شدش یه مرد مرده بین زندهها
تکوندم شونههامو، اشک روی گونههامو
کندم کلا از همه، این آدمای مسخره
حس شاعرانه ندارم اصلا، یک از خودم، دو از این آدما خستهم
که قفل میشن رو شعرای فریکی فروغ و
تلخی حقیقت و شیرینی دروغ
تکوندم شونههامو، اشک روی گونههامو
کندم کلا از همه، این آدمای مسخره
حس شاعرانه ندارم اصلا، یک از خودم، دو از این آدما خستهم
که قفل میشن رو شعرای فریکی فروغ و
تلخی حقیقت و شیرینی دروغ