نمی‌دونم دقت کردید یا نه ولی توی بهار یه بوی خاصی میاد که بوی گل نیست ولی انگار مربوط به شکوفه‌ها میشه. خیلی مزخرفه چون واقعاً آلرژی‌زاست...

الان دقیقاً نشستم جایی که بین تقاطع خط‌های مترو هست و هرکی میاد ازم آدرس می‌پرسه😂 دوسش دارم :) از اینکه راهنماییشون می‌کنم خوشحال میشم. حتی یه دخترخانومی رو خودم رسوندم به ایستگاه مورد‌نظرش :)))) هی می‌گفت: دیرت نشه. ببخشید تورو خدا... اما من با کمال میل این‌کار رو انجام دادم❤️ حتی یه آقایی می‌خواست بره به سمت یه خطی. از من پرسید و من بهش گفتم فلان ایستگاه پیاده شید و بعد اون لایک نشون داد بهم :)))) اینم جالب بود😁

باز چندروزیه که فکرم درگیر یه موضوعیه. اینکه مسئله تبعیض بین مرد و زن از کجا آغاز شد؟ چی شد که دیگه مثل یه انسان به همدیگه نگاه نکردیم؟ ریشه‌اش کجاست؟ چی شد که مسئله جنسیت برتر و اینا مطرح شد؟ و این نگاهِ از بالای بعضی آقایون از کجا اومد؟ چی شد که محدود‌کردنا برای خانوما شروع شد؟ مگر نه اینکه همهٔ ما انسانیم؟ چی باعث شد یه سری مرد با خودشون فکر کنند می‌تونن برای زن‌ها تعیین تکلیف کنند حالا به هر عنوانی؛ پدر، همسر، پدربزرگ؟ و چرا چنین حقی بهشون داده میشه در جاهایی؟

هرچی که هست ذات ایرانی و آریایی خیلی بعیده این‌چیزا رو در خودش داشته باشه. احتمالاً از عرب‌ها گرفته شده :)))) و چی شد که ما انقدر به این عرب‌ها بها دادیم؟ و این عقاید تو جامعهٔ ما حل شد... همهٔ اینا درد هستند. دردهایی عمیق و ریشه‌دار و البته آزاردهنده.

چقدر طول می‌کشه قبل تعصب‌های بی‌جاتون یه کم فکر کنید؟ شما کی هستید که برای یه انسان تعیین تکلیف می‌کنید؟ این اگه زورگویی نیست پس چیه؟ مسئله من اینه که شما چطور جرأت می‌کنید تو زندگی یکی دیگه دخالت کنید؟ چطور این حق رو به خودتون میدید؟ فکر می‌کنم باید سعی کنیم آدما رو به عنوان یه وجود مستقل بپذیریم. به نظرم دیگه وقتش رسیده اینو بفهمیم که ما فقط میتونیم تو زندگی خودمون دخالت کنیم و اونو کنترل کنیم.

الان یه سوالی پیش میاد. اینه که مثلاً توی روابطی که با آدما داریم چی؟ مثلاً آیا شوهر من حق خیانت کردن داره یا نه؟ و من نیام دخالت کنم توی زندگیش دیگه. پس به این معناست که آزادش بذارم تا اون هر غلطی دلش خواست بکنه... این به نظرم نمی‌تونه ربطی داشته باشه. به این دلیل که کسی که بخواد خیانت کنه خودش راهشو به راحتی پیدا می‌کنه و لازم نیست من توی دستام محکم نگهش دارم تا این‌کار رو نکنه. و اگه آدمی به خاطر سخت‌گیریای من تا حالا خیانت نکرده، این خیانت نکردنش ذره‌ای ارزش نداره. چون اون آدم ذاتا یه آدم خائن هست با نقابِ یه فرد وفادار و اون چیزی که نگهش داشته تا خیانت نکنه ترس هست. پس این خیانت نکردنش بخوره تو سرش و بهتره بره خیانت کنه و یه رو باشه حداقل :))) البته این به این معنا هم نیست که من بعد خیانت کردنش می‌پذیرمش :))) اون آزاده که خیانت کنه ولی اگه این‌کار رو کرد، دیگه مهربانی توی زندگیش وجود نخواهد داشت :) چون قطعاً سزاوار حضور مهربان توی زندگیش نیست :) و این دیگه بسته به ذات اون آدم هست و به انسانیتی که درونش وجود داره. چون رابطهٔ زناشویی هم یه جور تعهدنامه‌ست که آدم امضا می‌کنه. وقتی امضا کردی که با یکی بمونی و خیانت کردی، یعنی امضای خودتو نادیده گرفتی و زدی زیرش. این یعنی دروغ گفتی و قابل اعتماد نیستی. پس خیلی بهتره که از زندگی شریک زندگیت گم شی بیرون. تو لیاقتشو نداشتی :)

امروز صبح که داشتم آهنگ به یادِ از عرفان و جیدال و ایمانمون رو گوش می‌دادم گریه‌ام گرفت :) اگه یه روز از این مملکت رفتم، سخت گذشته بهم... خیلی سخت گذشته بهم...

یه پیرمرده دیروز بلند گفت: ببینا... چطور مملکت رو به گند کشیدن... و اون لحظه مقنعهٔ من و یه دختر دیگه‌ای افتاده بود. کاش بهش می‌گفتم به نظر من یه پیرمرد هیز خیلی خطرناک‌تر از یه پسر جوون هیز هست و به مراتب آشغال‌تره :))))) حتی یکی از هم‌کلاسیام می‌گفت پدرش بهش گفته اگه توی یه جایی یه تجمع پسرهای جوون دیدی و یه تجمع پیرمردها و خواستی انتخاب کنی از یه سمت بری، ، برو سمت اون جوون‌ها :))))) دیگه بگیر برو تا تهش :)

به این فکر کردم که آیا خدایی که من باورش دارم، قراره منو به خاطر موهام بندازه تو جهنم؟ از موهام آویزونم کنه؟ یعنی به هیچ چیز دیگه ای نگاه نمی‌کنه؟ به درون من نگاه نمی‌کنه؟ چرا اینجوری میگن؟ چرا اینجوری جلوه‌اش میدن؟ بدم میاد از این فکرا...

اگه تو کشوری زندگی می‌کنم که مجبورم توش روسری یا شال بپوشم و به ناچار این‌کار رو می‌کنم، به این معنا نیست که بهش اعتقاد دارم :) ازتون بدم میاد... واقعاً ازتون بدم میاد چون احمقید. چون یه مشت احمقید :)

امروز سر کلاس استادمون داشت دربارهٔ رضاشاه صحبت می‌کرد. درسته که اون یه دیکتاتور بود ولی حداقل یه کاری کرد برای این مملکت :) شماها چیکار کردید؟ واقعاً چه غلطی کردید تو این همه سال؟

بعدها از شما چی میگن تو تاریخ؟ حکومتی که مردم رو از دین زده کرد و افتخار می‌کرد که تونسته حجاب رو اجباری کنه؟ حکومتی که به اسم دین همه کاری می‌کرد؟ همه جور جنایتی و هرچی به نفعش نبود می‌گفت حرامه؟

خیلی چیزا میتونم بگم ولی فعلا بسه... تا بعد...