کابوس
انگار تو یه دنیای دیگه ام.
توی یه کابوس.
باورم نمیشه این زندگیِ منه؛ شایدم زندگیِ همه ماست :)
حرفی نمیزنم تا تأثیر بدی نذارم. شاید یک سری چیزها از اول در مورد من اشتباه بوده. یک سری کارها و عقاید و تربیتی که توی کودکیِ من بوده. سرکوب شدنها و عقایدِ پوسیده. چیزهایی که آثارش هنوزم روی من باقی مونده. انگار، اونایی که روحیه حساستری دارند برای اینکه آسیب نبینند این سرکوب رو میپذیرند. اصلاً این کار رو تایید نمیکنم و مخالفش هستم اما من تا به امروز نتونستم مانعش بشم.
حرفی نمیزنم تا مبادا اونایی که تونستند با این سرکوبها مقابله کنند، از راهشون برگردند. درستشم همینه که پای عقاید و ارزشهایی که برات عزیزند بمونی. نترسی و ادامه بدی و چنین آدمایی باعث افتخار هستند. البته منظور من اون دسته آدمایی هستند که زیر بار حرف زور نمیرن نه اونایی که به دیگران آسیب میزنند و وحشی بازی درمیارن.
هر روز عصبی و غمگین بودن و این فشارهای روانی داره آزارم میده. از یه طرفم حرفای اون دسته از هم کلاسی های اسکولم که فکر میکنند تنها کسانی هستند که برای آزادی جنگیدند و حقی به گردنمون دارند. منت هم میذارن... اگر آزادی، آرمانِ توئه و داری براش میجنگی نباید کارای بقیه که عین تو نیستند یا حداقل تو این دوره در کنار تو نبودند و جاهای دیگه بودند و اعتراضشونو به نحو دیگه بیان کردند، زیر سوال ببری. نباید خودتو برتر بدونی و از بالا بهشون نگاه کنی و هرکی رو که چشمات ندید، ترسو بنامی! تو نباید بیشعور باشی!