چنان که در زندگانی
دیرهنگامیست که چیزی آنچنان که باید برایم ارزش ندارد؛ اما مگر می شود مهربان به چیزی کمتر از آنچه سزاوارش هست بها بدهد؟!
چرا نباید بشود؟ آدمی می دگرد گاهی.
این روزها همان سُهش هایی درونم هست که پایان ترم گذشته هم در من بود. آن دلهره شگفت آورِ آغشته با ناامیدی. گُریز امّا آدمی را از این پریشانی ها می رهاند، نه تا ابد؛ چندگاهی بیشتر نمی تواند کارآمد باشد همانند قرص های آرام بخش.
شادم از اینکه در این جهان، جایی هست که می شود در آن جنگید. اندک اندک راه و چاه چگونه زیستن را آموخت. دید و شنید و بویید و چشید و سود و سُهید. رفته رفته نیرومندتر شد و حتی از همه این ها سرمست و خوش بود.
گاهی اینگونه می سوهم که هیچ چیز درست نخواهد شد و قلبم از شدت اینهمه پوچی و تهی بودنی که در آن هست به درد می آید.
من می دانم سخن گفتن با بسیاری از آدمها مرا از دنیای رویایی ام دور می کند.
یا اینکه بسیاری از آدمها هرگز مرا دوست نخواهند داشت و پشت لبخند گرمی که به من می زنند، بیزاری افزونی نهفته است.
در این چندساله زندگانی ام بارها نادیده گرفته شدن را زیسته ام و آن آدمها برای همیشه از چشمم افتاده اند.
نابرابری ها و برتری های بی جای بسیاری نیز میان خودم و دیگران دیده ام.
و رنجیدن هایم از آدمها که به راستی من در آن دستی نداشتم یا دست کم توانِ پیشگیری از روی دادنش را نداشتم و تا بیش زمانی آن رنج و اندوه را با خودم به دوش می کشیدم. البته که آدم ها درنمی یافتند و دغدغه ها و رنجش هایم را "سرتاسر بیهوده" و "زیادی" برمی شمردند با اینکه کردارم پیش و پس از رنجش با آنها دگرگون بود. شاید چون آدمی نبودم که وانمود کنم چیزی روی نداده در حالی که پُر از زخم بودم. یک رویی را برتر می دانستم از همیشه مهربان بودن. این نیز به کام آدم ها خوش نمی آمد.
یادم می آید سه روزه خاموشی ام را که لب به سخن نگشودم و بسیار تازه شدم و خیلی چیزهای دیگر...
من، همان دیرینه مهربان نیستم و آنچه که هستم خواه و ناخواه در پسِ زمان دگرگون می شود. این ویژگیِ زندگانیست و آدمی را از پس سرگذشت به یکپارچگی هرچه بیشتر می کشاند.
پُرم از یادهای شادی بخش و غم انگیز،
حتی پُرم از شوق و ناامیدی.
گویی دوگانگیِ دلچسبی در من هست چنان که در زندگانی!