دیدار
ذوق یک دیدار
امروز برای اولین بار، دو تا از دوستان دانشگاهی ام را دیدم !
تجربه جالبی بود؛ کسی را ببینی ک پیش از این با او آشنا بوده ای در لحظات زیادی از دقیقه های عمرت، اما جسم فیزیکی اش را لمس نکرده ای و چشمانت بی واسطه او را ندیده اند !
دریاچه را دیدیم ! ب مدیترانه می ماند؛ لااقل ذهن من مدیترانه را تداعی می کرد ! خصوصا با صبحانه ای ک منظره اش آب بود و پرواز پرندگان !
دلم تنگ می شود برای وقتی ک صندلی من داشت ب پرواز در می آمد و دیدم ک قلبم هری ریخت. همانطور ک ب آسمانها صعود می کردم از این می ترسیدم ک زنجیرهایی ک مرا ب آسمان وصل می کند، ناگهان پاره شود و ...
اما نشد...
من در آسمان می چرخیدم و فریاد می زدم؛ با اینکه هر لحظه از سقوط کردن،در ذهنم ب وحشت می افتادم ! فریاد می زدم ک اجازه ندهم ترس های درونی ام مرا احاطه کنند ! دریاچه و کل دنیا زیر پاهایم بود؛ پاهایی ک معلق بودند !