042
مهمان این قسمت برنامه آقای کاظم عقلمند بود. اینکه ایشون از مردم کاملا عادی بودند و به این برنامه دعوت شده بودند، برام جالب بود و تازگی داشت. البته حرفهای خوبی هم برای گفتن داشتند.
توی دوران کارشناسی، من یه استادی داشتم که خیلی برام عزیز بودند و الان هم هستند. با اینکه رفتارشون به مذاق بعضی دانشجویان خوش نمیاومد ولی از نظر من واقعاً انسان فرهیختهای بوده و هستند. خلاصه که کلی چیز ازشون یاد گرفتم. این استادم یه بار گفت روانشناسها چقدر سخاوتمندند که دانش خودشون رو انقدر راحت و به بیان ساده در اختیار مردم قرار میدن و بسیاری از مردم به همین خاطر از بسیاری از مسائل روانشناختی آگاهی دارند و فکر میکنند اینا مسائل سادهای هستند، حال اینکه ساده نیستند، فقط انقدر در دسترس بودند که به نظر ساده میان. موافقم باهاشون.
خیلی جالبه که دیشب داشتم به یه موضوعی فکر میکردم و در موردش با یکی از دوستان صحبت میکردم و امروز مشابه همون توی این برنامه بیان شد. آقای عقلمند گفتند که فقط رویدادهای مثبت رو توی صفحهی مجازیشون به اشتراک میذارند و رویدادهای منفی و غمانگیز رو برای خودشون نگه میدارند. دلیلشم اینه که نمیخوان ترحم مردم رو برانگیزند. این موضوع قابل تأمله. مثلاً خود من قبلاً فکر میکردم آدم هرچی واقعیتر باشه، اون چیزی که از خودش به اشتراک میذاره، بیشتر رنگ و بوی غم و شادی و رنج آمیخته با هم داره، مثل زندگی که آمیزهای از همهی ایناست. اما حالا از این زاویه هم بهش نگاه میکنم که ممکنه یه نفر درد و رنجش رو مخفی کنه و اونا رو به اشتراک نذاره، اما این به این معنی نیست که اونا رو تجربه نمیکنه. پس آدم میتونه واقعی باشه اما چیزی که ما ازش میبینیم فقط چیزهای شاد و اتفاقات خوب زندگی باشه. البته اگه تبدیل شدن به همچین آدمی باعث سرکوب و انکار رنجهاش نشه. در هر صورت هرکسی میتونه در این مورد خودش تصمیم بگیره.
یه ایدهی جالبی که آقای عقلمند بیان کردند این بود که چقدر خوب میشه وقتی کتابی رو تموم میکنیم، هرجایی که هستیم، اون کتاب رو بذاریم همونجا تا نفر بعدی هم بتونه بخونه و باز هرجایی که تمومش کرد، کتاب رو بذاره اونجا و به همین ترتیب. حالا من اگه یکم بخوام این ایده رو پرورش بدم اینجوری میشه که توی اتوبوسها و مترو(چه داخل واگنهای هر قطار، چه فضای انتظار) و یه گوشه از پارکها و هرجایی که میشه، یه سری سبد مانند بذارند و هرکس کتابی رو تموم کرد و دوست داشت، کتاب رو بذاره اونجا تا نفر بعدی بتونه بخونه(چون اگه سبدی وجود نداشته باشه، اون کتاب خیلی در معرض آسیب دیدن و باد و بارون قرار میگیره.) اینجوری این زنجیره ادامه پیدا میکنه و کار جالبیه. البته ممکنه یه سریا روی کتابهاشون حساس باشند ولی خوب میشد اگه چنین چیزهایی درست میکردند و هرکس یه مقدار برای این کتابها بودجه میذاشت و این کار قشنگ استارت میخورد.
🌲کتابهایی که ازشون اسم برده شد: جملات هشت ریشتری ترجمهی امیررضا آرمیون و مهرطلبی هریت بریکر.