شست و برد :)
البته یه چیز دیگه هم دیدم که خیلی غمگینم کرد و اون شادی رو کاملاً شست و برد :)))
یه پسربچه تقریباً سیزده چهارده ساله که مجبور بود تو مترو کار کنه :) خودش میگفت: مجبورم :) تو نگاهش یه بغضی دیدم؛ بغضی که امیدی توش نبود :) و این دیگه تیر خلاصو زد بهم و من ملدم :)
امروز با هم مسیرم داشتیم حرف میزدیم و میگفت: این بچهها آیندهشون نامعلومه.
راست میگفت...
گفتم: از بین اینا آدمای کمی پیدا میشن که اونقدر قوی باشند که شرایط امروزشون از پا در نیاردشون و به یه جایی برسند :)
راستی با هم مسیرم یه لیست درست کردیم به اسم لیست گاوها :)))
هرکسی که گاو باشه رو توش مینویسیم. تا حالا اسم سه نفر رو واردش کردیم. کسانی که به معنای واقعی کلمه گاو هستند :))))
و حس خوبی بود :)
البته بیچاره گاو که مجبوریم برای تشبیه کردن اونا به یه چیز معمول ازش استفاده کنیم؛ واقعاً حیف گاو... :)