044
مهمان این قسمت برنامه آقای محمد نادری بود. نقش هوشنگ توی شمعدونی فکر نمیکنم به این سادگیا از یاد کسی بره :))))))) یه شخصیت بیمزه که فکر میکرد خیلی بامزهست و بقیه هم خیلی محلش نمیذاشتند. ولی خب من شخصیت هوشنگ رو دوست داشتم :)))))) با این وجود محمد نادری در واقعیت چجوریه؟ بارزترین چیزی که در ایشون دیدم، ریشههایی از گستاخی بود و به نظرم از اوناست که توی جمعهای خانوادگی مجلس رو به دست میگیره و سعی داره گرمش کنه. نمیگم خوبه یا بد. صرفاً یه نوع شخصیته.
آیا تو هم توی زندگیات کتابی داشتی که برات عزیزتر از بقیه بوده باشه؟ که یه دلبستگی خاصی بهش داشته باشی و جای دنج و گرم و نرمی تو کتابخونهات داشته باشه؟ من وقتی خودم به این پرسش فکر میکنم، کتابی رو به صورت برجسته به خاطر نمیارم. یادمه دنیای سوفی رو خیلی دوست داشتم ولی نیمهکاره باقی مونده. شاید من هنوز بهترین کتاب زندگیام رو نخونده باشم. کسی چه میدونه؟¯\_(ツ)_/¯
یکبار در ستایش مکتوبشدهها چیزی نوشته بودم. در این قسمت برنامه صحبت از این شد که آنچه مکتوب میشه، به یادگار باقی میمونه ولی گفتههای شفاهی به مرور زمان کم و زیاد میشه و ممکنه یه چیزهایی درش تغییر کنه. دارم به این فکر میکنم داستانهایی که سینه به سینه نقل میشن چی؟ یعنی داستان اولیه چجوری بوده؟ آدما چه چیزهایی رو ازش کاستند و چه چیزهایی رو بهش افزودند؟ راستی اون کسی که در نهایت تصمیم گرفته این داستانهای شفاهی رو مکتوب کنه، چه کار بزرگی انجام داده! از یه جایی به بعد جلوی تحریف شدن بیشتر اون داستانها رو گرفته.
هممون تو طول روز زمانهای مُردهای داریم که هرکس به شیوهای اونا رو میگذرونه. یکی خیره میشه به دیوار و دچار ملال. اون یکی به بدبختیاش فکر میکنه. نفر بعدی آهنگ گوش میده. یکی دیگه یکی از کارهای عقبموندهاش رو انجام میده. بعدی با پارتنرش یا دوستش چت میکنه و تلفنی صحبت میکنه. یکی دیگه از این سر تا اون سر راه میره و باز از اون سر تا این سر و باعث میشه دنیا دور سر آدمایی که اطرافش قرار دارند، بچرخه. یکی تو فضاهای مجازی بیهدف میچرخه و مُدام اسکرول میکنه. یه آدمی هم هست که تو این وقتا کتابشو درمیاره و مشغول خوندنش میشه. اما این مهمه که توی اون مدت چه چیزی میخونه؟ این بستگی به چند مورد داره؛ از جمله اینکه اون شخص در اون زمان حوصلهی چه چیزی رو داره. دومین مورد هم اینه که چقدر تمرکز داره. آقای نادری میگفت ترجیح میده در این زمانها شعر بخونه که تمرکز زیادی نمیطلبه. حالا اینکه چه نوع شعری بهتره، به طبع و سلیقهی اون شخص برمیگرده.
راستش من خودم تازگیا علاقهی زیادی به شهر کهن در خودم احساس نمیکنم. یعنی فکر میکنم شهر کهن چیزی نیست که از طریقش بتونم وارد وادی شعر بشم. ترجیح میدم شعرهایی رو بخونم که بیشتر باهاشون ارتباط برقرار میکنم. ابتدایی که بودم، شعرهای پروین اعتصامی رو خیلی دوست داشتم. بعد رفتم راهنمایی و سهراب و فروغ و شفیعی کدکنی شدند شاعرهای مورد علاقهام. دبیرستانی که شدم، نسبت به اخوان ثالث حس بهتری پیدا کردم، مخصوصاً نسبت به "خوان هشتم" اش. من به راستی عاشق این شعرم :") دلم میخواد حالا که مدتیه از شعر دور بودم، دوباره بهشون رو بیارم❤️
یکی از فرقهای کتاب خوندن و فیلم دیدن اینه که آدم موقع کتاب خوندن در تصور کردن آزاده اما موقع فیلم دیدن، یه سری تصویرها به آدم تحمیل میشه و جایی برای خیالپردازی باقی نمیذاره.
صحبت از این شد که آدمایی که تو کانون اصلاح و تربیت هستند یا به طور کلی آدمهایی که خلاف میکنند، کسانی هستند که کتاب نمیخونند. پس کتاب خوندن سطح فرهنگ آدم رو بالا میبره و از بسیاری از این کارها جلوگیری میکنه.
🌲 کتابهایی که ازشون اسم برده شد: کلبهی عمو تام هریت بیچر استو، بردگان سیاه(مندینگو) کایل اونستات، ویران میآیی حسین سناپور، سه تفنگدار الکساندر دوما، رابینسون کروزو دانیل دفو و نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اوریانا فالاچی.
*کتاب آخر رو خودم معرفی کردم.