بازمانده
هیچ نمیدانم چرا حالا درونم پر از نفرت است و تاب آوردن زندگی تا این اندازه دشوار...
میسوهم که یک بازمانده ام... بازماندهای که همه چیزش را از دست داده است و حالا با یک سیاره خالی رو به رو شده است... سیارهای خالی از آدمها، خالی از رنگها، خالی از عطرها...
خسته ام... پر از گریه... بی آنکه بخواهم ببارم یا حتی بتوانم...
ساده بگویم ...دیگر برنمیتابم :)
•فعل "سوهیدن" معادل فارسی "احساس کردن" است.
•"برتافتن" هم یکی از معادلهای فارسی "تحمل کردن" است.