کلیک

[چندتا فحش داره. اگه حساسید گوش ندید.]

می‌دونم آدما رفتند دلتو شکستند و الان تو موندی و قلب پاره

منم مثل تو خسته‌ام ولی میدونم زندگی نه به داره نه به باره

پس از درد اصلا نترس حتی اگه تو رو کرده پاره

چون خاطره‌ست... یه روز همه اینا واست خنده‌داره

رُزِ قرمزند همه، من رُزِ سیاهم :)

امروز واپسین ارائه‌م رو در این ترم دادم و خداروشکر خوب گذشت🥰

البته خیلی براش زحمت کشیده بودم و به راستی کار کرده بودم روش. میتونست بهتر هم باشه ولی خب راضی بودم.

صبح آلارم گذاشته بودم پاشم. منم که با توجه به شناختم از خودم هربار ده تا آلارم میذارم :))))) چون هی بلند میشم خاموشش می‌کنم و دوباره می‌خوابم :) خسته‌ام می‌فهمی؟ خسته🙂

آلارم‌های امروزم:

4:00AM

4:15AM

4:30AM

4:45AM

5:00AM

5:15AM

فکر می‌کنید من کی بیدار شدم؟ آفرین! 5:30Am!🙂 این در حالی بود که فقط یه بار از روی متن ارائه‌م خونده بودم و به راستی نیاز داشتم باز بخونم :) تا برسم دانشگاه تنها فرصت کردم یه بار دیگه از روش بخونم.

امروز تو مترو یه زنه باز به من تکیه داده بود و وزنش رو انداخته بود رو من😑 این‌بار سکوت نکردم. زدم رو شونه‌اش. اولش متوجه نشد. دوباره زدم رو شونه‌اش و بهش گفتم ببخشید میشه به من تکیه ندید؟ :))))))))) اونم کم نیاورد. گفت والا من به کسی تکیه ندادم. شما به من تکیه دادید! :)))) و منم بلند گفتم: من به کسی تکیه نمیدم! اینو که گفتم معنای تکیه دادن در ذهنم چیز دیگه‌ای بود :)) و اینجا بود که احساس قدرت کردم🤭 زنه اما انگار از این عقده‌ایا بود. چون باز زد رو شونه‌ام و گفت میشه لطفاً وزنتونو نندازید رو من؟😏 در حالی که من اصلا این کار رو نکرده بودم. انگار مثلاً انتظار نداشت کسی ازش انتقاد کنه و بهش تذکر بده و چون اینطور شده بود بهش برخورده بود و می‌خواست عقده‌اش رو روی من خالی کنه!

تیپم بسیار رسمی بود. کت مشکی و شلوار بگ و شال سبز. به هرحال ارائهٔ خیلی مهمی داشتم. سخنرانی بود و باید اونطور که شایسته‌اش بود لباس می‌پوشیدم :)

مامانم می‌گفت چه خوشتیپ شدی امروز🥰

اولش خیلی دلهره داشتم ولی وقتی رسیدم دانشگاه باز خندیدم :))))) و بهتر شدم.

دیروز داشتم با خودم می‌اندیشیدم که من چقدر بدبختم :) چرا بدبختیام تموم نمیشه؟ مدت زیادی فشار زیادی روم بوده... و یه جوری از نظر روحی به هم ریخته بودم که دیگه با خودم گفتم فدای سرت، نباشه غمت. هرچی شد، شد. دیگه نمیخوام با فکر و خیال اینکه چی میشه خودمو آزار بدم. چون به راستی خیلی داشتم اذیت می‌شدم. میزان اضطرابم خیلی بالا بود.

ارائه‌ام که تموم شد استادم ازم تشکر و تعریف کرد. گفت: این به راستی یک ارائهٔ آکادمیک بود و آن چیزی که من انتظار داشتم. من اون لحظه پُر از شکوفه‌های بهاری شده بودم🥰 چون این استادم خیلی سخت‌گیره... در فرجام چند تا سوال ازم پرسید و من تا جایی که میتونستم پاسخ دادم.

خوشحالم از اینکه دارم کارهای آکادمیک رو می‌آموزم. این هدف من از دانشگاه اومدنه و به راستی ازش لذت می‌برم❤️

تو راه برگشت تو خیابون داد زدم و گفتم: yes! اینههههه... بالاخره تموم شد🤩

بعدشم اومدم قشنگ چند ساعت با خیال راحت خوابیدم :)))))