نمی‌دونم شما چقدر به فال حافظ اعتقاد دارید ولی من هروقت فال گرفتم حالا به هر نحوی، مخصوصاً اونایی که خریدم این حسو بهم دادند که واقعی اند امروز که داشتم از دانشگاه برمی‌گشتم، یه پسربچه یه فال داد دستم و من هرچی گفتم نمی‌خوام و اینا، نفهمید. یعنی فهمید ولی پسش نگرفت حتی حس کردم نمی‌خواست ازم پول بگیره که من در نهایت سرمو بردم جلو ازش پرسیدم چقدر میشه؟ گفت: هرچقدر که دلت می‌خواد :) منم حالا یه مقدار پول بهش دادم(اینجا نمیگم چقدر که ریا نشه😌🙂😂)

و اما اینچنین فرمود خواجه حافظ شیرازی:

همچو جان از بر ما سرو خرامان می‌رفت

متغیر شده از بنده گریزان می‌رفت

چون همی گفتمش ای مونس دیرینه من

سخت می‌گفت و دل آزرده و گریان می‌رفت

تفسیرش قشنگه. میگه: اگر احساس می‌کنید ضروری است در زندگی‌تان تغییری ایجاد کنید، تأمل نکنید، فرصت خوبی است برای نشان دادن قابلیت و استواری شما. در نهایت هم گفته، خدا رو فراموش نکنید :)

امروز استادمون می‌گفت زبان فارسی دو جا خشکید و دست به خودکشی زد. یکیش زمانی که پویه‌های مرکب رو به جای پیوسته‌ها استفاده کردیم مثلاً به جای گریستن گفتیم گریه کردن!

و یکی هم زمانی که آرتیکل از زبان فارسی حذف شد. می‌گفت توی اوستا اسم‌های ما هم مثل بعضی زبان‌های دیگه جنسیت داشتند ولی امروزه حذف شده و اسامی فارسی دیگه جنسیت ندارند...

امروز باقی مونده ارائه‌م رو تحویل دادم و استادم تشویقم کرد و گفت ببخشید که جلسه پیش که فرصت نشد ارائه بدید، نشد به نحو درستی ازتون تشکر کنم🥰 و بچه‌ها هم برام دست زدن تازشم😌 باعث شد حس بدی که جلسه قبلی با رفتارش بهم داده بود از بین بره. البته همه ارائه‌های امروز خوب بودن^^ دختره خیلی آروم و با اعتماد به نفس ارائه داد و در حین ارائه هم سرشو میاورد بالا و به بچه‌ها نگاه می‌کرد. نشون میداد با علاقه سرچ کرده و مطالب رو خونده. اون کلا researcher قوی ایه. خب به هرحال باید بگذره تا این ارتباطات رو یاد بگیرم. باید بگذره تا اعتماد به نفسم بره بالاتر. باید بگذره تا با بچه‌ها اوکی‌تر بشم. البته از وقتی که یادمه من معمولاً یا با یه نفر بودم یا نهایت یه اکیپ سه چهار نفره :)))) بیشتر از اون تیپ من نبوده :)))) البته ممکنه تغییر کنم و می‌خوام ببینم زندگی چی برام پیش میاره...

امروز با یکی چشم تو چشم شدم و با اینکه میشناختمش هول شدم و یه جوری رفتار کردم که انگار نه انگار میشناسمش😐 اصلا نمی‌فهمم چرا بعضی وقتا اینجوری واکنش نشون میدم🤦🏼‍♀️ باعث خجالتم میشه این رفتارم🤦🏼‍♀️ تازه یکی از سال پایینی های راهنماییم رو هم دیدم🥲 و با اونم دقیقاً همین رفتار رو کردم🙂

فک نمیکنم با بعضی بچه‌های کلاس، هیچ جوره بتونم اوکی بشم. بعضیاشون خاطرات بدی رو برام زنده می‌کنند🙂

جلسه کافکاخوانی امروزمون خوب گذشت. یکی از بچه‌ها در مورد به پوچی رسیدن گفت. دوست داشتم می‌تونستم عقایدمو باهاشون به اشتراک بذارم. امروز خیلی نتونستم صحبت کنم ولی حداقل سعیمو کردم تا حدی حرف بزنم و مشارکت داشته باشم. قدم‌های کوچیک ارزشمندند :)

خیلی خسته‌م... واقعاً فکر نمیکردم اینجوری بشم یه روزی 😴