اپیزود هشتاد و دو

مهمان این قسمت برنامه آقای محمدرضا شرفیِ خَبوشان بود‌. به نظرم معلم ادبیات بودن خیلی بهشون می‌اومد و موضوع دیگه‌ای که توجهم رو جلب کرد، این بود که چقدر منسجم و پیوسته و بدون قطع و وصلی صحبت می‌کردند. واقعاً تعداد افرادی که اینطوری می‌تونند صحبت کنند زیاد نیست.

می‌دونستید که در دوره‌ی مظفرالدین شاه قاجار، 5000 نسخه‌ی خطی از کتابخانه‌ی سلطنتی به سرقت برده شده؟ :) اون هم با همکاری شخصی به اسم لسان‌الدوله که کتابدارباشی سلطنتی بوده... خیلی دردناکه...[اولین کتابی که امروز معرفی می‌کنم درباره‌ی این موضوعه]

شاید با خودتون فکر کنید کار اصلی یک نویسنده نوشتنه، ولی اینطور نیست. کار اصلی یه نویسنده پژوهش و جست‌وجو و تسلط به موضوعیه که می‌خواد درباره‌اش بنویسه. اینه که می‌تونه اثر رو بزرگ کنه و یه جورایی احترام به شأن مخاطب به شمار میاد. دقیقاً به همین دلیله که گاهی وقتا زمانی که یه اثر رو می‌خونیم، با خودمون می‌گیم چقدر پرمایه و مفیده و گاهی وقتا هم می‌گیم چقدر بی‌مایه و مزخرفه. انگار نوشته مغز نداره و مشتی چرند و پرندِ به هم پیوسته‌ست. اینجور کتاب‌ها رو به راحتی کنار بذارید. فقط تلف کردن وقته.

چی باعث می‌شه یک نویسنده رنجِ نوشتن رو بر خودش هموار کنه و بنویسه؟ اون چیز، احساس ضرورت نوشتنه و این احساس، توأمان با لذتی هست. پس درواقع دریافتن لذت‌های متعالی باعث هموار کردن رنج‌ها بر نویسنده می‌شه.

در مورد سفر با دوچرخه صحبت شد که خود آقای شرفیِ خَبوشان انجامش می‌دادند. این نخستین باریه که بعد از سال‌ها دلم برای دوچرخه‌سواری تنگ می‌شه :") بچه که بودم یه دوچرخه‌ی بنفش داشتم که اولش کمکی داشت و بعدش که یاد گرفتم اون کمکی‌ها رو باز کردیم :) بعدها دوچرخه‌های بزرگ‌تری هم سوار شدم که از قد و قواره‌ی من بزرگتر بود و حتی پام به زمین نمی‌رسید. البته که بارها هم زمین خوردم ولی کلا خیلی خوش می‌گذشت :))))) فکر کن نویسنده باشی و با دوچرخه سفر کنی. طبیعتاً باید یه دفترچه و خودکار هم همراهت باشه تا گاهی بزنی بغل و یه چیزهایی رو یادداشت کنی⁦(⁠.⁠ ⁠❛⁠ ⁠ᴗ⁠ ⁠❛⁠.⁠)⁩

اگه دوست داشتید در مورد گیاه آنُخ که یه گیاه کوهی در قوچان هست و ازش دمنوش درست می‌کنند تحقیق کنید. جناب شرفیِ خَبوشان می‌گفتند خیلی گیاه خوبیه🌿

برنامه‌ی کتاب‌باز آرزو داشته که روزی مردم ما کتابخون‌ترین مردم جهان بشن. بازخوردی که هر مهمون به این آرزو نشون داد متفاوت بود. یه سریا با خوشحالی می‌گفتند که شدنیه و آرزوی ما هم هست. یه سریای دیگه هم با تلخی می‌گفتند خیلی امیدی به این مسئله ندارند. بذارید من نظر خودمو نگم که بیش از این ناامید نشیم و همچنان با امید بهش باور داشته باشیم :)

این بخش رو با این دو بیت از سعدی به پایان می‌برم:

جنگ از طرف دوست دل‌آزار نباشد

یاری که تحمل نکند یار نباشد

گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت

بسیار مگویید که بسیار نباشد

🌲 کتاب‌هایی که ازشون اسم برده شد: بی‌کتابی محمدرضا شرفیِ خَبوشان، بالای سر آب‌ها محمدرضا شرفیِ خَبوشان، عاشقی به سبک ون‌گوگ محمدرضا شرفیِ خَبوشان، نامت را بگذار وسط این شعر محمدرضا شرفیِ خَبوشان، از واژه‌ها تُهی محمدرضا شرفیِ خَبوشان، طعم خوش واژه‌ها و یادداشت‌های بی‌اهمیت یک شاعر شهرنشین محمدرضا شرفیِ خَبوشان، شرح زندگانی من عبدالله مستوفی و سفر به سرزمین کوبلای‌خان مارکو پولو.