نمایشگاه کتاب
امروز رفتم نمایشگاه کتاب و منی ک هرسال با چند تا مشما کتاب برمیگردم امسال فقط یه دونه کتاب خریدم :))) چون یه عالمه کتاب نخونده دارم و نمیخوام ب کلکسیون کتابای نخوندهم کتاب جدیدی اضافه کنم :)
قسمت کتابهای خارجی رفتم و اصلا راضی نبودم :))) یه کتاب درست حسابی آلمانی اونجا پیدا نکردم من😐 این چه وضعیه؟ بعد تو یکی از غرفهها یه خانومی بود ک از قیافهش معلوم بود ایرانی نیست ولی من گمان رو بر این گذاشتم ک ایرانیه، پس گفتم: ببخشید اینجا کتابی به زبان آلمانی ندارید؟ بلند شد اومد طرفم و یه جوری با حالت چهرهش بهم فهموند که من نفهمیدم منظورتو :))) منم برگشتم گفتم: auf Deutsch :) این بنده خدا گیج تر شد😂 نمیدونم چرا اون لحظه ذهن عزیزم یاری نکرد انگلیسی باهاش صحبت کنم و یهو آلمانی گفتم بهش🤦🏼♀️ بعد گفتم: just English? و این بار فهمید منظورمو و گفت: yes و بعد منم تشکر کردم و رفتم :))) نکته اخلاقی اینه ک اگه یه خارجی تو ایران دیدید اول باهاش انگلیسی حرف بزنید. ب احتمال نود و پنج درصد میفهمه. اول کاری یه زبان دیگه رو خالی نکنید روش🙂 یه کتاب ترکی استانبولی خوشگلم اونجا دیدم و دلم خواست بگیرمش🥺 ولی دلم نیومد چون نمیخواستم نخونده باقی بذارمش و در حال حاضر هم سطح زبان ترکی استانبولیم اونقدر بالا نیست ک بتونم کامل متوجهش بشم. هرچند مکالمههاشونو متوجه میشم اکثراً ولی فعلآ دست نگه داشتم و Folderهای باز ذهنمو بیشتر نکردم تا بعداً بهش بپردازم :)
ساسا کتابهای بیشتری مرتبط با رشتهش خرید. از همون اولم گیر داده بود ک من یه رمان درست حسابی میخوام بخرم😐😂 نظر منو پرسید و منم یه عالمه کتاب بهش معرفی کردم و تو غرفهها نشونش دادم. گفتم مرشد و مارگاریتا رو خیلی تعریف کردن ملت. دزیره، برادران کارامازوف، عقاید یک دلقک، مسخ و اون هی دو دل بود و اینا :) ته دلش انگار قلعه حیواناتو خیلی دوست داشت و آخرش هم اونو نه ب فارسی بلکه ب انگلیسی گرفت این بشر :)))
برگشتنی داشتیم درباره نایتینگل حرف میزدیم. ایشون رو ب عنوان مادر پرستاری جهان میشناسند :) کدوم خری بود میگفت من تا حالا ندیدم یک زن در جهان اولین باشه؟😐 خوشم نمیاد جنسیت آدما رو ب تواناییشون ربط میدن... فقط آدمای ابله اینکارو میکنند :)
آره خلاصه پرستاری ب صورت آکادمیک رشته جدیدی محسوب میشه. از همون زمان جنگ جهانی... و بانو نایتینگل اولین مدرسههای پرستاری رو تأسیس کردند😊
مسیر برگشت، امشب مخوف تر از همیشه بود؛ با درختهایی ک بیشتر بر زمین تیره، سایه میانداختند :) ولی من "رد شدم، رفتم"
^•^ ^~^ ^•^