نبودن

درودی دوباره :)
[دقیقاً پس از سی روز]
همیشه "بعد از مدتها برگشتن" احساس عجیبی داره.
حتی نمیدونم چرا برگشتم.
اگه بخوام روراست باشم، هیچ دلیلی ندارم و مشخص هم نیست تا کِی همچنان به نوشتن ادامه بدم ولی مهم الانه نه؟ پس هستم :)
چندوقتی هست که اون امید قویای که تو دلم احساس میکردم رو دیگه حس نمیکنم.
در واقع دیگه چیزی رو اونقدر حس نمیکنم :)
من تازگیها دارم سختیِ زندگی کردن رو درک میکنم؛ از درد کشیدن عزیزانم ناراحت میشم ولی هیچ کاری از دستم برنمیاد؛ نمیخوام که اینجوری باشه ولی هست :) چیکار میتونم بکنم؟ :)
یکی میگفت اگه یه روزی یه نویسنده دیگه ننوشت، بدونید که حالش اصلا خوب نیست :)
در کل فکر نمیکنم افراد زیادی اینجا رو بخونند؛ بعضیا اومدن گفتن بنویس؛ باز هم بنویس! اما بعضیاشون فقط رهگذرانی بودند که هنگام گذر از وبِ من_وبی که قرار بود متروکه بشه_ بهتر دیدند که بهم بگن: بنویس! دوباره بنویس!
آه مهربانم! چقدر سخت میگیری... بیخیال... مگه مهمه به چه دلیلی گفتند: "بنویس!"؟ درسته... اونقدرا هم مهم نیست ولی این مهربانی که الان میبینید دیگه نمیتونه چیزی رو راحت باور کنه :) اون دیگه رویاهاش رو بر پایه حرفای آدما نمیسازه :) و میکوشه که همیشه احتمال بده ممکنه همه حرفاشون دروغ باشه پس اصلا دوست نداره به کسی تکیه کنه :)
متأسفم که زندگی تصمیم داشت این چیزا رو به کسی یاد بده که خودش دلش نمیخواست با آدما بازی کنه ولی اشکالی نداره :)
اینجوری کمتر آسیب میبینم :)
تازگیها به این نتیجه رسیدم که چندان هم آدم خوبی نیستم؛ لااقل نه اونقدری که بعضی وقتا فکر میکنم هستم و من تنها و تنها یه آدم معمولی ام؛ همین :)
هرچند که از معمولی بودن خرسند نیستم. آدمای معمولی کسل کننده اند.
و وقتی که اینو به اجی گفتم، برافروخته شد و گفت: چرت و پرت نگو، تو یه آدم خاصی!
هوم نمیدونم ولی هیچ اشکالی نداره اگه این آدم خاص، برای یه مدتی معمولی و کسل کننده باشه :) سخت نگیرم بهتره :)
خب واسه "نخستین پست پس از مدتها" کافیه ^_^
تا بعد