اپیزود هفتاد

مهمان‌های این قسمت برنامه آقایان مجتبی شکوری و رشید کاکاوند بودند.

همیشه این ویژه برنامه‌ها پُر از درس‌های جدید هستند و نوشتن درباره‌شون هم دشوارتره. البته باید بگم خوشحالم که باز هم به قسمتی از مضارب ده رسیدم و یه آخ عیش جانانه از اعماق وجودم برمی‌آرم⁦(⁠◕⁠ᴗ⁠◕⁠✿⁠)⁩

در ابتدا برسیم به قسمت جناب شکوری:

اول از همه اینو بگم که دکتر مجتبی شکوری تو این قسمت به من وایب پسربچه‌های تپلی رو دادند که تازه از حموم دراومدند :)))))) منظورم از تپل از نظر صورته نه بدن. صورتی که لُپ‌هاش کاملا مشخص باشه :)))))

در قسمت پیشین به این موضوع پرداختیم که خودپنداری ما به خانواده و مدرسه خیلی مربوطه و این دو ارگان تأثیر خیلی زیادی روی این مسئله دارند. در اون قسمت بیشتر به قسمت مدرسه پرداخته شد. حالا می‌خواهیم به خانواده بپردازیم.

قبل از اون باید اینو بدونیم که نتایج و رویدادهای گذشته برای ما یه چارچوبی ساخته و ما رو درون خودش زندانی کرده. ما فکر می‌کنیم حد ما همینیه که الان هست. شغل و درآمد و چیزای دیگه‌مون هم در همین حد قراره باقی بمونه و پیشرفت خاصی براش متصور نیستیم. این، زندان خودپنداریه که درواقع توی ذهنمونه و حقیقت نداره ولی ما رو عقب نگه می‌داره. به قول شکسپیر «هیچ زندانی به اندازه‌ی زندانی که نمی‌دونیم درش قرار داریم، ما رو محدود نمی‌کنه.» چون اگه نسبت به زندانی که درش قرار داریم، شناخت پیدا کنیم، طبیعتاً زندانی بودن رو انتخاب نخواهیم کرد و یه تلاشی برای بیرون اومدن از خودمون نشون می‌دیم.

پس قدم اول اینه که بدونیم زندانی هست و ما توی اون زندان قرار داریم. قدم بعدی اینه که به بررسی این زندان بپردازیم. بفهمیم مصالح دیوارها از چیه؟ مساحت این زندان چقدره؟ و چیزهایی از این دست. در این قسمت قراره به نقش خانواده در ایجاد این زندان بپردازیم.

ببینید، یه سری تله‌هایی توی زندگی وجود داره که ممکنه گرفتارشون شده باشیم. این تله‌ها به دوران کودکی ما برمی‌گردند. ما رفتارها و زخم‌های دوران کودکی رو در بزرگسالی بازآفرینی می‌کنیم. بهتره با چند مورد از این تله‌ها و نحوه‌ی بازآفرینی اون‌ها در بزرگسالی آشنا بشیم:

_تله‌ی رهاشدگی: اتفاقاتی مثل طلاق والدین یا فوت یکی از والدین در کودکی می‌تونه احساس ناامنی شدید و ترس زیاد از تنهایی رو توی کودک به وجود بیاره. این کودکان این احساس رو در روابط بزرگسالی‌شون به سه صورت بازسازی می‌کنند:

  1. حمله: افرادی می‌شن بسیار متعصب، حساس و حسود. به شدت طرف مقابل رو محدود می‌کنند چون نگران تنها شدن هستند.
  2. تسلیم: به شدت به طرف مقابل امتیاز می‌دن. بیش از حدی که لازمه برای موندن طرف تلاش می‌کنند.
  3. فرار: این افراد از ترس رهاشدن و تنها موندن اصلا وارد رابطه‌ای نمی‌شن و به قول جناب شکوری، بازی نکرده می‌بازند.

_تله‌ی استحقاق: اینا افرادی هستند که در کودکی فقط ازشون تعریف شده و به صورت غیرطبیعی فقط مورد تمجید قرار گرفتند. این افراد در بزرگسالی وقتی از خونه خارج می‌شن، به شدت آسیب می‌بینند، چون جامعه مثل پدر و مادرشون باهاشون مهربون نیست و تحویلشون نمی‌گیره.

