در برابرِ همگان، با راستی و بی روبنده
چه حس عجیبی بود گریههای جلوی پنجره؛ یه لحظه حس کردم از همه آدما و دغدغههاشون دورم :) و اون لحظه دقیقاً زمانی بود که غم عمیقی تو دلم احساس کردم :)
واقعاً میتونم به همه حق بدم؟
به قول خلوت: کُشتی دِلمو، همون تو مُردی کم کم هعی :)