و همچنان. نمیشد فرصتی رو از دست داد چون اونجوری مثل دومینو همه چی پشت سر هم ویران میشد. اینا همه از بدبختیای دقیقه نودی بودنه ها :) و چقدررر آزاردهنده بود اون چند روز. چقدررر احساس ناتوانی میکردم ولی من باید قوی می بودم به خاطر خودم؛ تنها و تنها به خاطر خودم.
این ترم پروژه ها رو تحویل دادم فقط یکیشون مونده به علاوه امتحان فردا که باعث شده تا الان بیدار باشم. بازم تاکید میکنم اینا همشون از بدبختیای دقیقه نودی بودنه :)
فکر نمیکردم زندگی کسل کننده ای داشته باشم تا اینکه دیروز استادم برگشت گفت: به جز مهربان که همیشه در حال درس خوندنه بقیه تون چیکار کردید؟ :/// و منی که موقع امتحانا به بدبختی می افتم چون در طول ترم نخوندم :/// بعدشم زن حسابی وقتی میپرسی آخر هفته چیکار کردید مگه من درباره چیزی جز درس میتونم با تو صحبت کنم؟ :))) انتظار داری چه چیزی بهت بگم؟ تا چه اندازه وارد جزئیات زندگی خصوصیم بشم برات؟ اصن تو رو سننه :) والا! :))) مردم چه پرتوقع شدن :/
خسته م... گاهی خسته ای ولی نمیتونی بخوابی؛ نمیشه :) اما میدونم که آخرش قشنگه :)
کی بود که میگفت هرچی دوراندیش تر باشی، شادی ماندگار رو به شادی لحظه ای ترجیح میدی؟ :)) دوراندیشم شدیم رفت مهربانم :))))
احساس میکنم تعدادیتون رو از دست دادم. آدما گاهی با نبودنشون دوستاشونو از دست میدن :) البته که چیز تازه ای برای من نیست؛ من خیلیا رو از دست دادم :) انتظاری هم ندارم که وقتی وباتون نمیام، شما بیاید وبم و کامنت بذارید برام. میفهمم که ممکنه دلیلِ دیدتون، انتظار بازدید بوده باشه. خب فکر کنم خیلی طبیعیه و حق دارید :) به خصوص که مدت هاست هیچ کامنتی رو تایید نکردم. منم بودم احساس میکردم دارم با دیوار حرف میزنم پس میرفتم و پشت سرمم نگاه نمیکردم :)))) خلاصه مهربان بهتون حق میده^^ مراقب خودتون باشید هرجا که هستید :)