_تله‌ی وابستگی: این افراد در بچگی به شدت توسط والدینشون مراقبت شدند. یعنی به عبارتی والدینشون هیچوقت کمکی‌های دوچرخه‌شونو باز نکردند که اینا خودشون دوچرخه‌سواری رو یاد بگیرند. این آدما در بزرگسالی توانایی رشد فردیت و استقلالشون رو از دست می‌دن و تبدیل به آدمایی می‌شن که یا به شدت وابسته‌ی آدم‌هان و بدون اونا توانایی زندگی و تصمیم‌گیری ندارند. یا به شدت آدما رو به خودشون وابسته نگه می‌دارند.

_تله‌ی اطاعت: این آدما در کودکی والدین بسیار کنترلگری داشتند که دائماً کنترلشون می‌کردند و زندگی‌شون رو تحت سلطه‌ی خودشون قرار داده بودند. اینا در بزرگسالی با آدمای سلطه‌گر، کنترلگر و خودخواه وارد رابطه می‌شن و فرمون زندگی‌شون رو به دست این افراد می‌سپارند. یا با افرادی به شدت نیازمند و آسیب‌پذیر وارد رابطه می‌شن و داوطلبانه یا از روی ترس برای برآوردن نیازهای اونا تلاش می‌کنند و خودشونو از یاد می‌برند. مطالب این بخش رو از اینجا برداشتم. به نظرم مفید بود.

_تله‌ی آسیب‌پذیری: این تله رو والدینی که دنیا رو برای بچه‌هاشون ناامن و ترسناک جلوه می‌دن، برای اونا می‌سازند. اینجور والدین دائماً می‌گن: «این کار رو نکن، ترسناکه! اینجا نرو، آسیب می‌بینی!» این بچه‌ها وقتی از خونه میان بیرون، همش این حس رو دارند که دنیا بزرگه و اونا بزرگ نیستند. دنیا قدرتمنده و اونا قدرتمند نیستند.

_تله‌ی نقص-شرم: این تله معمولاً مخصوص بچه‌ی اول خانواده‌ست. همه‌چی این بچه باید Perfect باشه. والدین این بچه‌ها همش اینجور حرفا رو می‌زنند: «این کار رو نکن! اون کار رو بکن! چرا این کار رو کردی؟ اونجا چرا این حرفو زدی؟ چرا اونجوری رفتار کردی؟» این بچه‌ها در بزرگسالی یا عیب‌جو می‌شن و همش عیب بقیه رو می‌بینند و از ارتباطاتشون لذت نمی‌برند. یا هم با این تصویر خونه رو ترک می‌کنند که «من پُر از عیبم. من شایسته‌ی دوست داشته شدن نیستم.» از خجالت‌زده کردن بچه‌ها برای تربیتشون استفاده نکنیم. از احساس شرم دادن به بچه‌ها به عنوان یه اصل تربیتی استفاده نکنیم :)

یکی از چیزهایی که خودپنداری ما رو تغییر می‌ده این یازده تا تله‌ست. (در اینجا شش مورد بیان شد البته. ادامه‌اش رو می‌تونید توی اولین کتابی که در ادامه معرفی می‌کنم بخونید.)

حالا ما چجوری می‌تونیم خودپنداری بهتری برای خودمون ایجاد کنیم؟

اول از همه لازمه بدونیم هیچ روش تربیتی کاملی وجود نداره، ولی با گفت‌وگو می‌تونیم بهترش کنیم.

دوم اینکه والدین باید بدونند که بار زندگی نزیسته‌ی اون‌ها نباید به دوش بچه‌هاشون باشه. (اگه دوست داشتی پزشک بشی و نشدی، بچه‌ات قرار نیست به جای تو پزشک بشه.)

سوم بچه‌ها با دیدن یاد می‌گیرند و نه با نصیحت کردن. اگه می‌خوای به بچه‌ات متمدن بودن و بافرهنگ بودن رو یاد بدی، ابتدا خودت باید یک انسان متمدن و بافرهنگ باشی، نه که فقط حرف بزنی و در عمل یه چیز دیگه از خودت نشون بدی.

چهارم بچه رو از رفتارش جدا کنیم. اگه یه روزی اون بچه دروغی گفت،

بهش بگیم: من می‌دونم حرفی که زدی دروغ بود✅

بهش نگیم: تو یه دروغگویی❌

یا اگه کار بدی انجام داد،

بهش بگیم: کارت واقعاً بد بود✅

بهش نگیم: تو آدم بدی هستی، دیگه دوستت ندارم❌

پنجم به نقاشی‌های بچه‌هامون توجه کنیم. دیدید وقتی می‌خوان خونه بکشن، یه خونه‌ی شاد می‌کشن با اعضای خانواده‌ای که دارند به پهنای صورت می‌خندند؟ این تصور، چقدر شبیه واقعیت زندگیمونه؟ سعی کنیم خونه‌مون رو شبیه این تصور کنیم. یه خونه‌ی "امن" برای بچه‌هامون بسازیم.

