بگذرد این روزگار تلختر از زهر؟
آه سرانجام رهایی :)
بامداد روز پیش به خودم میگفتم: فردا درست در همین زمان دیگر دغدغه اش را نخواهی داشت... ادامه بده... تاب بیاور...
بسیار سختی کشیدم... بسیار :)
نه چنان میسوهم که رها هستم و نه چنان که در بند! گویی کم کم دارم بزرگ میشوم :)
مقاله ام را که مینوشتم، دریافتم که کافکا تا چه اندازه ژرف تر از آنچه میپنداشتم، مسخ را نگاشته است...
همچنین دریافتم تا چه اندازه گرگور زامزا را دوست میدارم :)
و کافکا را نیز :)
همیشه میدانستم میان من و او باید چیزی باشد... حتی برخی ترسهایش را مدتها پیش از این با همه وجودم سوهیده بودم و شاید اگر من هم در آن کشور و آن خانواده میبودم به همین درجه میرسیدم؛ نه از نگره پیروزی بل از نگره همگونی هرچه بیشتر :)