دیروز به دلیل آلودگی هوا نشد از عمارت‌های مهم بازدید کنیم و وقتی رفتیم اونجا، نگهبانش گفت: به دلیل آلودگی هوا امروز زودتر تعطیل می‌کنیم.

خب درواقع باید بگم ضد حال بزرگی بود اما هدف از این بیرون رفتن، بیشتر گرفتن نیرویی دوباره بود تا بازدید از اون مکان‌ها. پس ما ناامید نشدیم و به جاش رفتیم خرید😂 بعد از مدت‌ها واقعاً این خرید برام لذت‌بخش بود :)

تو راه، من و اجی به هم قول دادیم اون حسِّ زیبایِ بعد از خرج کردنِ اولین درآمد رو با هم شریک بشیم :)❤️ به این معنا که وقتی در کنار همیم خرجش کنیم :)

هی دختر! انگار که هنوز داریم تو فانتزیامون زندگی می‌کنیم :)) اما هرچی که هست، قشنگه :)

اون چرخ دستی که پیرمردی داره اونو می‌کشه و توش لبو و باقالی و گاهی لواشک می‌فروشه، منو یاد تهران قدیم می‌اندازه. اون زمانا که احتمالاً بیشترمون نبودیم اما صمیمیتش، امان از سادگی و صمیمیتش🥰 دوسش دارم!

دیروز توی راه یه پیرمردی اومد جلومون و گفت کمکم کنید حتی هزارتومان... من اون لحظه خیلی حواسم نبود و ردش کردم. (تازه الان عمق فاجعه رو درک کردم و غمگین شدم) اجی اما میخواست بهش پول بده. رفتیم یه کم جلوتر و وایسادیم تا اجی مقداری پول از تو کیفش برداره که بهش بده اما همین که برگشتیم اون پیرمرد نبود. غیبش زده بود. هیچ جا نبود و چطور یه پیرمرد در چندثانیه می‌تونه اونقدر دور شده باشه که در دایره دید ما قرار نگیره؟ با خنده بهش گفتم این حتماً یه امتحان بوده که ما ازش سرافکنده بیرون اومدیم 😂 و خندیدیم :))))

تو راه داشتیم از اتفاقاتی که باعث رشدمون شده بود حرف می‌زدیم و من آنچه که به تازگی بهش رسیده بودم رو بهش گفتم.[آبیاری کردن احساسات]

دیروز دریافتم چقدر بابت آدمای خوب زندگیم سپاسگزارم و چقدر خرسندم که هستند🥰[این، دسته بزرگی از دوستان مجازیم رو هم در بر می‌گیره که خیلی ماه‌اند] مرسی که هستید!

دلم میخواد بیشتر تهران‌گردی کنم و با همه جا بیشتر آشنا شم :)[دقیقاً همینجا بود که خوابم برد😅]