واقعاً تا حالا این یکی رو تجربه نکرده بودم که اونم تجربه کردم :)))))) بسیار عالی!

کی اینجا قرار بود امروز ارائه داشته باشه و ساعت پنج صبح هنوز پاورش تموم نشده بود؟ اینجانب!👋🏻

سر این یکی واقعاً خیلی زیاد استرس داشتم. بعد جالبیش اینه که اصلا دلم نمیخواست شب بیدار بمونم ولی مجبور بودم و اعصابم به هم ریخته بود خیلیییییی زیاد😑

حسش شبیه حس کلاسای سال کنکور بود برام :| هیچوقت تو دانشگاه چنین حسی نداشتم ولی دیشب تجربه‌اش کردم.

دیشب اصلا نمی‌تونستم امیدوار باشم. هرچقدر با خودم حرف می‌زدم فایده‌ای نداشت. من خیلی خسته بودم. خسته‌تر از اون بودم که بتونم باور کنم :)

می‌دونستم که قراره بگذره. می‌دونستم که همه‌چیز می‌گذره و در نتیجه همه‌چیز رو به یه ورم گرفته بودم :)))) اصلا دلم نمی‌خواست تلاش کنم. نمی‌خواستم دست و پا بزنم. می‌خواستم همه‌چیز تموم شه فقط...

من گاهی از استرس زیاد رد میدم و خنده‌ام میگیره :))))) حسش خیلی جالبه. تهِ تهِ درماندگیه :))))))

اون روزم سر ارائه‌ام بعد از اینکه تموم شد جلوی کلاس و استاد همش داشتم لبخند می‌زدم و بچه‌ها برگاشون ریخته بود😂 چون این استاده کسیه که همه ازش مثل چی می‌ترسن :) و جالبیش اینه که استاد هم خنده‌اش گرفته بود :)))))

امروز نتونسته بودم خودم رو برای ارائه آماده کنم و در نتیجه رفتیم که با استاد حرف بزنیم و استاد پذیرفت اما ناراحت شد و من خودم بسیار ناراحت شدم :) چون همینجوری وقت برای ارائه‌ها کمه و به نظرم کار قشنگی نیست وقتی یکی یه وقتی رو برای ارائه تو اختصاص داده تو کنسلش کنی. یه جور بی‌احترامی به وقت اونه :)

اما خب اون میدونست که من و حانیه همیشه می‌کوشیم کارهامونو درست انجام بدیم و دلمون نمیخواد از سرمون باز کنیم کارها رو. آخر کلاس رفتیم که دوباره ازش عذر بخواهیم برای این موضوع و برگشت گفت: بسیار کار بدی کردید مخصوصاً شما دوتا :) و من اینجا بود که فرو ریختم :) "مخصوصاً شما دوتا :)" حس کردم اصلا انتظار نداشت از ما :)

ولی عیبی نداره. کم‌کاری نبود. واقعاً اگه میخواستم یه کار خوب دربیارم به زمان بیشتری نیاز داشتم و دلم میخواد ناامیدش نکنم :) خلاصه بهش گفتیم دیگه تکرار نمیشه استاد و اونم گفت باشه و خندید و رفت...

:))))

امروز برای اولین‌بار تو دورهٔ کارشناسی رفتیم نمازخونه دانشگاه و چند تا چادر گذاشتیم زیر سرمون و گرفتیم خوابیدیم :)))))) خیلی خوب بود. قشنگ یه ساعت خوابیدم😂 جای خوبی رو پیدا کردم :))))))😌

به نظر من پیرمردایی که توی سن بالا هنوز دارند کار میکنند(از اونایی که برای بیکار نموندن کار می‌کنند فاکتور بگیریم)، احتمالا حقوقشون کفاف هزینه‌ها رو نمیده و یه جورایی مجبورند :) همشون نه ولی بعضیاشون واقعاً خیلی گناه دارند :) بد باهاشون رفتار نکنید :) امروز توی سلف یه پیرمرده تازه اومده بود و مسئول سلف خیلی بد باهاش رفتار کرد. سرش داد زد و گفت: مگه نگفتم به همه ماست بده؟ معلوم نیست حواست کجاست. نمی‌فهمی مگه؟

یه همچین چیزی...

من واقعاً خیلی غمگین شدم... خیلی زیاد.

یه ذره مراعات هم چیز خوبیه واقعاً :) یه کم حرمت سنشو نگه دار حداقل مردک :)

البته میگم... این برای همه پیرمردها صدق نمی‌کنه چون بعضی پیرمردا به نظر من آشغال‌ترین موجودات این کرهٔ خاکی هستند :) اما این فرق می‌کرد...درمانده بود... نمی‌خواست کارشو بد انجام بده ولی نمیدونم چرا اون لحظه نتونست.

از نظر روانی فعلا دیگه نمی‌تونم وارد یه رابطه بشم. فکر نمی‌کنم چیز ضروری‌ای هم باشه :)

یه متن زیبا خوندم که می‌گفت:

گیریم تا آخر عمر تنها بمانی

و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی.

تحمل این موضوع بسیار آسان تر از آنست که شب و روز با کسی سر و کار داشته باشی که حتی یکی از هزاران حرف تو را نمی فهمد…

منم یه جمله بهش اضافه کنم: و فکر می‌کند که می‌فهمد :)

خیلی درسته. مهم نیست چقدر تنها بمونی. اگه آدم درست نبود، آدمی که مناسب تو باشه، باهاش بهت خوش بگذره، نیمه تمام‌کننده روحت باشه، باعث رشدت بشه، با درک باشه و دوستش داشته باشی، وارد رابطه نشو عزیزم :) همچینم قحطی آدم نیومده :))) تو دنیایی که همه برات می‌میرند(خودشون که اینطوری میگن🤷🏼‍♀️)، تو به راحتی خط بکش رو آدما و از زندگیت پرتشون کن بیرون :) [به قول داداشم: سیگما :)]چون تنهایی حرمت داره. برای چه کسی حاضری تنهاییت رو بشکنی؟ این چیزا رو بپرس از خودت و بذار درونی‌ترین لایهٔ تو بهش پاسخ بده :) گوش بده بهش.

درواقع رابطهٔ عاشقانه اصلا چیز ساده‌ای نیست و انقدرها هم که عادی و معمولی جلوه‌اش میدن، عادی و معمولی نیست. شما فقط میخواهید با یکی زندگی کنید و خانواده‌ای برای خودتون تشکیل بدید؟ یعنی خودتون تنهایی نمی‌تونید اون زندگی رو برای خودتون بسازید؟ براتون مهم نیست اون طرف شما رو نفهمه؟ و جنس روحش با شما یکی نباشه؟ خودتون رو شایستهٔ یه رابطهٔ عمیق و پرمعنا نمی‌دونید؟ به خودتون و روحتون احترام بذارید؛ حتی به جسمتون :)

در فرجام دریافتم که دلم می‌خواد Head Girl خطاب بشم :)))) من این رو شایستهٔ خودم میدونم :) البته دلم نمیخواد دیگران اینجوری صدام کنند. فقط یکی دیگه از ویژگی‌های من میشه :)