047
مهمان این قسمت برنامه خانم شِرمین نادری بود. برای نخستینبار این نام رو در یکی از سریالهای تُرکی شنیده بودم. بنابراین شاید ریشهی این اسم ترکی باشه. البته مطمئن نیستم¯\_(ツ)_/¯این قسمت از اون قسمتایی بود که با لبخند آغازش کردم و با لبخند به پایان بردمش :) شخصیت خانم نادری مثل یه چای قندپهلو تو یه روز سرد زمستونی میمونه؛ همونقدر دلچسب و خوش✨❤️
میدونی دوست من؟ نمیشه به شیوهی عصا قورت دادگان زندگی کرد. درست شنیدی، به شیوهی عصا قورت دادگان! یعنی خوب نیست آدم انقدر خشک و بدون انعطاف باشه. حالا منظورم از این اصطلاح چیه؟ منظورم اینه که نمیشه همهچیز رو از قبل دونست و سعی در کنترل همهی رویدادهای زندگی داشت. نمیشه اصلا اشتباه نکرد. هر آدمی بالاخره باید تجربه کنه، باید اشتباه کنه. درسته که وقتی کتاب میخونیم، از تجربیات دیگران آگاه میشیم و برای خودمون اندوختهای میسازیم از چیزهایی که هرگز تجربه نکردیم. این به ما کمک میکنه وقتی با یکسری مسائل روبهرو میشیم، بتونیم از اون اندوخته استفاده کنیم. ولی این نباید باعث بشه در مواجهه با هر رویدادی فکر کنیم قراره بدون اشتباه پیش بریم. ما به هرحال اشتباه خواهیم کرد اما حداقل با کتاب خوندن میتونیم با چشم بازتری تصمیم بگیریم و یه سری از اشتباهات رو تکرار نکنیم. چون همونطور که میدونید تاریخ تکرار میشه. صحبت از این شد که اگه هیتلر تاریخ خونده بود، ارتشش به اون صورت شکست نمیخورد. چون همین اشتباهی که هیتلر انجام داد رو قبل از اون ناپلئون انجام داده بوده و شکست هم خورده بوده. اگه هیتلر این رو میدونست، این کار رو تکرار نمیکرد و شکست نمیخورد. پس تاریخ خوندن بسیار مهمه :)
خانم نادری گفتند که ازشون پرسیده شده اگه میتونستند کسی رو در تاریخ بُکشند چه کسی رو انتخاب میکردند؟ ایشون در ابتدا به هیتلر فکر کردند اما بعدش به این نتیجه رسیدند که یه سری اتفاقات در تاریخ ناگزیر باید میافتاده و نمیشده هیچکاریشون هم کرد. اگه هیتلری وجود نداشت، شاید یکی بدتر از اون میاومد و خرابکاری بیشتری به بار میآورد.
توی این قسمت یه خانم تونسی هم بود که با یه لهجهی بامزهای به فارسی صحبت میکرد. من حسم این بود که لهجهاش شبیه عربزبانها هست. بعد رفتم سرچ کردم و دیدم مردم تونس عربی صحبت میکنند. البته بخش زیادیشون فرانسوی هم بلدند. این خانومه میگفت مردم ایران و تونس خیلی شبیه هماند. هردوتاشون زندگی کردن رو دوست دارند و متعصب نیستند :) خوشحالم که در مورد ما اینطوری فکر میکنه. امیدوارم همینطور باشه!
