برو آنجا که تو را همرنگاند، برو آنجا که تو را همراهند!
تقدیم به شما توی یه بعدازظهر زمستونی🥰
برو آنجا که همین که تو را در آغوش میکشند پیکرهات سراسر گُل میشود؛ گُلهایی که شکوهمند به زمین میریزند :)
امروز اولین امتحان این ترم رو دادم. بابتش خیلی نگران بودم چون من حتی تا ساعت پنج صبح قبل از امتحان هیچی حفظ نکرده بودم :)
اما حتّی بهتر از تصورم بود و نمیافتمش :)
من دارم دقیقه نودی بودن رو زندگی میکنم :)
میدونی حسش چجوریه؟ تلخه مثل اسپرسو، دلگیره، هیجانانگیزه، گاهی بهش امیدواری اما گاهی هم انگار داری روی یه بند حرکت میکنی؛ هرلحظه ممکنه سقوط کنی و بمیری. اون لحظه دلت میخواد بیشتر برای کارِت وقت بذاری اما وقت جبران نداری و باید از آنچه که داری بهره ببری. درواقع تو داری ریسک میکنی و ممکنه بشه یا نشه.
امروز تیپ روشن زده بودم؛ قهوهای، کرم، شیری، سفید.
و این باعث شده بود خیلی کیوت و کوچولو به نظر برسم. طوری که یه پسره به دوستش گفت: اینو نگاه. بیچاره ترم یکه :| و منظورش این بود که هنوز نمیدونه تو دانشگاه چه خبره :)))
واقعاً در این حد؟! :))
متاسفانه من تیکههایی که آدما بهم میاندازند رو خیلی زود میشنوم :)
در هرحال کار درستی نمیکنند :) یکی از همکلاسیهام یه بار میگفت من وقتی میرم بیرون تو گوشم هندزفری میذارم و صدای آهنگو تا ته زیاد میکنم که اگه بهم تیکه انداختن نشنوم چون از لحاظ روانی به هم میریزم :) شما یه متلک میپرونید و فکر میکنید خیلی هم کار cool و بامزهای میکنید در حالی که دارید باعث آزار یکی دیگه میشید...