ششم همدلی کردن رو یاد بگیریم. همدلی رابطه‌ی یه شفادهنده با یه مجروح نیست. بلکه رابطه‌ی دوتا آدم با سطح یکسانه. تو نمی‌تونی به تاریکی‌های آدمی وارد شی وقتی تاریکی‌های خودتو ازش پنهان می‌کنی، وقتی ضعف‌های خودتو ازش پنهان می‌کنی :) این در مورد پدر و مادر بودن هم صدق می‌کنه. درواقع پدر و مادر بودن به معنی بی‌نقص بودن نیست. گاهی لازمه ما هم خودمونو در سطح بچه‌مون بیاریم پایین و از عیب و نقص‌هامون بهش بگیم. موهبت ناقص بودن رو از بچه‌هامون دریغ نکنیم.

پس از این صحبت‌ها برسیم به قسمت جناب کاکاوند:

در این بخش در مورد نیما یوشیج صحبت شد. همون‌طور که می‌دونید لقب پدر شعر نو رو به ایشون دادند. نیما دید که شعر ما نیاز داره با زمانه‌ی خودش همراه بشه و این کار رو هم کرد. آقای یوشیج پیشنهادهایی درباره‌ی فرم شعر داد که شعر آزاد بشه از وزن ثابتی که توی مصراع‌های مساوی تکرار می‌شه. اون می‌خواست شعر رها بشه از قافیه‌ای که منظم در جای مشخصی میاد و دست و پای شاعر رو می‌بنده. نیما می‌خواست اونقدر به قافیه مقید نباشه که حتی گاهی قافیه در شعر حکومت کنه! البته پیشنهاد اصلی نیما "فرزند زمان بودن" بود. یعنی شاعر به عنوان یکی از افراد جامعه، روزگار خودشو روایت می‌کنه و به مسائلی می‌پردازه که ممکنه این مسائل، مسائل کاملاً شخصی و عاطفی و خانوادگی یا مسائل اجتماعی باشه. شاعر خواه ناخواه تحت تأثیر جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنه قرار می‌گیره. مثلاً خود نیما مازندرانی بوده و اونجا زندگی می‌کرده. توی شعرش هم عناصر بومی مازندران مثل رودها و کوه و جانوران و گیاهان و فرهنگ مردم مازندران دیده می‌شه. یا مثلاً سهراب اهل کاشان بوده و همین چیزها رو در مورد کاشان تو اشعارش بازتاب داده. یا حتی اخوان که عناصر بومی مشهد تو شعراش دیده می‌شه.

یه قسمتی از شعر صدای پای آب سهراب هست که می‌گه:

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابی

پدرم پشت زمان‌ها مرده است

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد

پدرم وقتی مرد پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسيد:‌

چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسيدم:

دل خوش سيری چند؟

کاشانی‌ها معتقدند که اگه یه خانومی باردار باشه و یه‌هو شوکه بشه، بچه‌اش زیبا می‌شه. سهراب در این قسمت، مرگ پدرش رو که بیان می‌کنه، ترسیدن مادرش رو هم بازتاب می‌ده و در ادامه می‌گه: «خواهرم زیبا شد.» منظورش این بوده که مادرش ترسیده و بچه‌ی توی شکمش که خواهر سهراب بوده، زیبا شده :) این داره همین بازتاب دادن فرهنگ مردم یه ناحیه رو نشون می‌ده که اگه نمی‌دونستیمش، معنی شعر رو متوجه نمی‌شدیم.

🌲 کتاب‌هایی که ازشون اسم برده شد: زندگی خود را دوباره بیافرینید جفری ای. یانگ و جنت کلوسکو، جرئت بسیار برنه براون، جعفرخان از فرنگ آمده حسن مقدم، یکی بود یکی نبود محمدعلی جمالزاده، چرند و پرند علی‌اکبر دهخدا، از صبا تا نیما یحیی آرین پور، از نیما تا روزگار ما یحیی آرین پور، کتاب احمد عبدالرحیم طالبوف و افسانه نیما یوشیج.