در یه مصاحبهای از خورخه لوئیس بورخس پرسیدند چه کتابهایی میخونه و ایشون در ابتدا از لغتنامه نام برده. ممکنه این موضوع برای یه سریا ملموس نباشه ولی برای منی که از همون ابتدا مهر عمیقی به واژگان داشتم، این کاملاً قابل درکه. یادمه معلم چهارم ابتداییام برای همهی کلاس یه فرهنگ واژگان خریده بود. یادم نیست از این مسخره بازیا بود که مادرا خودشون پول جمع میکردند و هدیه میخریدند، بعد توی کلاس به بچههاشون میدادند یا نه :))))) اصلا هرچی! مهم نیست که چه پروسهای طی شد. مهم اون فرهنگ واژگانه. من قشنگ یادمه گاهی اوقات مینشستم یه گوشه و ورقش میزدم یا هرجا یه واژهی تازه میشنیدم که معنیاش رو نمیدونستم، بهش مراجعه میکردم. زمان بچگی من اینترنت به این وسعت نبود و نمیشد با یه کلیک ساده توی گوگل همهچیز رو یافت. در نتیجه من واقعاً شیفتهی این کتاب بودم. باعث میشد خیلی چیزها رو یاد بگیرم.
فکر میکنم قبلاً بهتون گفته بودم که دانشنامهها رو هم خیلی دوست داشتم. دوتا دانشنامهای که به خاطر میارم، دانشنامهای دربارهی دایناسورها و دانشنامهای دربارهی مصر بود. من حتی بسیار شیفتهی جغرافیا و اطلاعات جغرافیایی بودم :))))))) میدونم، شاید این چیزا خیلی مورد علاقهی کودکان و نوجوانان قرار نگیره. من علایق متفاوتی داشتم و شاید یکی از دلایلی که از همون اول انقدر تنها بودم، همین شیفتگیهای متفاوتم بود. برای بچههای هم سن و سال من چیزهای دیگهای مهم و جالب بود و علایق من پیش علایق اونا یه جورایی نچسب و خشک و بچهمثبتوار به نظر میرسید. در حالی که اونا علایق بسیار پر زرق و برق و وسوسهانگیزی داشتند. البته علایق اونا هم جالب توجه بود ولی فقط برای سرگرمی، نه برای همهی روزهای کودکی و نوجوانی. من اینطوری فکر میکردم.
راستی این دو بیت از باباطاهر رو خیلی دوست دارم:
ته که نوشُم نهای نیشُم چرایی
ته که یارُم نهای پیشُم چرایی
ته که مرهم نهای بر داغ ریشُم
نمک پاش دل ریشُم چرایی
در فرجام یه پرسشی رو مطرح میکنم و دوست دارم بهش بیندیشید: آیا کسی که کتاب میخونه با کسی که کتاب نمیخونه یکیه؟
🌲 کتابهایی که ازشون اسم برده شد: قمر در عقرب: یا چگونه تاریخ حال ما را عوض میکند؟ شرمین نادری، ماهگرفتهها شرمین نادری، رویای تهران شرمین نادری، کتاب جادو شرمین نادری، تلخ و شیرین بلدیه(روزنامه خاطرات آقا جمال بلدیهچی) شرمین نادری، تلخون صمد بهرنگی، قصهی آه صمد بهرنگی، شما که غریبه نیستید هوشنگ مرادی کرمانی، قصههای مجید هوشنگ مرادی کرمانی، باد و برگ عباس کیارستمی، تاریخ بیداری ایرانیان ناظمالاسلام کرمانی، شرح زندگانی من عبدالله مستوفی، کلاس پرنده اریش کستنر، پولینا چشم و چراغ کوهپایه آنا ماریا ماتوته، بادبانهای سرخ آلکساندر گرین، دختر نارنج و ترنج سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، روزنامه خاطرات عینالسلطنه، روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، خاطرات تاجالسلطنه و خاتون هفت قلعه محمد ابراهیم باستانی پاریزی.
*واقعاً دلم میخواد کتابهای خانم نادری رو بخونم :)
*تلخونی که خانم نادری ازش اسم بردند داستان یه پسر شمالی بود که پاش مشکل پیدا کرده بود ولی هرچی گشتم نتونستم همون رو پیدا کنم. گویا آقای بهرنگی هم کتابی با این نام دارند. گفتم اونو به جاش بنویسم.
*با این اوصاف یکی دو تا کتاب رو خودم معرفی کردم.