040
مهمان این قسمت برنامه خانم متین ستوده بود. ایشونم دوست دارم و ازشون حس بدی نمیگیرم ولی اونقدرا هم که نشون میدن عمیق هستند، عمیق نیستند. یعنی این نظر منه :)))))))
قسمت امروز کتابباز باید قسمت خلاصه میبود ولی وقتی دیدمش، چندان چیز مفیدی بهم اضافه نکرد، تکراری بود و قبلاً دیده بودمش. بنابراین تصمیم گرفتم برم سراغ قسمت بعدی که این قسمت بود.
راستی راستی چهل روز شد که دارم این چالش رو جلو میبرم. به چلّه رسیدم بالاخره :) دمت گرم دخترم❤️
متین ستوده میگفت که حتماً روزی دست کم دو صفحه کتاب میخونه. من فکر میکنم آدم اگه اینکار رو انجام بده، لطف بزرگی در حق خودش میکنه. عادتی هم هست که بعد از دو سه هفته مداوم انجام دادن، در وجود هرکسی نهادینه میشه. خواهش میکنم سعی کنید این عادت رو در خودتون به وجود بیارید. اگر اولش دو صفحه زیادتونه، از نصف صفحه شروع کنید و یه هفته با همین روزی نیم صفحه برید جلو. از هفتهی بعد تبدیلش کنید به یک صفحه و باز یه هفته با همین روزی یک صفحه برید جلو. این که تثبیت شد، دوباره نیم صفحه اضافه کنید و یه هفته باهاش ادامه بدید و در آخر به دو صفحه میرسید. تازه وقتی شیرینی کتاب خوندن زیر زبونتون بره، گاهی وقتا میبینید بدون اینکه تعداد صفحات رو شمرده باشید، چند ساعتیه دارید کتاب میخونید و میرید جلو.
یه جملهی قشنگی خانوم ستوده روی یه بیلبوردی توی یه کشوری دیده بودند که نقلش کردند: «لطفاً اگر 24 ساعت از آخرین باری که کتاب خواندهاید یا آخرین باری که مسواک زدهاید بیشتر گذشته است، دهانتان را ببندید.» این میتونه تمرینی باشه برای اینکه همینجوری دهنمونو باز نکنیم و بدون فکر کردن چرت و پرت تحویل بقیه بدیم. به نظر من واقعاً جملهی مفیدی بود و میتونه در زندگی مورد استفاده قرار بگیره.
شما رو نمیدونم ولی منم مثل خانوم ستوده وقتی بچه بودم و سواد نداشتم، خیلی ولع خوندن رو در خودم حس میکردم. مامانم که برام مجله و کتاب میخرید و میخوند، دلم میخواست زودتر خوندن یاد بگیرم که خودم بتونم بخونم. به حروف واژههای فارسی خیلی دقت میکردم و همش از مامانم میپرسیدم: «این چیه؟ اون چیه؟» بعد میرفتم با خودم تمرین میکردم و سعی داشتم اون حرف و صداش رو یاد بگیرم :))))))) شاید بعد از کلاس اول ابتدایی که سواد یاد گرفته بودم، بیشتر از همیشه حس میکردم دانشی واقعاً به دردم خورده؛ دانشی که دریچههای زیادی رو به روی من باز میکرد.
صحبت از این شد که کتابخونهی هر آدمی شخصیتش رو نمایان میکنه. با اینکه تا حدودی با این استدلال موافقم اما فکر میکنم این همیشه درست نیست. مثلاً من قبلنا که شناخت درستی از سلیقهی کتاب خوندنم نداشتم، یه سری کتاب رو خریدم و توی کتابخونهام گذاشتم. آیا این به این معنیه که من این کتابها رو دوست دارم؟ خیر، اینطور نیست. آیا این کتابها واقعاً روی من تأثیر گذاشتند؟ نه واقعاً. فقط صرفاً اون موقع فکر میکردم جالباند و نبودند :) به نظرم آدما از کتابخونهی طاقچهی من بیشتر میتونند به شخصیت و علایق من پی ببرند :))))) البته که هنوز راه درازی در پیش دارم برای کامل کردن قفسهی خواندهشدههام. راستی طاقچه یه قابلیتی داره که میتونید وقتی یه کتابی رو خوندید و تمومش کردید، از طریق سه نقطهای که زیر هر کتاب وجود داره، به قفسهی خواندهشدهها اضافهاش کنید. اینجوری هم پیشرفتتون رو نشون میده و تاریخ میزنه که چه زمانی فلان کتاب رو تموم کردید، هم کتابهایی که خوندید جلوی چشمتونه. من مفید یافتمش😊
اونجایی که آقای صحت داشت میگفت فیلم اژدها وارد میشود بروس لی رو چهارده بار دیده، یاد داداشم افتادم که وقتی بچه بود چقدر این فیلم رو دوست داشت. باید بگم حدود پنجاه باری گذاشتش و من هربار همراهش دیدم :| قشنگ همهی سکانسهاشو حفظ بودم :) نانچیکو هم خریده بود و برای خودش تمرین میکرد :))))))) تازه داداشم از من کوچیکتره. این قضیه مال اون قدیم ندیما نیست...
🌲 کتابهایی که ازشون اسم برده شد: اولدوز و عروسک سخنگو صمد بهرنگی، اولدوز و کلاغها صمد بهرنگی، اتوبوس فهیمه رحیمی، پنجره فهیمه رحیمی، دنیای پُر امید نسرین ثامنی، یک سبد گل یاس نسرین ثامنی، پریچهر م. مودبپور، شیرین م. مودبپور، یاسمین م. مودبپور، یک لحظه روی پُل ر. اعتمادی، عالیجناب عشق ر. اعتمادی، سگ سفید رومن گاری، لبهی تیغ سامرست موام، خوبیِ خدا(شامل نه داستان کوتاه از نویسندگان امروز آمریکا)، همخونه مریم ریاحی، تاریخ غضنفری(روزگاران لرستان از آغاز تا عصر پهلوی که دو جلد است.)، بادبادکباز خالد حسینی، درنگ مرگ ژوزه ساراماگو، من مل تامپسون، دختری در قطار پائولا هاوکینز و به دنبال قطعهی گمشده شل سیلور استاین.
*بعضی کتابها به صورت مستقیم معرفی نشدند و با جستوجو پیداشون کردم.
*بعضی کتابها برای من تداعیکنندهی دوران تینیجری دهه شصتیا هست بیشتر :) هیچکدوم از این کتابها رو نخوندم و فکر نکنم مورد علاقهام باشه ولی ممکنه بعضیا دوست داشته باشند.