مهربان_این_روز_ها
[بهم زُل میزنی با اون میمیکِ سردت، یهو میریزه اشکت، خوب بلدم که چی بگم بهت وسط گریه بزنی زیرِ خنده :)
دل خونه ام واست میشه تنگ آخه دیواراشو کردیم با همدیگه رنگ :)
گفتم از همه بریدم ولی همه نیستی "تو" :) ]
توی اتاقچهت بشینی و برای دلِ خودت بنویسی🥰
قشنگه نه؟
هنوز یکسری چیزا باید جا به جا بشه و وسط مونده.
ما قرار نیست با کسی مسابقه بدیم و هر کاری هم که میکنیم برای اینه که از زندگیِ خودمون لذت ببریم. تلاش میکنیم برای بهتر بودن از همه لحاظ. ولی این بهتر بودن برای دل خودمونه نه اینکه خودمون رو با یکی دیگه مقایسه کنیم.
مامانم و داداشم به این نتیجه رسیدند که من آدمِ خودخواهی هستم :) چرا خودخواهم؟ چون تصمیم گرفتم اولین چیزی که برام مهمه، حال خودم باشه. چون از آدما فاصله گرفتم. چون تو بدترین روزای زندگیم تنها کسی که پیشم بود از بین این آدما، خودم بودم. چون نمیخوام دیگه از کسی انتظاری داشته باشم. نمیخوام از کسی بخوام بهم محبت یا توجه کنه. نمیخوام از کسی بخوام پای درد و دلام بشینه و بهم گوش بده. همه این انتظارات رو از خودم دارم و دیگه خوشمم نمیاد کسی ازم انتظاری داشته باشه. میدونم شاید هنوز به کمال نرسیده باشم اما حداقل تلاش که میتونم بکنم :)
آجیم چند روزیه که رفته پیادهروی اربعین و خب من چند روزه که نتونستم باهاش حرف بزنم. البته کلی از پیامای قبلیش رو هم پاسخ ندادم :))) برگرده بیچارهم میکنه :)))
میخوام بگم من همین مهربانم با همین قیافه، همین قد و هیکل، همین خانواده، همین محل زندگی، همین موقعیت اجتماعی و همین اخلاق. اینا در عین اینکه از من جدا هستند، در من رگه دارند. اگر کسی نتونست منو با همه اینا و جدا از همه اینا بپذیره، هیچوقت نمیتونه به من نزدیک بشه و حتی اگه از زندگیم نره بیرون، همیشه یه دیواری بین من و اون وجود خواهد داشت.
قبول دارم این رفتارم که "وقتی از یکی که باهاش راحت نیستم، ناراحت میشم ازش فاصله میگیرم بدون اینکه چیزی بهش بگم" خیلی بده. البته دلیلش اینه که فکر میکنم اون طرف درموردم اینطور میاندیشه که خیلی لوس و بیجنبهم :) اما به هرحال بابت این رفتارم از دست خودم عصبانی ام چون آدما رو با کینههای تو دلم از دست میدم با اینکه بعضیاشونو حتی دوست هم دارم :) و خب حیفه :) همیشه معتقدم باید هرکاری از دستت برمیاد برای نگه داشتن یه رابطه[هرنوع رابطهای نه فقط عاطفی] انجام بدی و تهش اگه به هر دلیلی نشد، اون کسی که حسرت میخوره، دیگه "تو" نیستی :)
آدما جدیداً چقدر سرد و مزخرف شدند. به وب ده نفر سر میزنی، فقط یکیشون میاد وبت :))) بگذریم، مهم نی...
دانشگاه هم رسماً آغاز شده هرچند این هفته اول رو پیچوندیم و مرسی از همه هم کلاسیهای پایهم که گند نزدن به برنامه مون🙂 واقعاً ممنونم😎 هرچند خیلی خوشحال تر میشدم اگه هفته بعد رو هم نمیرفتیم :) ولی فکر نمیکنم همکلاسیهام دیگه جرأت بیشتر از این پیچوندن رو داشته باشند پس ما نیز به ناچار...
آه، خداحافظ ای تمام بیکاریهای آزاردهنده، تا لنگ ظهر خوابیدنها، تا ساعتها به در و دیوار و سقف زل زدنها، فکر و خیالهای بیهوده، تا صبح بیدار ماندنها🥲
خداحافظ ای همهٔ بیدغدغه بودنها، بیحوصلگیها، مُردنها🥲
و خدانگهدار ای آسودگیِ گوشها از شنیدن صدای بعضی همکلاسیهای عنترم🥲 حقیقتا دلم برایتان تنگ میشود...