درخشان شدن
در ابتدا خیلی ذوق دارم که یه آهنگ قشنگ با حس سریال شهرزاد رو مُهر کنم به این پُست🥰💚
بر این تلاشم که دیگه شبها بیدار نمونم. هر دلیلی که میخواد داشته باشه. خوابم که به هم بریزه کلافه میشم. با اینکه توانایی عجیبی در بیدار موندن دارم و شده که بارها شب اصلا نخوابم و صبحش همچون کسی که خواب هفت پادشاهو دیده سرحال باشم ولی دیگه نمیخوام. ارزششو نداره. خیلی بهم آسیب میزنه.
امروز خیلی خسته بودم چون دیشب تنها دو ساعت خوابیده بودم(البته که بهتر از هیچیه) و میبایست از صبح تا شب بیرون میبودم و کوتاه بگم: کار و زندگی.
فکر میکنی جنگیدن با خودت چه شکلیه؟ شکلِ نخوابیدنه وقتی داری از بیخوابی میمیری. شکلِ ادامه دادنه وقتی تشنهٔ تسلیم شدنی...
و من امروز با خودم جنگیدم :)
میخوام یادت بمونه که هیچچیزی تصادفی نیست. بعدها نگی خوششانس بود. میخوام تلاشهامو ببینی وقتی بقیه دارند استراحت میکنند.
تهش به خودم میگم: شایستهش بودی قشنگم💜 میدونم.
البته که غمگین میشم، ناامید میشم، گریه میکنم اما میکوشم که زندگی کنم.
خسته و له از قطار پیاده شدم و روی یکی از صندلیهای ایستگاه مترو نشستم. این کارم اونقدر ناگهانی بود که یه خانومه برگشت بهم نگاه کرد و گفت: "خوبی عزیزم؟ شکلات میخوای؟ احساس کردم سرت گیج رفت. چون من خودم اغلب اینطوری میشم." نگم که چقدر اکلیلی شدم✨💛 ازش سپاسگزاری کردم و گفتم: "خوبم، ممنونم ازتون. نیازی نیست." وقتی رفت با خودم گفتم: "خدایا این آدما رو از زمین کم نکن." آمین💙
خوشحالم که یه همکلاسی دارم که مهندس معماریه. میدونستم که از طراحی کردن به طور کلی لذت میبره. چندتا پرسش ازش پرسیدم و بعد نمیدونم چی شد که قضیه کتابخونهم رو بهش گفتم و اونم خیلی با علاقه گوش داد و دوست داشت همکاری کنه :) سپس گفت اگه به معمار دیگهای هم گفتی میتونیم طرحهامونو پیشنهاد بدیم و رقابت کنیم. من که موافقم. آیا این مبارزه رو میپذیرید مهندسان عزیز؟ تهش من یکی از طرحها رو برمیگزینم🥰
حرف که میزدم بهم گفت: چقدر با ذوق درباره چیزایی که دوسشون داری صحبت میکنی. انگار که واقعاً هستند. خیلی رئاله. و اینجا برای بار دوم اکلیلی شدم✨💛
توی راه داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم و من به اینهمه بدبختی بد و بیراه میگفتم:
برام قشنگه که دیدگاه آدما به من، یه دختر قویه. اینم بار سوم✨💛