از اونجایی که اکثراً کلاس‌های ساعت ده تا دوازده رو می‌پیچوندم، روزهایی که از هشت صبح تا سه کلاس داشتم، اونقدر به چشمم نمی‌اومد :))) اما امروز بسیار خسته و له می‌باشم. سرمم خیلی درد می‌کنه.

کاش می‌تونستم احساساتمو نقاشی هم کنم. حداقل حالا به اونایی که در حال حاضر نقاشیِ خوبی دارند، غبطه خوردم...

دلم نمیخواد یک سری از فکرهایی که امروز کردم، حقیقت داشته باشه که اگه داشته باشه دلم میخواد از آدما دلیلش رو بپرسم؛ البته اونا باز هم بهم دروغ میگن :)

سرم رو گذاشتم رو بالش و دراز کشیدم. صدای قلبم رو می‌شنوم که به صورت یه نبض تو سرم می‌پیچه.

هنوز سرم درد می‌کنه‌.

بعضی وقتا دوست نداری حقیقت رو بفهمی چون اونوقت از نظر خودت یه احمقِ به تمام معنا به حساب میای.

ممکنه همه چیزهایی که دیدم واقعی باشه؟ :)

آره. اگه پارسال بود شاید احوالاتم با امروز دیگرگون می‌بود. شاید متفاوت‌تر می‌بودم. شاید صمیمی‌تر برخورد می‌کردم. اتفاقاً امروز هم سعی کردم عادی برخورد کنم اما نتونستم؛ نشد :) همیشه تو روابط اجتماعیم گند می‌زنم :) هم‌کلاسی‌هام کلا گرمای لازم رو ندارند پس همیشه انگار یه دیواری بینمون وجود خواهد داشت... شاید من هم اون گرما رو ندارم اما اون حس گرم، زمانی در من ایجاد میشه که طرف مقابلم ذاتأ اون رو داشته باشه و این، دست خودم نیست :)

میدونم که دورنمایِ من یه آدمِ سردِ بی‌تفاوتِ مغرورِ از خودراضیِ نچسب و منفعله اما این درواقع حقیقتِ من نیست :) مهم نیست که باور می‌کنید یا نه :) شاید در مرور زمان متوجهش بشید.

ساعت 23:07 ست و شب، آسمون رو پوشونده. یه دونه ستاره رو از این view می‌تونم ببینم. به نظرم آسمون شب خیلی باشکوهه...

یاد کلاس آخر امروز می‌افتم. استادم گیر داده بود به اینکه اندیشه چیست و بنیاد اندیشه چیست؟ خب زهرماره :/ خیلی بحث کسل‌کننده ای بود :)) و این چیزا برای این استادم خیلی جذاب و خفن می‌آد. نمیدونم؛ شایدم چون همیشه عادت کرده به تفکر منطقی. می‌گفت انیشتین اومده فیزیک کوپرنیک رو نقد کرده. کوپرنیک معتقد بوده Raum_Zeit(فضا_زمان) ثابته. مثلاً یه خودکار تو این مختصاتی که در حال حاضر وجود داره، حتی صدها هزار سال به عقب هم برگرده، باز هم همین رفتار رو خواهد داشت و به همین شکلی که الان هست خواهد بود. اما هنر انیشتین این بوده که اومده گفته سرعت و جرم می‌تونن فضا_زمان رو تغییر بدن. مثلاً اگه جرم جسمی از یه حدی بیشتر باشه، فضا_زمان اطرافشو خم می‌کنه یا اینکه برای دو جسم با دو سرعت متفاوت، زمان به شکل متفاوتی میگذره. استاد می‌گفت اینا حدسیات انیشتین بوده و درواقع میشه گفت تئوری‌هاش. اما شاید بنیاد همه این دانش‌ها چیزی جز فانتزی نبوده باشه :)) این، بسیار قشنگ بود به نظرم^^

درونم یه مقدار احساس ناامنی می‌کنم؛ احساسی که هیچوقت به این شکل نداشتمش :) یه سری چیزها همیشه قراره تو گنجینه قلبم پنهان بمونه و به کسی نشونش ندم. انگار بعضی خاطرات هم همونجا امن باقی می‌مونن. من در برابر آدمایی که یه روزی دوسشون داشتم اینگونه خواهم بود. یه سری چیزا برای همیشه فقط بین خودمون می‌مونه و اینا اون ناب‌ترین‌ها هستند. [یعنی ممکنه آدما به افراد دیگه اونقدر نزدیک بشن که این چیزا رو فراموش کنند؟ :) ]

صدا قشنگ😎😂 [فقط خودم میدونم چرا اینو گفتم]

منطقم بهم میگه چیزایی که الان نوشتم رو پست نکنم. همش تصویر روانشناسم میاد جلوی چشام که می‌گفت: دروغه؛ همش دروغه :)

یعنی واقعاً همش دروغه؟ من تو رویام؟ همه چی از اول یه دروغ بوده؟ یا بعداً تبدیل به دروغ شده؟

دلم میخواد حقیقت رو بفهمم؛ هرچه زودتر.

و تنها حقیقته که میتونه حالم رو خوب کنه حتی اگه تلخ‌ترین باشه. چون حداقل میدونم که یه چیز واقعی و استواره و قرار نیست فرو بریزه...

امروز بعدازظهر دراز کشیده بودم و چشمام رو بسته بودم. دنیایی رو تصور کردم که هیچکس دوستم نداشت حتی اونی که یقین داشتم همیشه دوستم خواهد داشت. اما با همون چشمان بسته تو یه فضای خالی، یه آدم رو دیدم و اون احتمالاً خودم بودم. این، به این معناست که حتی اگه هیچ موجود زنده‌ای دوستم نداشته باشه، خودم ذاتأ خودم رو دوست خواهم داشت. اون لحظه، احساس رهاییِ بی‌اندازه‌ای داشتم.

وقتی دو تا درونگرا، یه روزِ اجتماعیِ سخت و پر از آدم رو پشت سر گذاشته باشند، دیگه تو راه برگشت انرژی حرف زدن با همدیگه رم ندارند :))) و این، دلیل سکوتمه. انگار باتری اجتماعی بودنم خالی شده به عبارتی.